نوع مقاله: پژوهشی

نویسندگان

استاد دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران و استاد مدعو دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی

چکیده

چکیده
فمینیسم از ظهور نخستین موجش تا به امروز دچار تغییر و تحولات شگرفی حتی در ریشه ای ترین خواستگاههای فکری خود بوده است. به ویژه در موج سوم که بر پایه تکثر، تنوع و تعدد بنا شده است. فمینیسم پست مدرن یکی از متأخرترین گرایشهای فمینیسم است و به دلیل پیچیدگیهای بنیادین که در تعریف خود پست مدرنیسم وجود دارد بررسی این گرایش از منظر پساساختارگرایی که زیر مجموعه ای از پست مدرنیسم است پیچ و تابهای فمینیسم در طول زمان را بیشتر آشکار می کند. نوشتار حاضر پس از پس ذکر فضای گفتمانی دوره مدرن و رابطه آن با مفهوم جنسیت، به بررسی نقش زبان و تأثیر آن در انقیاد زنان شکل گیری ماهیت آنها و همچنین از بعد روانکاوی به بررسی نظرات اندیشمندان مختلف فمینیسم و نقشی که آنها برای زبان قائل هستند می پردازد. در این راستا فمینیسم پساساختارگرا و بنیادیترین مبحثش یعنی زبان و تأثیر آن بر اندیشمندان فمینیسم  بررسی می شود. در آخر نیز نگاهی به تفاوتهای فمینیسم پساساختارگرا در دو کشور آمریکا و فرانسه می اندازیم.
 
 

کلیدواژه‌ها

عنوان مقاله [English]

Feminism in Ups and Downs of Times Paradigm

نویسندگان [English]

  • Ahmad Naghibzadeh
  • Mona Saeedloei

Professor of political science at Tehran University and a visiting professor at Islamic Azad University Central Tehran Branch

چکیده [English]

Abstract
There have been tremendous changes in the fundamental basis of feminism since its first formation. In particular, the third wave of feminism has been based on the diversity of ideas and multiplicity of approaches toward feminism. Postmodern feminism is one of the recent branches of feminism which inherits the same complications that are built in the definition of postmodernism. Investigating postmodern feminism, from the post-structuralism point of view which is a subset of postmodernism, is an interesting research topic as it helps to understand various changes to feminism over the time. In this dissertation, after an overview of communicating language in modern age and its relation with gender, the effect of language on discrimination against women, holding them back and under representing them is investigated. The different point of views of feminist scientists about language and its significance is also investigated. Finally, the difference between the post-structuralism feminism in two countries America and France is investigated.
 
 


 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Key Words: Feminism
  • language
  • Identity
  • Post- modern
  • Post-Structuralism

مقدمه

گفتمانی در تقابل با مفهوم جنسیت یا در تفاهم با آنفمینیسم بیانگر حرکتی در جهت بازپسگیری حقوق، آزادی و نقش اجتماعی برای زنان است (Hook,2000:26) اما این واژه زمانی پدید آمد که مسئله جنسیت گرای مطرح شد. جنسیت گرایی زمانی رخ می دهد که برخی ویژگی ها را براساس جنسیت دیگران به آنها نسبت دهیم. هرچند ممکن است نسبت به مردان یا زنان تعصب داشته باشیم. اما جنسیت گرایی معمولا نوعی تعصب است که علیه زنان بکار می رود. جنسیت گرایی این گونه ظاهر میشود که ما زنان را از نظر ژنیتیکی پست تر از مردان به حساب می آوریم، و از روشهای تبعیض آمیز علیه آنها حمایت می کنیم و برعلیه زنانی که نقشهای جنسی سنتی خود را ایفا نمی کنند موضعی خصمانه میگیریم و برای اشاره به زنان از اسامی توهین آمیز استفاده می کنیم و تصورات قالبی منفی نسبت به آنها داریم یا اینکه با زنان به عنوان ابزار جنسی برخورد می کنیم (دوبووار،40:1389). حال یکی از پرسشهای اصلی مدنظر در این تحقیق این است که فمینیسم چگونه در پارادایم زمان دچار دگرگونی شده است و این دگرگونیها در کدام یک از حوزه های زندگی زنان وارد شده است. همانطور که اشاره شد فمینیسم در ابتدا مسئله جنسیت بود ولی رفته رفته به یکی از مسائل مهم در حوزه ماهیت و زبان تبدیل شد که هر دو نیز زیر شاخه ای از مباحث پساساختارگرایی هستند. هدف از این تحقیق بررسی  فمینیسم در حوزه های مذکور وتأثیر پساساختارگرایی در گسترش و پیشرفت فمینیسم به عنوان یک جریان غالب در دهه های واپسین قرن معاصر است.

دوران مدرن توسط فضایی به نام فضای گفتمانی توجیه شد که فضایی عمودی در میان حدتلاقی روشنایی و تاریکی بود که میشل فوکو[1] از آن به عنوان تولد ادبیات یاد می کند. میشل فوکو معتقداست، توانمندی و حقیقت یک گفتمان در پیوند با «چه» گفتن نبود و وابسته به آن بود که چه کسی میگوید وچگونه میگوید. انسانها، چه زن و مرد با هویت معین زاده نمی شوند. در فرایند زندگی خود را می سازند و آن را روایت می کنند. این طور هم می توان گفت که ساختار اجتماع هویت آنها را شکل می دهد. این ساختار در واقع برآمده از محدودیت ها و فشارهایی است که به اشکال و انحاء گوناگون در رفتار دیگران دیده می شود و ممکن است شکلی فرهنگی، مادی یا سیاسی داشته باشد. منظور از فشارهای سیاسی آن است که در پاره ای شرایط، دیگران این قدرت و مجال را پیدا می کنند که افزون بر تعیین شکل و رفتار دیگران، در تمام امور، حتی نحوه اندیشیدن آنها نیز دخالت کنند. در سده نوزدهم که مفهوم جنسیت موضوع گفتمان شد، جنسیت به حوزه دیگری رانده شد و یا به ناخودآگاه تبعید شد (قره باغی، 1380: 124) جنسیت هرگز بیش از دوره ای مدرن اسیر گفتمان نبوده است و کارکرد گفتمان در قبال جنسیت از اوایل سده نوزدهم تا فروید[2]ولاکان[3]، همواره بهنجارسازی و تجدید آرایش بدنها و بتابراین تسهیل بازتولید اجتماعی بوده است. فوکو در دهه 1960 مفهوم زبان غیر گفتمانی را پرواند که می توانست برای واکنش یا تفاوت در برابر گفتمان مورد استفاده قرار گیرد (لش، 1383: 121-120). شاید سودمندترین شیوه درک این مدل برحسب مفاهیم همان و دیگر باشد. فضای همانی با روشنی مشخص می شود این فضا، فضای گفتمانی است. عناصری که فضای دیگری را مشخص می کنند قلمرو تاریکی و عناصری هستند که توسط گفتمان (همانی) حذف میشود (123).

تأثیر زبان غیرگفتمانی در آرای اندیشمندان فمینیسم معاصر

دهه 1980، فمینیسیم شکل مخالفت آشکار با مدرنسیم را به خود گرفت و روشها و نظریه فمینیستی جایگزین هایی برای تحول مدرنیسم که اکنون ماشینی و بی روح لقب گرفته بود فراهم آورد. فمینیست ها در بسیاری از نظریات مدرن با نگاهی تردید آمیز و منتقدانه می نگریستند و برآن بودند که در تمام این نظریات، مساله سرکوب زنان و به حاشیه راندن آنان شکلی شرعی و قانونی داشته است و مردان غریزی جهت های تاریخ بوده اند. به ویژه به گفتمان اومانیسم (انسان مداری) به دیده تردید نگاه می کردند و معتقد بودند که در این گفتمان منظور از انسان، همان مرد است. در تمام گفتمان های انسان مدارنه مردان مثال واره های انسانیت بوده اند و زنان دیگران شمرده شده اند. فمینیست ها برآنند که اومانیسم نه تنها تسلط مردان بر زنان را تاکید می کند بلکه آن را یکی از اساس ساختار اجتماعی می داند. همه فمینیست ها ریشه یی ترین عامل سرکوب زنان را ساختار فرهنگی اجتماع می دانند که همواره زن را در جایگاهی فرودست تر از مرد تصویر کرده است (قره باغی،1380:250-251). در این راستا روشنفکران فرانسوی توجه خود را معطوف این نکته ساختند که کلمات و واژه ها چگونه می گویند نه اینکه چه می گویند. آنان با سوءظن و بی اعتمادی نسبت به این ادعا که زبان تنها حامل و رساننده پیام های واحد و اقتدار گرانه هست، شروع کردند به کشف این نکته که چگونه می تواند در یک آن بطور همزمان بسیاری چیزهای متفاوت را بگوید (پاول،1379:105). پس از ماه مه 1968 جنبش فمینیستی به زنان جوانتری اختصاص دارد که به این جنبش پیوسته اند و از سویی دیگر به زنانی تعلق دارد که از تجربه های زیبا شناختی و روانکاری برخودار بودندکه به انکار و رد کمابیش تمام عیار زمانبندی تک خطی و در نتیجه بدگمانی شدید نسبت به ساحت سیاسی متکی هستند. این نسل جدید از زنان در ایلات متحده پراکنده تر و شاید با آگاهی کمتر و در اروپای غربی با گستردگی بیشتری تجلی یافته اند و این ناشی از گسستی واقعی در روابط اجتماعی و در ذهنیت هاست. گسستی، محصول سوسیالسیم و فرویدیسم. این نسل از زنان دیگر خود را درگیر تحقق تساوی نمی کنند بلکه برای تحقق تمایز و ویژگی تلاش میکنند و درست درهمین نقطه از خط سیر، نسل جدید با مسئله ای مواجه میشود که میتوان آن را نمادین خواند. تفاوت جنسی- که تفاوتی زیست شناختی فیزولوژیکی و مرتبط با تولید مثل است- تفاوت در روابط افراد را به قرارداد نمادین که خود قرارداد اجتماعی است بر می گرداند و بدان بر گردانده می شود، یعنی تفاوتی در ارتباط با قدرت، زبان و معنا. (کریستوا،1374:115-112) در ارتباط کنونی میان زنان و نماد، زنان خود را به منزله موجوادتی ناخواسته احساس میکنند که حضورشان در قرار داد اجتماعی– نمادین و همچنین در زبان به مثابه یک پیمان اجتماعی بنیادین نادیده انگاشته شده است. زنان نسل جدید نشان داده اند که قرارداد اجتماعی–نمادین به منزله قراردادی قربانی خواه به دلمشغولی اجتماعی اولی اش تبدیل شده است. امروزه زنان تاکید میکنند که زنان بر خلاف اراده خود مجبور به تجربه این قرارداد قربانی خواه بوده اند و سعی در برپایی انقلاب دارند که خود آن را رستاخیز می انگارند و به یک نوآوری فرهنگی رهنمون می یابد (119-121).

زبان و نقش آن در انقیاد زنان

دغدغه فمینیسم، یعنی جنسیت و جنسیت گرایی یکی از مسألی است که بیشتر از طریق زبان ظاهر میشود. جنسیت گرایی دارای سه شکل عمده در زبان است:

الف) انکار زنان

ب) نحوه تعریف زنان

ج) تقبیح زنان

رهایی از بی عدالتی اجتماعی بدون اصلاح یا انقلاب در شیوه تولید و ارتباطی که رمزگان زبانی بر آنها مبتنی است امکان ندارد. امروزه این رمزگان ها در شرایطی بحرانی به شماری از زنان که وارد محیط های آموزشگاهی، دانشگاهی و دنیای کار شده اند، نیز تعلق گرفته. چنین زنانی خود سوژه های ارزشمند ارتباطاتند و نه صرفا ابژه های مورد استفاده و مبادله مردان. زبان باید شکوفا شود، مگر این که سیاستمداران یا نظریه پردازان خودخواهانه بخواهند آن را چون ابزار سرکوبی به کار گیرند. پی یر بوردیو[4] معتقد است که زبان رسمی از قدرت جدایی‌ناپذیر است. او این پیوند را هم در تکوین زبان رسمی و هم در کاربرد اجتماعی آن می‌بیند. بوردیو همچنین از مفهومی به نام بازار زبانی سخن می‌گوید که در آنجا مبادله زبانی صورت می‌گیرد. زیرا به زعم او برای آنکه زبان رسمی بتواندخود را تحمیل کند، ابتدا باید در بازار زبانی بر دیگر زبان‌ها (به ویژه زبان مسلط پیشین) چیره شود. او می‌گوید هرچه یک زبان (یا یک گوینده) سرمایه زبانی بیشتری داشته باشد، در بازار زبانی آزادانه‌تر و کامرواتر فعالیت می‌کند و شگردی را به کار می‌برد که بوردیو آن را «راهکارهای تمکین» می‌نامد. این راهکارها به اعمال نفوذ و سلطه‌جویی مربوط می‌شوند (فراستخواه،2:1390). همچنین والدین نیز در کاربرد زبان جنسیتی شده نقش بسزایی دارند آنان اغلب ناآگاهانه با فرزندان پسر و دختر خود رفتارهای متفاوتی دارند. آنها زبان جنسیتی شده معینی را مورد استفاده قرار دادند. پسرها به عنوان افرادی قوی، متمایز و منضبط و دخترها به عنوان موجوداتی لطیف، ضعیف و شکننده تشریح می شوند. رفتار بچه های این والدین درآینده منعکس کننده نظرات آنها (والدین) است. حال آنکه آنها ناآگاهانه یا آگاهانه آن را انجام میدهند. (Rezetti&Curran,1992:32) رابین[5] نیز معتقد است تفاوتهای جنسیتی دلیل محدودیتهای مداخله اجتماعی است که به زنان و مردان دیکته می کند که چگونه باید رفتار کنند. به هر حال از آنجایی که جنسیت، اجتماعی است، تغییرپذیری و قابلیت جایگزینی بوسیله سیاست و اصلاحات اجتماعی که نهایتا به محرومیت زنان پایان دهد قابل تأمل است. فمینیسم باید هدف خود را برای ایجاد یک جامعه بدون جنسیت متمرکز کند. جامعه ای که در آن  جنسیت اشخاص رابطه ای با هویت، شغل و زندگی عاطفیش نداشته باشد. (Rubbin,1975:204) بنابراین مشکل تنها یک مشکل گفتمانی نیست. بی فایده است که با این گفته که تمام نابرابری ها ناشی از وضعیت خاص زنان یا تقصیر خود ایشان است دوباره گناه را برگردن زنان بیندازیم. چراکه زبان به سختی به آنان اجازه می دهد تا چیزی دیگری جز آن چه هستند باشند. زنان به ندرت به خود به عنوان فاعل جمله ارجاع می دهند آنها جا را برای مرد، یا به ندرت برای یک زن دیگر خالی می کنند. زنان در گفتمان شان نظم اجتماعی و قواعد زبانی را منعکس می کنند آنها جامعه ایی را آشکار می کنند که سازمان دهی اش، ایده ها یا اعتقاداتش میان مردان جریان دارد زیرا خودشان هیچ نظم اجتماعی و زبانی ندارند که به خودشان اختصاص یافته باشد. اگر زنان از صمیم قلب به نظم پدر سالارانه موجود تن در می دهند، به این دلیل است که فاقد رمزگان های زبان لازم برای جدا کردن خود از آن نظم پدر سالارانه هستند. در راستای رهایی، زن دو وظیفه شاق بر عهده دارد: آگاه شدن جسورانه از نظم زبانی و زبان انسان به عنوان زبان جنسی شده و نیز خلق یک ریخت شناسی نمادین جدید که در آن بتواند بگوید «من موجودی جنسی زن، چنین و چنان می گویم» تنها فعالیتی که می کوشد تا زنان را وارد زبان کند گفتمان روایی است (رائل مورتلی،1383:103-101). البته تاکید بر زبان و معنی در آثار فمینسیت های فرانسوی حاکی از حضور عناصر پست مدرن/ پسا ساختار گرا در تحلیل ایشان است (کیپ نیس،13871:). نخستین هم صحبت زنان مادرشان است که شخصی است از همان جنسیت خودشان. ساختن زبان به نقل مکان به گفتمان فرهنگی (او) مرد و بین او ها (مردان) بیش از همه به این معناست که آنها از نخستین ارتباط سازنده شان- از نخستین «تو» شان- و از نخستین هم صحبت شان محروم شده اند. علاوه بر این این امر باعث تبعید زنان از هویت جنسی شان میشود. هویتی که به عنوان فرایندی زنانه و در رابطه با « تو» و « او» یی که زن هستند شکل گرفته. زنان باید تا روزی که جنسیت جمعی مونث محتمل شود داخل روابط زنانه باقی بمانند. برای منظور کردن او (مونث) به عنوان فاعل، شرایطی کاملا قاطعانه لازم است تا این الگو را تغییر دهد. زنان باید این اجازه را بیابند تا آزادنه از ارزش خود دفاع کنند. آنها در همان حین زن باقی ماندن یا به زن تبدیل شدن و نه در جد و جهد مرد شدن به سوژهایی آزاد تبدیل خواهند شد(کیپ نیس، 1387: 2) درهمین راستا اندیشه افرادی مانند لوس ایریگاری[6]،زاک دریدا[7]،... قابل تأمل است.

لوس ایریگاری، فیلسوف، زبان شناس و روان کاو فرانسوی، حذف زنان از زبان مردسالاری را بررسی می کند و از این رو می کوشد تا شکلهای بدیل نوشتار زنانه راپیدا کند که به زنان امکان می دهد خودشان را به خودشان معرفی کنند. از نظر او، امر نمادین منحصرا زبان و تفکر مردانه است وتحلیل امر نمادین به معنای دقیق کلمه صرفا توصیفی از فرهنگ مردسالاری است که زنان را طرد می کند. هرچیزی که حقیقتا بیرون از نظم باشد ناشناخته و بیان نشده باقی می ماند. مردان می توانند از طریق این نظم نمادین خود را بشناسند. علاوه بر این مردان می توانند از طریق این نظم نمادین زنان را به عنوان ابژه بشناسند. نظم نمادین از آن جایی که مردسالارانه است برای زنان بیگانه و بی مورد باقی می ماند. نظم نمادین زنان را صرفا به عنوان مادران بالقوه و نه به عنوان سوژه های مستقل معرفی می کند. زنان از دسترسی به زبان موجود (واز این رو از دسترسی به جامعه) محروم می شوند و بیشتر در خطر ابتلا به روان پریشی (و گرفتار شدن در زبان خصوصی، که به گمان ایریگاری ممکن است با این حال زبانی باشد که زنان با آن می توانند با زنان(دیگر) ارتباط برقرار کنند) هستند. ایریگاری معتقد است زن موجودی متکثر است و به معنای دقیق کلمه در فرهنگ مردانه که ظاهرا همه چیز را در یکان ها می بیند، محدود نمی شود. روانکاوی و فرهنگ مردسالار، در حالی که از به حساب آوردن یا اشاره به جنسیت زنانه ناتوان است، آن را نادیده و آن را هیچ می شمارد. او امکان نوعی نوشتار زنانه از طریق خوانش سنت فلسفی ای را بررسی می کند که آن چه سرکوب شده یا همیشه در سرکوب رها شده را در معرض دید قرار می دهد و نیز درجست و جوی (خدای زنانه)، (تکثروجریان) است که نه تنها بیرون از چنگ الاهیات و دین مردسالارانه است بلکه هنوز (نیامده است) (ادگار، ویک، 1389: 40-38)

ژاک دریدا معتقد است که زبان روزمره معصوم یا خنثی نیست. او همچون نیچه[8]،هرگونه اعتقاد به تضاد ارزشها

را "متافیزیک حضور" می نامد، به نظر او اساس متافیزیک غرب بر این فرض استوار است که معنا، همواره حاضر است و نشناخته ماندنش ناشی از ناتوانی ما در یافتن راه درست، یا نادرستی ابزاری است که برگزیده ایم. دریدا می گوید که در تاریخ فلسفه غرب، همواره فرض بر این بوده که معنا در کلام و خرد (که هر دو با واژه یونانی Logos بیان می شود) حاضر است. او این باور حضور مستقیم معنا را "متافیزیک حضور" خوانده است. نقد دریدا از متافیزیک دقیقا همان نقدی است که نیچه از آن دارد، او تقابل ها را قبول ندارد: (نقد آغازین دریدا به متافیزیک غربی این است که اندیشه فلسفی-علمی غربی همواره زندانی عناصری دوقطبی بوده است. شالوده شکنی دریدا نیز دقیقا به همین معناست یعنی او در صدد به پرسش کشیدن گرایش سنتی و متافیزیکی فلسفه غرب است. او به تضاد ارزشها اعتقاد ندارد آنچه برای برای او وجود دارد "تفاوت" است نه "تضاد" (شاهنده،1379 89-90). او معتقد است این زبان غیر معصوم، زبان متافیزیک غرب است و نه تنها حاصل حجم قابل ملاحظه ای از پیش پنداشتهای گوناگون بوده است بلکه پیش پنداشتهایی را نیز در خود دارد که از متافیزیک ناگسستنی اند(دریدا، 1381: 23). بنابراین متافیزیک باید شالوده شکنی شود. شالوده شکنی به معنی اندیشه کردن به مومنانه ترین و باطنی ترین وجه در تبارشناسی ساختارمند مفاهیم و در عین حال، تعیین آن چه تاریخ توانسته کتمان یا قدغن کند است (21). شالوده شکنی غالبا متضمن نوعی قرائت است، که با مرکز زدایی و نفی مرکزیت و با آشکار یا افشا کردن ماهیت پیچیده و معما گونه هرگونه مرکز سروکار دارد. به عقیده دریدا تمام اندیشه ها و تفکرات غربی بر ایده وجود یک مرکز استوارند: یک منشأ، خاستگاه یک حقیقت و اشکال مراکزند که سعی دارند تا چیزهای را از شمول خود خارج سازند، بیرون کنند، چیزی را به دورن خود راه ندهند. مراکز با این کار دیگران را نادیده می گیرند سرکوب می کنند، یا آنان را به حاشیه می رانند.(بطوری که بصورت غیر یا دیگری در می آیند) در جوامع مرد سالار یا مذکرسالار مرد محور و مرکز است (و زن دیگر یا غیره حاشیه ای شده، سرکوب شده، نادیده گرفته شده و به حاشیه رانده شده است). اشتیاق و میل وافر بابت داشتن یک مرکز، تقابل ها و تضادهای دوگانه ای را می پروراند، که در یک سمت تقابل و یا تضاد مذکور، مرکز قرار می گیرد و در سمت دیگر آن حاشیه قرار می گیرد. وانگهی مراکز خواهان تثبیت یا منجمد ساختن بازی تقابل ها و تضادهای دوگانه هستند. تقابل مردان تنها یکی از تقابل های دوگانه است. واقعیت و زبان بیشتر شبیه اشکال، صورتها و مجازهای مبهم و دو پهلو هستند. دریدا معتقد است که تمام اندیشه های غربی زوج هایی از تضادهای دوگانه تشکیل می دهند که در آنها یک عضو برتر و ممتاز و مقدم بشمار می رود و سبب توقف و انجماد بازی سیستم می گردد و عضو دیگر زوج را به حاشیه می راند. شالوده شکنی نگاهی تاکتیکی مرکزمندی به عضو مرکزی می اندازد. سپس سعی می کند تا عضو مرکزی را وارنه و واژگون سازد به نحوی که عضو حاشیه ای شده بتواند به مرکز راه یابد و به صورت عضو مرکزی در آید. آنگاه عضو حاشیه ای موقتا به نابودی و از میان برادشتن سلسه مراتب اقدام می کند. دریدا مدعی است که شالوده شکنی یک کاربست سیاسی است. او معتقد است تمام زبان ها و تمام متون هنگامی که شالوده شکنی و ساختار زدایی می شوند دیگر هیچگونه پیکربندی مرکزی وجود ندارد که به انجماد یا متوقف ساختن بازی این سیستم اقدام کند (پاول،1379:112-107). به نظر دریدا آنها اصلا تقابل و دوگانگی ندارند زیرا هر یک برای حضور و ایفای معنای خود نیازمند غیبت دیگری است (بشیریه،1379:91).

فمینیسم و رابطه آن با مسئله ماهیت

یکی دیگر از انتقادهای فمینیستها به مسئله ماهیت آدمی است. آنها معتقدند ماهیت به عنوان یکی از مسائل بنیادی فلسفه، در واقع در پی صورت بندی ویژگی های مردان یا ماهیت مردانگی بوده است و این ماهیت نه تنها زنان را در بر نمی گرفته، بلکه در عمل آنان را از صحنه اندیشه و تأمل فلسفی خارج ساخته است (باقری،1382:68). آنها به شیوه های متعددی بیان می کنند که هویت"خود" چیزی است که در بیرون ساخته می شود. هویت شما چیزی ساختگی است که می توانید آن را به دلخواه کم و بیش کنترل کنید. حتی جنسیت نیز می تواند چیزی باشد و که شما دارید یا عمل می کنید، نه آنچه هستید. (وارد، 1383: 186-184) زنان، بسته به اینکه از ملاکهای درونی برای تعیین عضویت گروهی خود استفاده کنند یا از ملاک بیرونی، تعریفهای مختلفی از خود ارائه مینمایند. البته ملاکی بیرونی برای زنان وجود ندارد که مورد قبول همگان باشد هنگامی که زنان تعریف درونی خود را با ملاک بیرونی مقایسه می کنند همواره نوعی مغایرت مشاهده می کنند. این مغایرت به نوعی احساس در حاشیه قرار گرفتن و نوعی هویت اجتماعی ناخوشایند برای زنان در مقایسه با مردان منجر میشود. نحوه ارتباط زنان و مردان، با جهان تفاوت هایی دارد که این تفاوت ها بر هویت اجتماعی شان تاثیر می گذارد. هویت اجتماعی زنان بیشتر نسبتی بر فرآیندهای گروهی است تا فرآیندهای تمایز بخش، گذشته از این زنان در مقایسه با مردان ارزش بیشتری برای رابطه با افراد دیگر گروه ها قائل اند. این بدین معناست که زنان و مردان از حیث رفتار بین گروهی با یکدیگر تفاوت دارند. همچنین تفاوت های مهمی در شیوه های ارتباط زنان و مردان به چشم میخورد. از نظر زنان پرسش راهی برای تداوم گفتگو است. اما مردان، پرسش ها را نوعی درخواست برای اطلاعات می دانند. زنان تمایل دارند میان گفته همسرشان و آنچه خود باید بگویند رابطه برقرار کنند اما مردان از پل گفتگو استفاده چندانی نمی کنند و گاه ممکن است آنچه را همسرشان در گفتگو بیان کرده نشنیده بگیرند. از نظر مردان پرخاشگری روشی برای ارتباط است، در حالی که زنان آن را نوعی تهاجم می دانند. زنان ممکن است مشکلات خود را تنها به این دلیل مطرح کنند که طرف مقابل آنها را دلداری دهد.

اما مردان طرح مشکلات را نوعی درخواست برای راه حل تفسیر می کنند. این تفاوت در الگو ارتباطی نشان می دهد بین زنان و مردان از حیث معنای گفتگوی دوستانه و قواعد آنان برای ورود به چنین گفتگو شاید از همه مهمتر قواعد آنها برای تغییر آن، تفاوت های خرده فرهنگی وجود دارد. از این رو ارتباط مردان- زنان را
می­توان شکلی از ارتباط بین گروهی به شمار آورد که در شکل دهی هویت آنها مؤثراست (گودیکانست،1383:79-80 ).

نفوذ بایسته های روانکاوی دراندیشه های فمینیستی وارتباط آن با زبان

در دهه 80 روانکاوی یکی از پر نفوذترین جریان هایی بود که توسط فمینیست ها هم در کشورهای غربی انگلیسی زبان و هم غیر انگلیسی زبان مورد ارزیابی مجدد واقع شد. فمینیسم های ملهم از روانکاوی در کنار فمینیسم های رادیکال در علاقمندی به مساله تفاوت در رابطه با دو جنس سهیم هستند. دلمشغولی با تصوری از زنان به منزله موجوداتی متفاوت با مردان. در بیان کلی نفوذ روانکاوی دو گرایش عمده  را ایجاد کرده است: نخستین گرایش فیمنیسم فرویدی است که به اهمیت روانشناسی و شکل گیری ویژگی های شخصی به لحاظ جنسی(سوبژکتیوتیه)در قالب بندی سلطه مردانه توجه می کند. از آن طریق که به تحلیل تاثیر مسئولیت مادری زنان می پردازد. فمینیسم فرویدی مرتبط است با گروه معینی از نویسندگان انگلیسی زبان به ویژه آنانی که اهل امریکایی شمالی هستند. دومین گروه بندی متکی است بر آثار ژاک لاکان، که بر شکنندگی شدید هویت جنسی و پیوندهای آن با یادگیری زبان تاکید می کند. رهیافتهای فمینیستی لاکانی معمولا مرتبطند با نویسندگان فرانسوی. می توان درون فمینسیم لاکانی دو خرده گروه را تمییز داد- یعنی کسانی که کمابیش تفسیر لاکان از روانکاوی را دنبال می کنند و آنانی که می توان آنها را پست لاکانی نامید. لاکان تکوین خود ( به لحاظ جنسی ) را با تعابیری زبان شناختی یا نمادین – فرهنگی توصیف می کند نه با تعابیری ملموس، سر راست و حتی زیست شناختی که گاهی فروید ترجیح می دهد. نفوذ لاکان حرکتی به سوی معنای نمادین – فرهنگی رمز گذاری شده در زبان است. زبان به منزله یک نظام دلالت تلقی می شود که توسط تعیین آنچه قابل تشخیص و شناسایی است و چیزهایی که غیرقابل شناخت می باشد، به سازماندهی یا شکل دهی فرهنگ می پردازد. زبان به منزله شالوده، یا فشرده یا عصاره فرهنگ انگاشته میشود. هم جامعه و هم مردمی که جامعه را میسازند و به زبان وابسته اند، حول محور معیاری مردانه سازماندهی میشوند. شاخه خاصی از فمینیست های لاکانی فرانسوی تحت برنامه ای به عنوان «نوشتار زنانه » مطرح هستند. برنامه ای که متضمن تلاش در جهت زنانه نوشتن، یا نوشتن از موضع زنان (از موضع بدن جنس مونث) است. این گروه بندی از فمینیست های لاکانی در جهان انگلیسی زبان عموما برچسب فمینیست های فرانسوی را به خود می گیرند.در همین راستا مکتب «نوشتار زنانه»

 

در این انگارش که زنانگی را فقط می توان از نقطه نظر فرهنگ مذکر درک کرد، چون و چرا می کند و به نفع امکان دیگر استدلال می کنند. طبق رای لاکان هر شخص از رهگذر درونی سازی قواعد ارتباطی یا نظم نمادین جامعه به یک شخص بدل
می شود و به فرهنگ بشری راه می یابد. افراد میتوانند به زبان نظم نمادین صحبت کنند، اما این نظم به تعبیر روانکاوی به منزله قانون پدر تلقی می شود. در اندیشه لاکانی به تأسی از فروید، فرهنگ، مذکر است، نه این که صرفا تحت سلطه مردان باشد. زنانگی چیزی بیش از قطب منفی در رابطه با قواعد نمادینی نیست که افراد و لذا جامعه را تنظیم می کنند. سخن گفتن از زنانگی فقط بر حسب مردانگی ممکن است. بیرون از نظم مذکر زبان، هیچ مونثی وجود ندارد. برنامه «نوشتار زنانه» تعبیر لاکانی بیرونی بودن زنانگی را می پذیرد، اما پیشنهاد پروراندن زبانی بدیل را مطرح می کند. شیوه ای از تفکر، که ممکن است از آن حالت بیرونی بودن استفاده کند. بنابراین جنس مونث صرفا به منزله فقدان یک کیفیت، بر ساخته نمی شود.(که نمی تواند چیزی به وجود آورد) بلکه به منزله ارائه کننده یک خلاقیت شورشگر فرهنگی، بر ساخته می شود. آنها این انگارش فرهنگی را که زنان را فقط درمقایسه با مردان می توان درک کرد رد می کنند. هرچند که فمینیسم رادیکال آغازگر این مانور است، برخلاف اکثر آثار فمینیست های رادیکال، رهیافت فمینیسم فرانسوی از مشخص کردن مضمون زنانگی امتناع می کند با این تلقی که اقدام مزبور به منزله تکرار احکام پدر سالارنه خواهد بود که به ما میگوید زنان چه هستند و چه باید باشند. نزد آنها زن مثالی از اصل فرهنگی و زبان شناختی حقارت زدایی است که با هنجار (نرینه) جور در نمی آید و از به رسمیت شناختن یا ارج گذاردن تفاوت با هنجار امتناع می ورزند. یعنی امتناع از شناسایی هرگونه تفاوت نه فقط تفاوت جنسی (بیسیلی،1389:103-101).

 
فمینیسم پساساختارگرا و ارتباط آن با زبان

فمینیسم پساساختارگرا معتقدند زبان با قالب بندی و طراحی زندگی زنان به انقیاد آنها دست میزند و این کار را نه تنها با واژه های بیان شده، حتی با چیزهای ناگفته و ناشنیده انجام می دهند. فمینیسم پساساختارگرا به چیزهای غیرقابل تفکر می اندیشد و از چیزهای غیرقابل بیان صحبت می کند که این همان استراتژی مقاومت مخالفت و واسازی است(Spende,1980:XV). بنابراین فمینیسم پساساختارگرا از مفاهیمی همچون زبان سوبژکتیویته، سازمان اجتماعی و تأثیر قدرت استفاده میکند برای فهمیدن چرایی این مسئله که چرا زنان روابط اجتماعی که تحقیر کننده تواناییها و علایق آنها در برابر فرهنگ مردانه است را تحمل می کنند.(Weedon,1987:40) برای آنها تجربه و معنا مفهوم پایه ای و اساسی ندارد بلکه معنا در طول استفاده از زبان همواره در حال تولید و بازتولید است. زبان، آنسان را به اندیشیدن و سخن گفتن و معنا دادن به محیط اطرافشان مجهز می کند. (32) آنها مفهوم زنانگی را که رویه ای ممکن برای واژگون سازی ساز وکارهای قدرت است را مطرح میکنند و آن را با تعیین ناپذیری جنس مونث که برتفکر پسا ساختارگرایی ژاک دریدا مبتنی است، ترکیب می کنند. دریدا پیشنهاد می کند که معنی در نظم نمادین بدیهی یا ذاتی نیست بلکه به طور مدوام به لحاظ فرهنگی و زبان شناختی در حال تولید شدن از طریق یک فرایند تمایز یابی سلسله مراتبی است. خلق و ابداع تفاوت ها که به طور مشخص در قالب زوج های متضاد سازماندهی می شوند (مرد/ زن) و این ماهیت بر ساخته شده دوانگاره های سلسله مراتبی، نظم نمادین را می سازد و نشان میدهد که سلسله مراتب معنی در فرهنگ نه بی طرف است و نه ابدی. بدین سان او دل مشغول واسازی یا واگشایی انگارش های فرهنگی/ زبان شناختی، درباره ثابت و بدیهی بودن صور قدرت است با این هدف که امکان هایی بدیل گشایش یابد.(بسیلی104) بنابراین فمینیسم پساساختارگرا در پی حذف سلسله مراتب کنترل شده توسط مردان و حذف مرکزیت نامشروع آنها در جامعه است و در این جهت یکی از راهکارها قدرت بخشیدن به افرادی است که مورد تحقیر و توهین قرارگرفته اند و قرار دادن این افراد در مسیرهای مناسب برای شناختن و آگاهی یافتن از محیط پیرامون خود که برای تحقق آن، هر دو عملکرد سیاسی و شخصی در کشف و ریشه کنی موارد ضعف که به سیستم محرومیت و انقیاد زنان می انجامد، لازم است (Diamond,1988:xv & Quinby).

انتقادهای پساساختارگرایی به علم و تکوین معرفت شناسی فمینیستی

هاردینگ[9] معتقد است علم تنها یکی از داده های ابقا و مشروعیت بخشیدن به سلطه مردانه است. او معتقد است آنچه همواره عینیت علم را تهدید کرده، گونه های مختلفی از سلطه جویی بوده است و سلطه جویی مردانه، یکی از اشکال رایج آن است و سایه های آن بر علم، مانع از آن شده است که عینیتی به قدر کافی دقیق فراهم آید. فمینیستها پساساختارگرا نگرشهای علمی مسلط مبتنی بر نگرش های مردسالارانه را بوسیله استراتژی مخالفت، مقاومت و واسازی به چالش میکشند. آنها معتقدند تئوری در میان تغییر پارادایم است: دیدگاههای علمی همچون ابژکتیو و واژه های خالی از احساس در حال تبدیل شدن به مفروضه های دانش به عنوان ساختار و مفروضات رقابت آمیز، متنوع وپایان ناپذیر ایده ها هستند.(lather,1991:xx) ایریگاری در رابطه با علم به معنای مدرنیستی آن، به نقد از فیزیک مردانه می پردازد. او ادعا میکند مکانیک سیالات نسبت به مکانیک جامدات ناشناخته تر است. زیرا (به قول او) جامد بودن یا صلابت با مردان و سیاست یا ملایمت با زنان یکی دانسته می شوند. به همان ترتیبی که زنان در نظریه ها و زبان مردانه محو شده اند و فقط به صورت نامرد وجود دارند. سیالات هم ازعلم محو شده اند و فقط به صورت غیرجامدات وجود دارند (سوکال، بوکلبمون، 1384:159-160). انتقادهای پساساختارگرایی و پسانوگرایی به علم و عینیت گرایی مطلق نگرانه آن، زمینه گرایشی معرفت شناختی را در دیدگاههای فمینیستی فراهم آورده است. تا از نگاه فمینیستی یا (معرفت شناسی دیدگاهی) به   علم و معرفت سخن بگویند (باقری،1382:42-45). اندیشه های فمینیستی در عرصه معرفت شناسی و انتقاد اساسی آنها به علوم اجتماعی معاصر این است که زیرساختهای معرفت شناسی به گونه ای سامان یافته که در آن سوگیری مردانه ایجاد شده است. و میان فاعل شناسا و موضوع شناسایی تمایز قاطعی وجود دارد که این تفکیک متعلق به دوران مدرن است.(104) رویکرد فمینیستی در معرفت شناسی، به جای تفکیک (فاعل شناسا و موضوع شناسایی)، بر ارتباط تأکید دارد. ارتباط، خصیصه ای اساسا زنانه است. این رویکرد با ظهور اندیشه های پسانوگرایی به طور کلی و افکار فمینیستی، به طور خاص، شکل می گیرد. در این مرحله مرزها میان خود و دیگری، میان فاعل شناسا و موضوع شناسایی،به صورت قابل تبادل و غیرقاطع در نظر گرفته می شود. کلر[10]  از همدردی یا همدلی و عشق به منزله روش هایی برای کسب دانش نام برده است. (110-113) از طرفی هاردینگ معتقد است، زنان به سبب وضع سیاسی خاص خود، یعنی در حاشیه قرار گرفتن، از دیدگاه ویژه ای برای علم ورزی برخوردارند که مردان از آن محروم مانده اند و به سبب همین وضعیت خاص، کمتر در معرض تحریف واقعیت قرار می گیرند و می توانند عینیتی اصیل تر و غنی تر برای علم فراهم آورند. هاردینگ از این عینیت به عنوان عینیت شدید یاد می کند.(116-121) 

پساساختارگرایی و نفوذ آن بر اندیشه متفکران فمینیسم

پساساختارگرایی در حضور نظریه پردازان زن نیز قلمرویی گسترده پیدا کرد از جمله در رابطه با توانمند ترین نظریه پردازان پست مدرن زن، می توان از ایریگاری و کریستوا نام برد. این دو بر آن بودند که زن درسراسر تاریخ به حاشیه رانده شده و هیچ جایگاهی که متناسب با شأن و منزلت او باشد به او داده نشده است. در حقیقت همواره زن یا نماد بازنمایی بیرونی چیزی جزخود بوده است و یا در او به عنوان شیئی تزیینی برای برآوردن آرزوی مردان نگریسته شده است (قره باغی،1380:107). لوس ایریگاری معتقد است جنسیت زنانه همواره بر پایه پارامترهای مردانه در نظر گرفته شده است. (لارنس،کهون،1381:481)

طرد و حذف تخیل زنانه یقینا زن را در موقعیتی قرار می دهد که خود را فقط به گونه ای تکه تکه، در حاشیه های نه چندان ساختارمند ایدئولوژی غالب به منزله ضایعات یا اضافات آینه ای تجربه کند که سوژه مردانه برای منعکس و مضاعف کردن خود تعبیرکرده است. وانگهی نقش زنانگی بوسیله این نظریه آینه ساز مردانه مقرر می شود و این نقش فقط سازگاری بسیار اندکی با میل زن دارد.(همان487) او معتقد است زنان باید به طور تاکتیکی اعتصاب کنند و از مردان فاصله بگیرند تا فرصت یادگیری دفاع از میل شان را به ویژه از طریق گفتار بیابند. برخلاف گرایش یکسان سازی که مشخصه نوعی فمینیسم است، ایریگاری توامان در پی کشف کوششهای ریاکارانه یافتن وجوه تفاوت و افشای شارحان کیفی آنهاست. گفتار او در پاسخ به مسائل فلسفی خاصی می آید که تبانی در موافقت بر سر مشخصه های خاص و نادرست زنانگی و شیوه ایی را که زنان از آن طریق چنین قضاوت هایی را پذیرفته و درونی می کنند، مشخص می سازد. گریز زنان از داشتن نقش فاعلی در جملات نمونه یی از این دست است (مورتلی،1383: 17-1). زبان بر پایه واقعیت های اجتماعی یا داده های واقعی رمز گذاری شده است. از طرفی نوع بشر دوست دارد فکر کند که قوانین نحوی، ذاتی و غیر قابل تغییرند. این حس، بخشی از ترس از تغییرات اجتماعی است. چنان که نیچه می گوید تا وقتی که به دستور زبان باور داریم به خدا هم باور خواهیم داشت. این هم در واقع جزء همان مجموعه باورهاست. خدای مردان، نیازمند حفظ قواعد دستور زبان است و خدای زنان، یا الاهگان شان – مفرد یا جمع- نیازمند تغییر رمزگان زبانی. لازم و ضروری است که به مردان و زنان حقوق سوژه یی(فاعلی)برابر داده شود، البته برابر به معنای متفاوت. زنان در آفرینش جهان سهمی مساوی با مردان به عنوان فاعل های جنسی ندارند. این مساوی بودن فقط از راه جهش زبانی ممکن می شود. اما این جهش خود تنها می تواند از راه تقویت مجدد ارزش جنسیت زنانه انجام بپذیرد. در کشورهای انگلوساکسون فرهنگ ها به مفعول علامت جنسیت زن می دهند. در این کشورها یک زن می تواند بچه خودش (her) را داشته باشد در حالی که در فرانسه او. بچه مرد[11] را دارد. بنابراین زنان انگلوساکسونی می توانند به خاطر تملک بر مفعول ها از راه نشانه های جنسی خودشان ادعای برابر با مردان را رد کنند. اما با کسب این برابری، آنها نهایتا از حق نشانه جنسی بودن در سطح فاعل چشم میپوشند. اما برای کشوری همچون فرانسه هدف این است که به یک سوژه زنانه آزاد تبدیل شود. برای این آزادی، زبان یک ابزار است، ابزاری کار آمد چون هر ابزار دیگر.(همان97-92) (بنابراین در کشورهای انگوساکسون تمایل به اصلاحات وجود دارد در حالیکه در کشوری مانند فرانسه تمایل به نوعی انقلاب حتی از نوع انقلاب زبانی). ایریگاری در مورد بیماران روانی زن، معتقد است آنچه مانع می شود که آنان هویت متمایزی برای خود بسازند گرایش مردانه زبان است. خود زبان تبلور گرایش مردانه است حتی از راههای ساده و نسبتا پیش و پا افتاده ای مثل کاربرد ضمیر مذکر در مواردی که هیچ جنسیت خاصی مورد نظر نیست. اما همین ویژگی پیش و پا افتاده دستور زبان بازتاب چیزی است بسیار ژرف که در کل تاریخ فلسفه رسوخ کرده است.(ماتیوز،1378:272). ژولیا کریستوا[12]  معتقد است امروزه زن به جای متروک ماندن در بیرون معنا، خود فضا و مکان بازنمایی و معنا است. شکلی افراط آمیز طبقه بندی زن را انکار می کند و میخواهد زن را فراسوی طبقه و چارچوب جنسیت مطرح کند.(قره باغی،1380:107) کریستوا معتقد است مشکل ساختارگرایی این است که فقط و فقط بر ساختارهای صوری و ایستای زبان تکیه میکند و این واقعیت را به حساب نمی آورند که زبان را مردم بکار می برند و بهمین دلیل در معرض تغییر و تحول است.

دلالت چیزی است که مردم آن را انجام می دهند اگرچه این کار را لزوما آگاهانه یا عامدانه نمی کنند (ماتیوز،1378:282). کریستوا برخلاف ساختار شکنان، ارزش کارکرد منطق محورانه زبان را به رسمیت می شناسد اگرچه آن را فقط یکی از چند کارکرد زبان می داند. هدف، حذف سوژه استعلایی نیست، بلکه ایجاد سوژه ارتباط کلامی است، که"آگاهی عمل کننده اش نه فقط وجوه منطقی بلکه رابطه هم سخنی"را نیز شامل میشود. به نظر او تاکید مبالغه آمیز برخی از انواع فمینیسم بر تفاوت جنسی هم، متافیزیکی است (285). کریستوا با نظر به همین گرایش ساختارزدا می گوید تنها نقشی که زنان برای غلبه بر این فرهنگ مردسالاری می توانند ایفا کنند، نقشی منفی و تخریب کننده است. زنان باید در حرکتی انقلابی، همه قواعد و ساختارهای اجتماعی مردسالارانه را در هم بریزند. از نظر کریستوا لازم نیست منطق محوری در زبان زدوده شود، بلکه آنچه لازم است این است که کارکرد دیگری بر آن افزوده شود و آن ارتباط کلامی است.در این کاکرد زبان، معنا به صورت جمله ای که بین دو گوینده ارتباط برقرار می کند، بیان می شود. بنابراین کریستوا بر آن است که آگاهی فاعل شناسا بایدعلاوه بر وجوه منطقی، شامل رابطه هم سخنی نیز بشود (باقری،45:1382).

هلن سیسکو[13] نیز معتقد است که فرهنگ غالب به نوعی تفکر سلسله مراتبی اولویت می دهد که ریشه در مجموعه ای از تقابل ها دارد. مرد در قیاس با زن منفعل که صرفا موضوع مشاهده است، فعال و مشاهده گر است بنابراین، زنانگی فقط هنگامی وجود دارد که مورد مشاهده مردان باشد. از نظر سیکسو، مرد اساسا در حالی که زن برای مرد، دیگری است، به این دیگری فقط برای بازگشت به خودش علاقه مند است-یعنی این که میل مردان به زنان در نهایت نوعی عشق به خود است. در نتیجه، زن از فرهنگ پدرسالار حذف می شود خاصه که زن حتی نسبت به خودش هم غایب است. زن از بدن خودش و از تمایلات خودش جدا می شود. زن مطلقا نمی تواند با استفاده از زبانی که برای بیان و مفهوم سازی مردانه طرح شده، خودش را درک کند. سیکسو بر آن است تا زنانگی را بر اساس کثرت آن بازیابی کند (بیسیلی،1389:107).

مقایسه فمینیسم فرانسوی و آمریکایی از منظرپساساختارگرایی

امروزه در کانون مشاجرات بر سر معنای فمینیسم دو مفهوم اساسی برابری و تفاوت قرار دارند. در این اختلاف نظر فمینیسم اروپایی عموما بر روی تفاوتها تاکید میگذارد در حالی که فمینیسم آمریکایی و انگلیسی بر برابری تکیه میکند. فمینیسم آمریکایی اغلب از تاکید بر تفاوت احتراز کرده و آن را مورد نقد قرار داده اند زیرا به نظر آنها چنین تاکیدی حاکی از نوعی زیست شناسی گرایی یعنی پذیرش تفاوتهای ذاتی است و با نژاد گرایی نسبت دارد (بشیریه،1379:107-108).  در بحث های فمینیستی، گفتمان تفاوت  اخیرتر و رادیکال  تر از گفتمان  برابر  و یکسانی بوده است. در این گفتمان تفاوت جنسی شرط رهایی زنان تلقی میشود. در درون این گفتمان نیزخطوط فکری مختلفی قابل تشخیص است. برخی از این خطوط (به ویژه در فرانسه) مبتنی بر نظریات روانکاوی هستند. از دیدگاه فمنیستهای رادیکال (گفتمان تفاوت) همه گفتمانهای پیشین درباره زنان و به ویژه گفتمان برابری، گفتمان هایی مردانه اند و مادام که تسلط مردانه و انقیاد زنانه در جامعه پابرجاست، مورد نقد و حمله قرار میگیرند. به نظر آنان زنان فاقد حوزه خاص خود یعنی حوزه زنانه بوده اند. پس سلطه مردانه هم در حوزه زندگی عمومی و هم در عرصه زندگی خصوصی گسترش یافته است. به نظر آنها ذات زنانه به عنوان چیزی مستقل از تاریخ و فرهنگ جامعه قابل تصور نیست. ماهیت و ذات زن بودن تا زمانی که به وسیله گفتمان مردانه در جامعه ساخته شده است ماهیت و ذات زنانه نیست. ذات و ماهیت زنانه تنها وقتی زنان، آزادی لازم برای ایجاد آنرا داشته باشند پدیدار خواهد شد. اما آنچه امروز هست محصول انقیاد و گفتمان غیرزنانه است. تنها با امکان از میان بردن این انقیاد است که امکان تشکیل فرهنگ و زبان و ذهنیت زنان فراهم خواهد آمد و تنها در این صورت است که تفاوت جنسی آشکار خواهد گشت. به طور خلاصه فمینیسم رادیکال بر ضرورت تشکیل سوژگی زنانه و یافتن راههایی برای بیان فرهنگ و تجربیات خاص زنانه تاکید می گذارد. از این دیدگاه توانایی زنان در خود فهمی به واسطه فرهنگ و زبانی مردانه صورت میگیرد و این گونه خود فهمی باید مورد تحلیل و نقد قرار گیرد. درجوامع مردسالار و پدرسالار زنان فاقد خود فهمی جمعی از آن خویش هستند در حالی که خود فهمی های مردان در قالب افسانه ها و داستان ها و در کل فرهنگ نمود می یابد. پس یکی از وظایف اصلی فمینیسم یافتن زبانی است (شالوده شکنی زبان) که در آن تفاوت جنسی قابل بیان باشد و از عرصه نهان آگاهی فردی وارد حوزه نمادین زبان و فرهنگ گردد (113-110). آنچه بیشتر در فرانسه و بی تردید فلسفه فرانسه در قرن بیستم را مشخصا فرانسوی  میکند آن است که این فلسفه از دکارت آگوسیتنی سر چشمه میگیرد و نه از دکارت گالیله ای. آنها در مجموع دلبستگی خاصی به ریاضیات یا علوم طبیعی نداشته اند. علم تا آن جا که در علایق فلسفی آنان جایی داشته، در شکل نرم زیست شناسی- روانشناسی و یا علوم اجتماعی و یا حتی روانکاوی بوده است. رشته ای که حتی بسیاری از فیلسوفان آنگلوساکسن آن را اصلا علمی نمی دانند. در سنت فرانسوی فرض براین بوده است که فلسفه بیشتر با فرهنگ ادبی و هنری خویشاوندی طبیعی دارد.(ماتیوز،1378:13) فلسفه فرانسه بازتاب صرف فرهنگ عمومی است.(15) فمینیسم فرانسه لحن فلسفه تری از فمینسیم دنیای انگلیسی زبان دارد. این فمینیسم نقد جامعه مرد سالار را با اصطلاحات صرفا جامعه شناختی یا سیاسی بلکه به صورت تحلیل فلسفی کل سنت فکریی بیان می کند که به ادعای آن حامی مرد سالاری است. آنها خود فلسفه را محور فرهنگ مردسالار می داند و دستاوردهای فلسفه ساختارگرا و پساساختارگرای فرانسه را به کار می گیرد تا این سنت مرد سالار را ساختار شکنی کند (269). شخصی شدن در اندیشه فلسفه فرانسوی با معنای فردشدن

مورد نظر  لیبرالیسم مدرن متفاوت است. سرشت اساسی شخص در ارتباط با اشخاص دیگر نهفته است، حال آن که فرد گرایی لیبرال (آمریکایی) انسانها را اساسا جدا از یکدیگر می دانند. از نظر سونیه[14]  شخص فقط با در دسترس قرار دادن خود و بدین سان شفاف تر کردن خود برای خود و دیگران به شخص تبدیل می شود. هریک از ما باید دیگریت محض تمام نشدنی و تعریف ناپذیر اشخاص دیگر را بپذیریم. او معتقد است عشق واقعی عبارت است از قدر شناسی از شخص دیگر صرفا برای دیگر بودن او (65 ). به نظر گابریل مارسل پرسش های فلسفی نه در مسائل غیر شخصی بلکه برای افراد خاص و از این که خود را در وضعیت شخصی خویش راحت حس نمیکنند به وجود می آیند(71). او معتقد است فلسفه سنتی، خود را با علم اشتباه گرفته از این رواست که (دکارت رابطه ما با جسم مان را مسأله ذهن – جسم نگریسته است) گویی این رابطه غیر شخصی و صرفا فکری است. از این زوایه جسم، فقط نوعی ابژه است، تکه ایی ماده که  ممکن است از آن هر کس دیگری باشد. (نزدیک تر به مفاهیم فمینیسم آمریکایی) حال آنکه یکی از مضامین اصلی فلسفه فرانسه در قرن بیستم وجود داشتن به عنوان انسان اساسا به معنی جسمیت داشتن، کنش متقابل با چیزهای دیگر جهان و دانش، دست کم امکان ارتباط با انسانهای دیگر است. دراین دیدگاه رابطه من با جسم خودم رابطه ای منفصل و فکری نیست. رابطه ی احساس یا حس، رابطه ی شرکت مستقیم در جهان واز این رو در جمع مردمان دیگر است (74-73). مارسل[15] می گوید" نخستین راه ما برای آن که خودمان را به عنوان من تثبیت کنیم عمل جلب توجه به سوی خودمان است". شخص شدن به معنای کامل آن به معنی پذیرش درگیر بودن با جهان و با دیگران و به عهده گرفتن مسئولیت زندگی است. (همان78) فلسفه فرانسه در مقایسه با کشورهای انگلیسی زبان همیشه به ادبیات نزدیک بوده است. در فرانسه معاصر فیلسوف زن یا مرد نسبت به همتایان خود در بریتانیا یا امریکا به هنر جلب توجه و فریبندگی بیشتری دارند. ارتباط میان فلسفه و ادبیات در سنت اصلی انگلیسی_آمریکایی را می توان رابطه ای همراه با سوءظن متقابل توصیف کرد. فلاسفه رشته خود را چیزی مربوط به معرفت و حقیقت می دانند و رشته ادبیات را مربوط به احساسات. در حالیکه در فرانسه بیش از بریتانیا به نقش تخیل در فلسفه می پردازند و روشن است که فلسفه انگلیسی زبان بیش از فلسفه فرانسوی به علم نزدیک است و پیوند دائمی میان فیزیک و فلسفه یا ریاضیات و فلسفه که در فلسفه آنگلوساکسونی یافت میشود، در فرانسه چندان آشکار نیست. در نوشتار معاصر فرانسه هستی شناسی نقشی پر اهمیت دارد و این امر آشکارا با سنت پدیدار شناسی پیوند دارد و این مفهوم که شاید ذات هستی پوشیده و سوژه یک اصل رازورزانه باشد و تعبیر عاری از واقعیت باید بر اساس کنش اندیشه گرایانه تخیل نوسازی شود، به سنت پدیدار شناسی نزدیک است.(رائل مورتی،1383،ص1-17) فمینیسم متداول آمریکایی به طور کلی بر نظریه زبان به مثابه امری شفاف مبتنی است. به تمرکز بر گفتار به جای زبان، به برتری خودآگاه بر ناخودآگاه و به نرینگی فایوس (به مثابه موجدی

زیستی، نه نمادین)استوار است. در این اردوگاه، از نشانه به مرجع راهی کوتاه بیش نیست و این امر  با فراهم آوردن زمینه تعهد سیاسی به تلاش برای رسیدن به قلمروی زبان ریالیستی محقق می شود. تقاضا برای دستیابی به گفتمان ذهنیت، امکان بهره گیری از تصویر یا نشانه ای مجزا به مثابه مکان بالقوه کنش سیاسی و به طور کلی به سیاست اصلاح طلبی می انجامد. بر خلاف فمینیسم آمریکایی، فمینیسم اروپایی یا پساساختاری از تقسیم بندی سوسوری نشانه پیروی می کند. بر مادیت دال تاکید می کند. امر همزمانی را بر در زمانی، ساختار را بر فاعل و دلالت را بر معنا برتری می دهد و بر آن است که زنان دارای جایگاهی برای سخن گفتن نیستند. تکیه این نوع از فمینیسم بر اولویت نظام به برتری ناخودآگاه به عنوان حیطه کاوش و کشف و گسست مدرنیستی به عنوان عمل زیباشناسی می انجامد. از این دیدگاه، اولویت نظریه روانکاوی و زیباشناسی مدرنیستی در فمینیسم پساساختاری را میتوان محصول فرعی میراث سوسور[16] یعنی امر همزمانی دانست که از  لوی استروس[17]  تا لاکان ادامه می یابد. استدلال فمینیست های پساساختاری این است که نهادن نام جنس زن بر سوژه های سیاسی فمینیسم به بازتولید همان ماهیت باوری زیست شناختی و منطق دوتایی می انجامد که به زنان نقش کمتر را داده است. کریستوا معتقد است این باور که فلانی یک زن است به همان اندازه بی معنا و تاریک اندیشانه است که باور فلانی یک مرد است. این استدلال به ایجاد یک"مکان"به مثابه موضوع تعهد و توجه سیاسی می انجامد، نه یک جنس، حاشیه واپس رانده، غایب، ناخودآگاه غیرعقلانی، زنانه که در تمامی موارد از جنبه منفی یا ناتوان آن به حساب می آید. در مقابل گفتمان فمینیسم آمریکایی که سوژه سیاسی آن، زنان از لحاظ زیست شناختی هستند، فمینیسم اروپایی گفتمانی سیاسی و سوژه آن جایگاهی ساختاری است که زن و جسم آن دیگری متناوبا اشغالش می کند. از این نظریات بنیادی درباره فمینیسم اروپایی به نوشتار زنانه می رسیم که از لحاظ ایجاد یک ضد زبان برعلیه منطق پدرسالارانه و دوتایی نر-زبان مداری تلاشی بشمار می رود در جهت تولید زبانی که فقط به نظریه پردازی صرف درباره آزادسالاری نمی پردازد، بلکه به واقع رهایی بخش نیز است. برای سیکسو، این زبان همان ساختار خیالی جسم زنانه به مثابه جایگاهی ممتاز برای نوشتن است. برای ایریگاری، زبان پوزخند زنان به گفتمان نرسالارانه است و برای هر دوی آنها، این نوشتار خصوصی و ارزشمند است که بر مکانهایی خیالی متکی است، مکانهایی که خارج از حوزه قدرت و نرینگی (فالوس) قراردارند. به طور کلی دو نوع تفسیر در مورد انتقادهای فلسفی فمینیستی مطرح است. در تفسیر اول، نظر بر این است که منتقدان، با پذیرش چارچوب اساسی اندیشه فلسفی غرب، می کوشند خلأهای آن را مشخص و در جهت رفع آنها اندیشه ورزی کنند. این خلأها، به طور عمده، ناظر بر نادیده گرفتن مقام و موقعیت زن در تفکر فلسفی است.(دیدگاه آمریکایی). درتفسیر دوم، مسئله بسی ژرف تر است. بر این اساس، انتقادهای فلسفی فمینیسم، نه از درون قلمرو فلسفه رایج، بلکه از بیرون آن است. به عبارت دیگر، در این انتقادها چارچوب اساسی اندیشه فلسفی غرب، مورد سؤال قرار می گیرد. یعنی از پایان فلسفه سخن به میان می آید. ویژگی خاص فمینیسم در این زمینه آن است که جریان بلند دامنه اندیشه فلسفی غرب را دچار کژبنیادی جنسیتی می بیند، به این معنا که مفهوم اساسی فلسفه و فلسفه ورزی، معیار اندیشه فلسفی و قلمروهای این اندیشه، همه مبتلا به سوگیری مردانه بوده است. چنین بنیان کژبنیادی را تنها می توان خراب کرد زیرا هر چه بر فراز آن ساخته شود، به همین سو گیری مبتلاست. بنایی دیگر با بنیادی دیگر در فلسفه، چیزی است که نیاز بدان وجود دارد. در فمینیسم، این بنیاد نو، معطوف به ویژگی های زنانه است. برخی از متفکران فمینیست در چالش اساسی با روند فلسفه غرب، آن را چنان در نظر گرفته اند که در عین آنکه متافیزیک حضوراست، متافیزیک مردانه است. ایریگاری در انتقاد به فلسفه غرب، بر آن است که در کل این فلسفه، از افلاطون به این سو، همواره (حضور) و بازنمود اساسی دانسته شده است. او معتقد است انسان تا کنون همواره اسیر تکرار بوده است. هرچیزی میان تمرین و اجرا، تکرار و بازنمود، یا بازتولید صورت می پذیرد.به ویژه از آنجا که این بازنمود چون حضور طراحی شده است، یا حضور، یک وضع ظاهری را چون بازنمود معرفی می کند، انسان هارا نسبت به مبنایی که وضع ظاهری مذکور از آن نشأت یافته، طی نمایش یا شبه نمایش دیگری از فراموشی، به فراموشی می کشد(باقری،1382:51-49). در مقابل متافیزیک مردانه، فمینیسم دست کم در شکلهای تند آن در پی آن است که دور نوینی را در فلسفه آغاز کند و حمله از بیرون، نه از درون، به آن را آغاز کرده اند.(گرایش فرانسوی)در دور نوین، همان چیزی که در دوره پیشین، سرکوب شده، اساس قرار خواهد گرفت و به این ترتیب، متافیزیک زنانه آشکار خواهد شد. یگانگی یا همانی، برای متافیزیک مردانه مهم بوده است و به همین دلیل قادر شده است تفاوت جنسیتی را پایه ریزی کند. همچنین، بازتولید و بازنمود برای آن، اساس بوده و به همین دلیل، آنچه را به بازنمود تن نمی داده انکار کرده است. این نظام فلسفی، تا جایی که تفاوت جنسی را پنهان کند. به واقع نظامی است که باید مورد سوال قرار گیرد و در هم ریخته شود. در متافیزیک زنانه، تفاوت وتفاوت جنسیتی، اهمیت می یابد. در بستر همین تفاوت، اهمیت ویژه جنس مادرانه و زنانه آشکار می گردد که منشأ پیدایش و واسطه ای است که تفکر بازنمودی نیز بر آن مبتنی اسست. به این ترتیب، غیاب نیز چون حضور بلکه بیشتر و به گونه ای عمیق تر از آن مورد نظر قرار می گیرد. به تبع این دگرگونی ها در حوزه تفکر و معرفت شناسی نیز، خصیصه های مردانه به صورت انحصاری در نظرگرفته نخواهد شد، بلکه خصیصه های زنانه نیز، بدون آنکه اهمیت کمتری داشته باشد ملحوظ خواهد بود(59-57).

نتیجه گیری

فمینیسم اروپایی ظاهرا بالقوه رادیکالترین جریان در حیطه نظریه سیاسی معاصر است که خود را از ماهیت باوری و سنت لیبرال فمینیسم آمریکایی رها می سازد. با این حال ظاهرا این فمینیسم در محاصره همان عناصر بحران زایی است که با سیاست زدایی مارکسیسم غربی مرتبط بودند و مستعد زیبایی باوری، استقلال نظری و فاصله گرفتن عقلی از پراکسیس سیاسی است. فمینیسم اروپایی جایگاه ساختاری یک ذهن سیاسی جدید را شناسایی می کند، خود را در آن لحظه ثبت می کند و سپس در عین کوری جنون آمیز، با توسعه نیافتگی سیستماتیک باقی دنیا و به تعویق انداختن مرکززدایی سیاسی به هر وسیله ممکن، پیش میرود. مرکززدایی سیاسی به معنای پایان این دوره تاریخی خواهد بود. نقد پست مدرن روشنگری در واقع نوعی مرکززدایی است تلاش امر حاشیه ای و غایب برای بازنویسی قوانین به نفع خویش. برای برپایی یک آرمانشهر سیاسی بدون سلسله مراتب، توسط زنان. در این راستا امکانات و راه های سیاسی به واقع محدود می شوند. دو راه بیشتر نمی ماند: حرکت از جریان غالب به سوی انقلاب یا از انقلاب به سوی متن. هر نظریه ساختارشکن هم تا وقتی که متن مستقل را برتر و حایز اولویت بداند از این کوری خلاص نخواهد شد و مرکزیت آن مرکز را بارها تولید و تکرار خواهد کرد. تا وقتی که نظریه فمینیستی این قضایای مهم و حیاتی را نه در فعالیت سیاسی بلکه در متن بجویند و بیابند همچنان خود نیز جزء سود برندگان در این چرخه مردانه هستند. (کیپ نیس،13872:) برعکس آمریکا، در فرانسه بحث همچنان بر همه گستری حقوق-همه گستری که در اساس انتزاعی مانده است –تمرکز یافته است. هرچند فمینیست ها موفق شدند به برخی مسائل انتزاعی فعلیت بخشند اما چنین می نماید که ساخت و پرداخت اندیشه ورزی انتقادی درباره سوژه یا کنشگر سیاسی چندان پیش نرفته است. به این معنا فمینیسم در فرانسه و در کشورهای دیگر همچنان یک مدینه فاضله باقی مانده است یعنی پیکاری برای برابری در تحول(سارسه،1385:186-188).



[1]. Michel Foucault

[2]. Freud

[3]. Jacques Lacan

[4]. Pierre Bourdieu

[5]. Rubbin

[6]. Lucy Irigarray

[7]. Juck Drida

[8]. Nietzsche  

[9]. Hardings

[10]. Keller

[11]. Son Enhont

[12]. Julia Kristeva

[13]. Helene Cixous

[14]. Saunie

[15]. Marcel

[16]. Saussure

[17]. Lévi-Strauss

منابع

1. ادگار، اندرو، ویک، پیترسج. (1389)، متفکران برجسته نظریه فرهنگی، مسعود خیرخواه، تهران، آگه

2. باقری،خلیل. (1382)، بانی فلسفی فمینیسم، تهران، وزارت علوم،تحقیقات و فناوری

3. بسیلی، کرس. (1389)، در آمدی بر نظریه فمنیستی چیستی فمنیسم، محمد رضا زمردی، تهران، روشنفکران و مطالعات زنان

4. بشیریه، حسین،(1379)، نظریه های فرهنگ در قرن بیستم، تهران، موسسه فرهنگی آینده پویان

5. پاول،جیم، (1379)، گام به گام با جهان فلسفه مدرن پست مدرنسیم، تهران حسینعلی نوذری، نشر نظر

6. دریدا، ژاک،(1381) مواضع، پیام یزدانجو، تهران، نشرمرکز

7. دو بووار، سیمون، (1389)، جنس دوم،صنعوی، تهران، توس،ج2

8. ریو، میشل وسارسه،(1385)، تاریخ فمینیسم، احمدی، تهران، روشنگران و مطالعات زنان

9. سوکال، آلن و بوکلبمون، ژان،(1384)، چرندیات پست مدرن، سوءاستفاده روشنفکران پست مدرن از علم، عرفان شابستی، تهران، ققنوس

10. شاهنده، نوشین،(1379)، "نیچه و فمینیسم معاصر"، نامه فرهنگ، شماره42

11. فراستخواه،حسین،(1390)، "برداشتی شتابزده از زبان دموکراتیک"، روزنامه شرق،شماره1275

12. قره باغی، علی اصغر،(1380)، تبار شناسی پست مدرنسیم، تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگی

13. کریستوا،ژولیا،(1374)، سرگشتگی نشانه ها، نمونه هایی از پست مدرن، نیکو سرخوش، تهران، نشرمرکز

14. کهون، لگسی لارنس،(1381)، متن های برگزیده از مدرنسیم و پست مدرنسیم، عبدالکریم رشیدیان، تهران، نی

15. کیپ نیس،لورا،(1387)، فمینیسم، وجدان سیاسی پست مدرنیسم؟،مازیار اسلامی،تهران، نشریه روزان

16. لش،سکات،(1383)، جامعه شناسی پست مدرنسیم، حسن چاوشیان، تهران، نشرمرکز

17. ماتیوز، اریک،(1378)، فلسفه فرانسه در قرن بیستم، محسن حکیمی، تهران، ققنوس

18. مورتلی، رائل،(1383)، مکالمات فرانسوی، شیوا مقانلو، تهران، چشمه

19. وارد،گلن، (1383)، پست مدرنیسم، قادر فخر رنجبری، ابوذر کرمی، تهران، ماهی 

 

20. Diamond & Quinby, (1988),Language, Feminist’s Claim, Is Never Gender,London:   Vintage Press.

21. Hooks, b., (2000), Feminist Theory: From Margins to Center, London: Pluto Press

22. Lather, Patti (1991). Getting Smart: Feminist Research and Pedagogy with/in the Postmodern. New York, Routled

23. Renzetti, C. and D. Curran, (1992), “Sex-Role Socialization”, in Feminist Philosophies, J Sterba, and R. Tong (eds.), New Jersey, Prentice Hall

24. Rubin, G., (1975), “The Traffic in Women: Notes on the ‘Political Economy’ of Sex”, in Toward an Anthropology of Women, R. Reiter (ed.), New York: Monthly Review Press

25. Spender, Dale (1980). Man made language. New York, Routledge

26. Weedon,c, (1978), Feminist Practice and Poststructuralist Theory [Hardcove], Blackwell Publishers