نوع مقاله: پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار و عضو هیأت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه مازندران

2 دانش آموخته علوم سیاسی دانشگاه مازندران

چکیده

چکیده
جوامع بشری از نیروهای اجتماعی مختلفی سازمان می یابند که هر کدام دارای خصال ومولفه های مربوط به خویش هستند که بررسی هریک از آنها درجای خودشان حائز اهمیت است. یکی از این نیروهای اجتماعی موثر در سطح جامعه، الیت ها می باشند. باوجود بحث های متنوع و گاهاً تحلیلی، تصویر کلیشه ای درباره ی رابطه نخبه و غیرنخبه به قوت خود باقی است و این نشان دهنده ی نیاز به بررسی های بیشتر درحوزه مسائل نخبه و نخبگی است. نظریه ها درگذر زمان، تغییر وتحولات بسیاری می یابند ونظریه ی الیتیسم هم از این قاعده مستثنی نیست وتغییراتی را پذیرفته است. اما آنچه در این مقاله مترصد بررسی آن هستیم، نخبه گرایی(الیتیسم) کلاسیک می باشد که مهد آن ایتالیا
 می باشد و در آراء ونظرات اشخاصی چون ویلفردو پاره تو، گائاتنا موسکا و روبرت میخلز مشاهده می شود. این مقاله با هدف توسعه ای از طریق مطالعات موردی درصدد بررسی مفهوم الیت و آراء یکی از مهمترین نظریه پردازان این جرگه، یعنی "ویلفردو پاره تو" می باشد.
 

کلیدواژه‌ها

عنوان مقاله [English]

Research with an Emphasis on Traditional Ideas about Elitism V. Pareto

نویسندگان [English]

  • Mohammadhossein Rafie 1
  • Seyed Mohammadjavad Ghorbi 2

1 Assistant Professor Faculty of Law and Political Science, University of Mazandaran

2 BA in Political Science, University of Mazandaran

چکیده [English]

Abstract
Societies of different social forces are formed, each of which features are important to consider each of them. The influence of social forces in society, are the elite. Despite various discussions, the image of the traditional elite and eremitism remains, and this indicates a need to study more about the issues is elite. Theories of change are many theory not separate the elite from the rule change is adopted.This article aims to examine the concept of development through case studies and theories of one of the most elite group of theorists, the V. Pareto is.
 
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Keywords: Elitism
  • Pareto
  • classic elitism
  • an iron law of oligarchy
  • the circulation of elites

مقدمه

جایگاه نیروهای اجتماعی، در مطالعات اجتماعی به اندازهای است که برخی چون آلموند، وظیفه جامعه شناسی سیاسی را کشف، توصیف، طبقه بندی، تحلیل ساختار، تحلیل پویایی و نقش این نیروها می دانند که رابطه ی میان نیروهای اجتماعی وزندگی سیاسی، رابطه ای پیچیده است و مقولاتی مانند قدرت، نفوذ، تأثیر، نقش، آمریت، شأن و منزلت را دربرمی گیرد. این رابطه معمولاً به عنوان فرایند سیاسی قابل بررسی است (Tawney, 1931, 222).

یکی از این نیروهای اجتماعی درفرایند سیاسی، الیت ها هستند. از این رو بررسی آنها به عنوان نیروهای اجتماعی موثر اهمیت دارد. اما الیتیسم در بررسی های جاری چه نقش و جایگاهی دارد؟ این باور که شخصیت های بزرگ ونیرومند تاریخ را می سازند و سرچشمه دگرگونی های سیاسی و اجتماعی هستند باورتازه ای نیست ولی با اینکه این اعتقاد درگذشته گسترده تر وریشه دارتر از زمان کنونی بود، کمتر به صورت اندیشه علمی ومنظم تبیین شده است.

چنان که «سی. رایت. میلز» (1956) استدلال می کند، مسأله وجود نخبگان را به توجه به جوامع صنعتی مدرن، به سختی می توان مورد بحث ومشاجره قرارداد. آنچه تناقض آمیزتر به نظرمی رسد، معنای سیاسی این ملاحضه ودلایل این تفاوت ها است. با ساده تر کردن برخی مسائل، می توان گفت که از نظرتاریخی، در بحث توزیع قدرت، سه مدل اصلی مورد استفاده قرار گرفته است: نظریه پردازان نخبه گرا که تقسیم اصلی سیاسی را میان صاحبان قدرت سیاسی وبقیه می بینند، مارکسیست ها که تقسیمات سیاسی و اجتماعی را به عنوان بازتاب تقسیمات اقتصادی دانسته و طبقات را به عنوان عوامل سیاسی اصلی تلقی می کنند وکثرت گرایان که تقسیمات میان نخبگان وتوده ها را تنها، به عنوان یکی از مجموعه خطوط نامتقارن تقسیم در درون جامعه نگاه می کنند، این بحث را به شکلی دیگر می توان چارچوب بندی کرد؛ آیا در جوامع صنعتی مدرن، تنها یک گروه حاکم وجود دارد؟ اگر وجود دارد ویژگی های آن چیست؟ (تنسی، 1379، 140-139)

یکی از پاسخ دهندگان به این سوال ها، نخبه گرایی (الیتیسم) است. اصل اساسی دکترین نخبه گرایی این است که تاریخ سیاست، تاریخ سلطه الیت است. بنابراین نظریه نخبه گرایی در تضاد با مفروضات اساسی لیبرالیسم غربی درباره موضوعاتی نظیر سیاست، سازمان حکومت وروابط مناسب میان دولت و جامعه قراردارد، زیرا طبق گفته ی گائتانوموسکا، همیشه طبقه ی اول و برتر بر طبقه ی دوم که اکثریت است برتری دارد (Mosca, 1939, 50)

بنابراین ماهیت هرجامعه (چه جامعه مبتنی بر اجماع باشد یا اقتدار، پویا باشد یا ایستا، صلح جو باشد یا توتالیتر، مشروع باشد یا غیرمشروع) توسط ماهیت نخبگان آن تعیین می شود. علاوه بر این، اهداف هر جامعه توسط نخبگان آن تعیین ودست کاری می شود (مارش واستوکر، 1384، 360)

این مباحث مطرح شده، تا حدودی جایگاه وموقعیت نظریات نخبه گرایانه را در عرصه سیاست نشان می دهد و به عنوان یکی از تئوریهای معروف ومطرح در تئوریهای سیاسی ومحیط آکادمیک نیازمند بررسی وکنکاش در باب نظرات الیتیسم هستیم.

1- برخی ملاحضات مفهومی در باب الیت:

تاریخ اندیشه پیرامون جایگاه، عملکرد و وظایف نخبگان در جامعه به قدمت تاریخ فلسفه سیاسی است. این تفکر که جوامع بشری از نیروها وطبقات اجتماعی گوناگون تشکیل شده و حکومت می بایست دراختیار گروه های اجتماعی برتر قرار گیرد، حتی در اندیشه های فلاسفه ی باستان وقرون وسطی مطرح شده است. بنابراین می بینیم که مفهوم نخبه به معنی نمایندگان خالق برروی زمین یا گروه برتر اجتماعی ویا حکومت فضلا و یا طبقه ی حاکم در نوشته های بسیاری از فیلسوفان دیده می شود (عظیمی دولت آبادی، 1387، 29)

برای نمونه این اعتقادات در نوشته های افلاطون، سن سیمون، مارکس و خیلی دیگر از اندیشمندان سیاسی دیده می شود (ازغندی، 1385، 13) اما قدیمی ترین کتاب درباره ی موضوع نخبه به عنوان یک گروه ویژه اجتماعی، "جمهور" افلاطون است.

همه ی وقایعی که در ظرف ده سال آخرزندگی افلاطون روی داد، امید پایدار او را به پروردن و یافتن کشورداران فیلسوف نشان می دهد. نتیجه اعتقادش، ضرورت حکومت خواص یا برجستگان (Elitism) بود وحکومتی را که در دست توده مردم باشد زیان آور می دانست. دلیل ساده ی او این بود که راهنمایی واصلاح چندتن آسانتر از راهنمایی واصلاح توده مردم است و چون حکومت در دست یک تن باشد، کار آسان تر است. زیرا برای رستگار کردن کشورهمین اندازه کافی است که آن یک تن را فلسفه آموخت وبه راه راست آورد (عنایت، 1386، 35).

مفهوم الیت که به رغم ابهام و داشتن معانی مختلف، در مطالعات سیاسی رواج یافته است. مفهوم نخبگان یا سرآمدان، ترجمه واژه«Elite» است (Laswell and Kaplan, 1950, 202) خود واژه الیت از کلمه لاتینی الیگره (eligere) به معنای برگزیده گرفته شده است.

برای اینکه مفهوم این واژه بهتر روشن شود، بایستی به طور خلاصه به سابقه ی تاریخی آن مراجعه نمود؛

در زبان عام قدیم، الیت به گروه اندک که جایگاه ویژه ای از نظرآداب و سنن، مقام روحانی ورفاه اجتماعی کسب کرده بود، معنا می شد ودر همین رابطه نیز مقصود از"ارزش نخبگی"، تمام امتیازاتی بود که طبقه ی رهبری و حاکم قبل ودر شروع جامعه ی بورژوازی از آن بهره مند بودند. همچنان که از نظر سلسله مراتب در جامعه از بالاترین موقعیت ها برخوردار بوده ورهبری سیاسی نیز در اختیار همین طبقه قرار می گرفت. ولی در این بین مفهوم این واژه متحول شده و اندیشمندان سیاسی، الیت را به صورت بی طرفانه مورد ارزیابی قرار می دهند.

 امروزه مرکز ثقل بحث درباره الیت، ساختار، وظیفه وعملکرد نخبگان سیاسی است قدرت آنها در یک نظام اجتماعی دموکراتیک مبتنی بر قانون اساسی به عنوان اشتقاقی از حاکمیت و استقلال ملی توجیه وتعریف می شود. امروزه نخبگان سیاسی به عنوان گروه های موظفی که انتخاب شده وبدین صورت به طور قانونی مشروعیت پذیرفته و به این امر برگزیده می شوند، تعریف و تفسیر می شوند. البته باید توجه داشت که در تعریف نخبگان همواره براین اصل تأکید می شود که تنها وسایل اجبار جهت حفظ گروه نخبه کافی نخواهد بود، بلکه ابزارهای معنوی نیزبرای استحکام آن لازم و ضروریست و در این مورد نظریه پردازان نوین علم سیاست نیز متحدالقول هستند (صلاحی، 1386، 22-21)

 ماکیاولی در یک مفهوم کلی تمام فرایندهای اجتماعی را به واقعیت اساسی تفاوت میان نخبگان وغیر نخبگان ربط می داد و از این رو همه نظریه پردازان عمده الیتیسم مانند پاره تو، موسکا، میخلز و سورول تحت تأثیر اندیشه های او بوده اند.ماکیاولی درواقع مفهوم "الیت" را به مفهوم گروه حاکمه ای تلقی می کرد که اراده ومردانگی لازم را برای پاسداری از مبانی قدرت خود آشکار می سازد. درواقع مفهوم الیت در کشورهای مختلف وسنت های سیاسی مختلف به معانی گوناگون به کاررفته است. چنان که گئورگ لوکاچ می گفت:

موضوع الیت ها به ویژه ها در مفهوم دوم آن که بار اخلاقی وارزشی دارد بیشتردر کشورهایی مانند ایتالیا وآلمان مورد توجه بوده است که سنت دموکراتیک ضعیفی داشته اند. در این گونه کشورها مفهوم الیت بودن موجب تحریک احساسات می شده و
نظام­های فاشیستی نیزاز چنین مفهومی بهره می بردند. برعکس در کشورهایی مانند فرانسه وانگلستان که دارای تجربه ی دموکراتیک زودرسی بودند، مفهوم الیت بیشتر به معنایی فاقد وجوه ارزشی واخلاقی به کاررفته است. مثلاً هارولدلاسول نویسنده ی انگلیسی گفته است: صاحبان نفوذ کسانی هستند که ازانچه می توان به دست آورد، قسمت عمده را به دست آورده اند. آنان که بخش عمده را به دست می آورند الیت هستند، بقیه توده مردم را تشکیل می دهند(بشیریه، 1386، 67).

تفاوت میان الیت وطبقه ی اجتماعی نیز مجادلاتی برانگیخته است. برخی برآن هستند که پایگاه اجتماعی الیت معمولاً وسیع تر از پایگاه اجتماعی طبقه ی اجتماعی مانند اشرافیت موروثی است و در مطالعه ی الیت ها، همواره باید به تحرک اجتماعی توجه داشت. به این معنا، الیت با طبقه ی اجتماعی تفاوت اساسی دارد. به نظر بیشترنویسندگان معاصر مفهوم الیت را باید صرفاً در مورد گروه حاکمه جامعه ی نو به کار برد. به این معنا که حکومت طبقه که مبتنی بر مالکیت وسایل تولید بوده است جای خود را به حکومت الیتی داده است که قدرتش ناشی از توانایی ها ودستاوردهای شخصی است نه ناشی از مالکیت. در این مفهوم، حکومت الیت مترادف با حکومت شایستگان (Meritocracy) است و هرجامعه ای که در آن امکان پیشرفت شخصی وجود داشته باشد دارای خصلتی الیتیستی است (بشیریه، همان، 68)

پس می توان ادعا داشت که لغت نخبگان به معنای بزرگان، صاحبان فکر، شخصیت و توانایی های وسیع فکری وسازماندهی می باشد. نخبگان تقسیم به دو گروه کلی می شوند: نخبگان فکری ونخبگان ابزاری. نخبگان ابزاری صاحب قدرت سیاسی واقتصادی هستند ونخبگان فکری افرادی هستند که اندیشه، فکر، روش های بهینه، تئوری، آینده نگری ودوراندیشی تولید می کنند وروش های عقلایی تحقق اهداف را مشخص می کنند.

با وقوع انقلاب های ضد اشرافیت در اواخر قرن هجدهم وسراسر قرن نوزده که سیمای سیاسی اروپا و سپس جهان را دگرگون ساخت، مسئله ی نخبگان حاکم، منشأ اعتبار آنها و راه های جایگزینی شان، صورتی امروزی به خود گرفت. علیرغم گذشت حدود دو قرن از تأسیس اولین حکومت دموکراتیک مدرن، مفاهیم ومقولات مهمی که در انها به موضوع نخبگان وجامعه می پردازد تغییرچندانی نکرده اند و همچنان مباحث مناقشه برانگیز جامعه ی علمی وسیاسی روز می باشد. چرا که به جرأت می توان گفت هیچ نظام سیاسی وجود ندارد که در ان منابع سیاسی به طور برابر توزیع شده باشد. به طور کلی گروه نخبه همیشه از قابلیت های خاصی در راهبرد جامعه برخوردار بوده وبستر جامعه نیز متمایل به ظهور وعملکرد آنان در جامعه می باشد (عظیمی دولت آبادی، 1387، 30) با این مبحث ما به سوی گونه های متفاوت الیت ها رهنمون می شویم.

2- تیپولوژی الیت ها(نخبگان):

اهمیت عامل شایستگی در به قدرت رسیدن گروه حاکمه در جوامع سنتی را نیز نباید نادیده گرفت. از این رو شاید نتوان مفهوم الیت را به نوع خاصی از جامعه محدود کرد. در این رابطه برخی از صاحب نظران میان سه دسته از الیت ها تمیز داده اند:

الیت هایی که برحسب معیارهای سنتی یا عقلانی دارای شایستگی بوده و برحسب توانایی های فردی به قدرت می رسند.

الیت هایی که به منظور انجام برخی کار ویژه های اجتماعی به صورت عقلانی تشکیل می شوند.

والیت هایی که بر اساس دلایل احساسی یا فایده گرایانه نقش نمایندگی به آنها واگذار می گردد. مثلاً کسانی که در نظام های پارلمانی به نمایندگی انتخاب می شوند صرفاً ولزوماً به حکم شایستگی و مهارت به مناصب مربوطه دسترسی پیدا نمی کنند (بشیریه، 1386، 68)

 نویسندگان دیگر هم از انواع گوناگونی از الیت ها سخن گفته اند. مثلاً تام با تامور نویسنده ی انگلیسی از سه دسته الیت، یعنی روشنفکران، مدیران صنعتی وکارمندان عالی رتبه در جوامع صنعتی مدرن به عنوان الیت های برجسته سخن می گوید. به نظر او هیچ یک از این الیت ها امکان و توانایی آن را ندارند که به الیت واحد حاکمه تبدیل شوند زیرا فاقد انسجام وهمبستگی درونی لازم هستند. در صورتی که الیت قدرت از طبقه بالا مجزا باشد می توان گفت که دولت به میزانی از استقلال دست یافته است. برعکس درصورتی که الیت قدرت و طبقه بالا متداخل ویا منطبق با یکدیگر باشند این استقلال کاهش می یابد (همان، 69-68)

در یک دسته بندی که توسط دارندورف صورت گرفته است وی الیت ها را به هفت دسته تقسیم می کند که عبارتند از: رهبران سیاسی، رهبران اقتصادی، روحانیون، برجستگان علمی، رهبران وسایل ارتباط جمعی، برجستگان ارتش، برجستگان دستگاه قضایی در مجموع چهار الیت عمده تمیزداده شده اند:

1- الیت سیاسی

2- الیت اقتصادی

3- الیت نظامی

4- الیت فکری.

ویلفردو پاره تو معتقد است برای بررسی مسئله تعادل اجتماعی، تقسیم طبقه نخبگان به دو طبقه ی فرعی سودمند خواهد بود: یکی نخبگان حاکم، متشکل از افرادی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم نقش قابل ملاحظه ای در حکومت ایفاء می کنند ودیگر نخبگان غیر حاکم مرکب از بقیه نخبگان.در کنار دسته بندی پاره تو، ماری کولابینسکا گروه نخبه را چنین تقسیم بندی نموده است:

«ما اینک گروه های مختلف افراد تشکیل دهنده ی نخبگان را برشمرده ایم. اینها را می توان به بسیاری شیوه های دیگر نیز طبقه بندی کرد. وی نخبگان را به دو بخش تقسیم کرد؛

بخشی که آن را «M» می نامد و افرادی از نخبگان را دربرخواهد گرفت که سهمی در امر دولت وحکومت دارند وچیزی را تشکیل می دهند که شاید بتوان با کمی ابهام آن را طبقه حاکم نامید و گروه نخبه دیگر که «N» نام دارد که از باقی مانده ی نخبگان تشکیل خواهد شد وقتی که بخش M را از کل نخبگان کنار بگذاریم وبه عبارتی آنها نخبگان غیر حکومتی هستند»(باتامور، 1381، 4)

3- دموکراسی و حاکمیت نخبگان:

در دموکراسی این عقیده وجود دارد که اکثریت حاکم است، اما حقیقت جز این است، زیرا حکومت یعنی اعمال سلطه بر افراد جامعه، و روشن است که مردم خود نمی توانند فرمان برانند.

"جان استوارت میل" معتقد بود مردمی که قدرت را اعمال می کنند همان مردمی نیستند که قدرت بر آنها اعمال می شود. رنه گنون معتقد بود که اگر دموکراسی را به عنوان حکومت مردم بر مردم تعریف کنیم، این تعریف خود مستلزم امری غیرممکن و محال حقیقی است. وی همچنین معتقد بود که در دموکراسی های معاصر، شعار حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش فریبی بیش نیست، گرچه در راستای این پندار و توهم، ارائه رای و انتخابات عمومی خلق شده است. وی حاکمیت را از آن اقلیتی می دانست که قادر است در پرتو تبلیغات، عقاید وافکار دیگران را در جهت خواست ومنافع خود دگرگون سازد (گنون، 1372، 113)

موضوع حق حاکمیت مردم که جامعه بتواند برحسب اراده ی خود مقدرات خویش را به دست گیرد، تنها حرفی مؤدبانه است ولی حقیقت این است که با تعمیم حق رأی به عموم افراد، انتخابات معنای اولیه ی خود را ازدست داده است زیرا مردم گرفتار چنگال های قدرت های جدید، یعنی رهبران حزب، خواهند بود واین رهبران اراده ی خود را با به کارگیری همه ی دستگاه های تبلیغاتی و تلقینات بر مردم تحمیل می کنند.

نگاهی دقیق به دموکراسی نشان گر آن است که دموکراسی حاکمیت اکثریت مردم نیست، بلکه در واقع حکومت نخبگان است، منتها در نظام های حزبی دو گروه نخبه وجود دارند که هر از چندگاهی، یکی جای خود را به دیگری می دهد. شومپیتر، تنها امتیاز دموکراسی را رقابت نخبگان می داند یعنی دوگروه نخبه ی الیت بر سرقدرت با هم نزاع و رقابت می کنند و علاوه بر این، درعمل، قدرت دردست نخبگان است (نوروزی، 1380، 147-146).

به همین دلیل نظریه پردازان قدیم برآن بودند که قدرت به دلایل مختلف متمایل به تمرکز در دست گروه یا الیت یا الیگارشی واحدی است. پس نگرش به الیتیسم کلاسیک ضروری می نماید.

4- الیتیسم کلاسیک:

 اگر مکتب طبقاتی مارکسیسم را مدلی انتقادی در برابر تئوری های لیبرالیسم گروهی قراردهیم، باید نظریه پردازان نخبه گرایی را بنا کننده ی مدلی انتقادی تسهیمی بدانیم که گروه های سیاسی دست راستی از لیبرال های قدیمی تر تا ایدئولوژی های فاشیستی را بنیاد گذارند.

این یک اتفاق تاریخی نبود که تئوری های نخبگان در یک کشوری چون ایتالیا باسابقه و گذشته ای طولانی می بایستی پایه ریزی و ارائه شود. اوضاع و احوال ایتالیا در بین دو جنگ جهانی ونظام پارلمانی ضعیف آن خاستگاهی مناسب برای نظریه پردازان حکومت نخبگان قرار گرفت. اگرچه این گونه نظریه پردازی بدون هیچ گونه تقسیم بندی نسبی بین انواع نخبگان ارائه می شود ولی به هرحال مشکلات بسیاری را برای انواع حکومت های پارلمانتاری به وجود آورد (صلاحی، 1386، 22)

پیش از پرداختن به اشخاص و نظریه های آنها در حوزه ی الیتیسم، لازم است دسته بندی هایی که در این خصوص وجود داشته را مورد بررسی قراردهیم. مهمترین طبقه بندی پذیرفته شده از جانب نویسندگان کتاب های سیاسی، الیتیسم را به دو دسته تقسیم می کند. هرچند برای این طبقه بندی ملاک مشخص جداکننده ای ارائه نشده به طور کلی به عقیده ی مؤلفان، نظریات الیتیسم کلاسیک شامل سه محور اصلی است:

الف) اعتقاد به این که در هر حکومتی، قدرت دردست یک گروه اقلیت که تصمیمات عمده را می گیرند متمرکز است. این اقلیت ممکن است ذاتاً برتر از سایرین باشند یا نباشند.

ب) نفی تحلیل طبقاتی مارکس و ضدیت با مفهوم جامعه ی بی طبقه در مارکسیسم.

ج) ضدیت با دموکراسی به عنوان حکومتی که نه ممکن است و نه خوب.

در این طبقه بندی، الیتیسم دموکراتیک اشاره به نظریه ای دارد که در آن سعی شده است تا چارچوب حکومت های لیبرال دموکراتیک معاصربا نظریه ی الیتیسم تلفیق گردد. همچنین در نظریات جدید، توجه بیشتری به نقش سیاسی طبقات بالای اقتصادی در جوامع صنعتی شده است.

بنابراین از سه محور یادشده، تنها محور مشترک الیتیسم کلاسیک ودموکراتیک، محور اول، یعنی تمرکز قدرت در یک گروه اقلیت است. مایکل راش درباره ی این محور مشترک، به نقل ازیکی از نویسندگان می گوید: جان کلام نخبگان این است که در هر جامعه ای ممکن است اقلیتی وجود داشته باشد که تصمیمات عمده را در جامعه دربرمی گیرد.

همچنین بعضی از نویسندگان سیاسی برای تبیین کلیات دیدگاه الیتیستی درمورد ساختارهای قدرت، همین الیگارشیک بودن رژیم سیاسی جوامع گوناگون را به عنوان محور اساسی این دیدگاه ذکر کرده اند (مصلح، 1385، 18-17)

بسیاری از مؤلفان سیاسی، تقسیم الیتیسم به دو دسته ی کلاسیک ودموکراتیک را به طور مستقیم یا تلویحاً پذیرفته اند و به توضیح خاستگاه ومحتوای هر دسته پرداخته اند. مثلاً در یک تعریف ارائه شده، خاستگاه الیتیسم در پوزیتویسم سیاسی قرن بیستم ذکر شده است که در آن آرمان های دموکراتیک وسوسیالیستی را خیالی و ناممکن
می­دانستند و اعتقاد داشتند که از لحاظ اثباتی، قدرت سیاسی همواره دردست اقلیت ها متمرکز است وسپس پیروان چنین مکتبی نخبه گرایان خوانده شده اند.

«شوارتس منتل» درعین حال که به طبقه بندی کلاسیک ودموکراتیک را پذیرفته، مجموعه ی  نظریه پردازان دو دسته را، تحت عنوان «نخبه گرایان مدرن» از الیتیسم مدرن با جمهوریت افلاطون را در غیرآرمانی بودن این تفکرات می داند و اشاره
می کند که نظریه پردازان مدرن دوست دارند حقایق را آنچنان که هست بیان کنند ومدعی کشف قوانین جامعه شناختی هستند (همان، 19-18)

در این راستا، الگوهای سرآمدانی یا نخبگانی توزیع قدرت سیاسی، بسیاری از ویژگی های رهیافت های کثرت گرایی را دارند. اما همه ی نظریه های سرامدانی یک عنصراساسی را می پذیرند که آنها را از کثرت گراها جدا وبه نظرات مارکسیستی نزدیک می کند و آن این است که یک طبقه حاکم است و طبقه دیگر حکومت شونده. نظریات مطرح شده در بالا نشانگر این است که نظریه نخبه گرایی، نظریه ای انباشتی است که برپایه سه ادعای عمده استواراست:

-           اعتقاد به غیرقابل اجتناب بودن حکومت نخبگان و غیرممکن بودن لیبرال دموکراسی،

-            انکار مفهوم اکونومیستی مارکسیسم به معنی این که اقتصاد تعیین کننده نهایی پویایی اجتماعی است،

-           اعتقاد به استقلال بالقوه دولت از نیروهای اجتماعی و اقتصادی(ایوانز، 1384، 360)

بعد از آشنایی با این تقسیم بندی ها ومعیارها در باب نخبه گرایی به بررسی آراء نظریه پردازان الیتیسم کلاسیک می پردازیم.

5- گائتانوموسکا و نظریه طبقه حاکم:

گرچه موسکا قبل از پاره تو، نظریه خود را ارائه داد و به یقین مورد استفاده پاره توهم قرار گرفت اما شهرتش ازاین بابت کمتراست. ازموسکا سه اثر عمده بر جای مانده است که عبارتند از:

عناصر علم سیاست (1896)، رساله حقوق اساسی (1906) و تاریخ عقاید و
مکتب­های سیاسی (1933) (موسکا، 1377)

موسکا، جامعه شناس ایتالیایی نظریه ی سرآمدن را به طور منظم تری ارائه داد و درکتاب «طبقه حاکم» علیه نظریات سوسیالیستی که به سرعت در حال شیوع بود، به مخالفت برخاست. ومعتقد بود که جوامع انسانی هرگز بدون سازمان سیاسی نمی توانند به حیات خود ادامه دهند و سازمان سیاسی الزاماً نابرابری های قدرت را به همراه دارد. موسکا نتیجه می گیرد که همیشه دو طبقه مردم وجود دارد: الف)فرمانروایان و

ب) فرمانبران.

به نظروی طبقه ی حاکم همیشه از یک اقلیت تشکیل می شوند و این عده به شیوه های گوناگون خود را در مسند قدرت نگه می دارند. واین به آن دلیل است که؛

اولاً آنان خیلی متشکل هستند و در مقابل اکثریت توده های نامتشکل مردم از امتیازات عظیم تشکیل بهره می برند،

ثانیاً اینکه طبقه حاکم به قول موسکا با استفاده از «فرمول سیاسی» با نظریه هایی که نابرابری اجتماعی را توجیه می کند به توده های مردم تلقین می نمایند که برقراری وضع موجود ونابرابری های اجتماعی امری اجتناب ناپذیراست (ربانی و انصاری، 1385، 33)

موسکا تأکید می کند که قدرت سیاسی نه در دست یک نفر متمرکز بوده و نه در اختیار همه شهروندان است بلکه شمار کمی این قدرت را دردست دارند وبه عقیده وی هراندازه اجتماع سیاسی پرجمعیت تر و بزرگتر باشد به همان نسبت گروه حکومت کننده کوچک تر و محدودتر است. این گروه حاکم مانند گروه نخبه می تواند باز یا بسته باشد. با این پیش فرض هر نظام سیاسی بیرون از تقسیم بندی میان حکومت کننده وحکومت شوند، برحسب باز یا بسته بودن گروه یا طبقه ی حاکم، شاید استبدادی یا دموکراتیک باشد. اگر طبقه حاکم را حکومت شوندگان انتخاب کنند، نظام سیاسی، نظام دموکراتیک است ولی با این همه درچنین نظام سیاسی نیز فاصله میان طبقه حاکم وحکومت شوندگان هست واین اختلاف ژرف است. موسکا از دشمنان جدی نظام دموکراسی است و سخت ازآن انتقاد می کند، با این همه، پیرو نوعی از آزاد منشی است (ابوالحمد، 1384، 308)

 موسکا در آغاز به شدت ضد دموکراتیک بود، اما بعداً اساس استدلال خود را تغییر داد وپذیرفت که بهترین شیوه بیان منافع در یک جامعه، که نخبگان باید به آن پاسخگو باشند وهمین طورکنترل اقتدار مستبدانه بوروکراسی از طریق اقتدار آزادمنشانه یک مجلس نمایندگی، حکومت نمایندگی است.

 با وجود این، موسکا در عقایدش سخت نخبه گرا باقی ماند: یک طبقه حاکم برای فراهم ساختن رهبری و انگیزاندن بقیه جامعه به خاطرمنافع خود آن ضروری است. درواقع موسکا حق رای را به طبقات متوسط و بالا محدود می کرد، اما تصدیق
می­کردکه ازنظر تاریخی برای معکوس کردن این روند در جهت حق رأی همگانی خیلی دیر شده است (راش، 1381، 68)

 به نظر موسکا مبنای ضرورت حکومت نخبگان نیاز نظام اجتماعی به سازمان و برنامه ریزی واضح و روشن بوده و عملی شدن این مهم در گرو آن است که گروهی از نخبگان، سازماندهی وبرنامه ریزی ونظارت براجرای آن را برعهده داشته باشند. تسلط نخبگان بر دستگاه عقلانی برنامه ریزی، موجب نظم وتمرکز قدرت در آنها می شود.به نظراو، به واسطه ی قدرت ونظم، اجتماع به شیوه ی شکل گیری پایه ثابت نظم اخلاقی حول اهرم های قدرت نضج می گیرد(کلگ، 1383، 117)

 البته موسکا به یکدست و یکپارچه بودن طبقه ی حاکم اعتقاد ندارد و تلاش
می کند با تفکیک لایه های مختلف، رابطه ی توده وطبقه ی سیاسی وروابط قدرت در جوامع امروزی را بهتر توضیح دهد.

او در پائین بالاترین لایه از طبقه ی حاکم، قشر دیگری را مجزا می کند که از نظرتعداد بسیار وسیع تر از لایه فوقانی و در عین حال واجد ظرفیت های لازم برای رهبری جامعه است. بدون چنین طبقه ای، هیچ سازماندهی اجتماعی ممکن نیست. ثبات سیاسی نیزوابسته به سطح هوشی و اخلاقی و فعال بودن همین طبقه دوم است (Mosca, 1939, 404)

6- ربرت میخلز و نظریه قانون آهنین الیگارشی:

مهم ترین عقاید میخلز را می توان از لابه لای دو اثرمهم او یعنی "جامعه شناسی احزاب در دموکراسی های مدرن" (1911) و "فاشیسم و سوسیالیسم یک جریان سیاسی در ایتالیا" (26-1925)، مورد بررسی قرار دارد.

میخلز همانند موسکا و پاره تو به دموکراسی بدبین بود. زمینه ی مطالعات میخلز در درجه ی اول، رابطه ی بین سازمان و سیاست است به عبارت دیگر او جامعه شناس سیاسی است که سازمان های توده را مورد مطالعه ی مستقیم خود قرارداده است (صلاحی، 1386، 31-30) و تأثیر این بررسی ها در خصوص سازمان، در پاراگراف اول کتاب جامعه شناسی احزاب سیاسی خودنمایی می کند، به شرح زیر؛

وجود دموکراسی بدون سازمان متصور نیست. این دیدگاه را می توان در چند کلمه به نمایش گذاشت. طبقه ای که در مقابل جامعه پرچم ادعاهای خاصی را بلند میکند و برآن است تا مجموعه ای از جهان بینی ها یا اندیشه هایی را به مرحله ی تحقق برساند که از عملکردهای اقتصادی آن طبقه سرچشمه می گیرد،  به ناچار محتاج به یک سازمان است. اعم از اینکه ادعاهای اقتصادی مطرح باشد یا سیاسی، سازمان تنها وسیله­ای است که
می­تواند یک خواست یا هدف جمعی را متحقق سازد (میخلز، 1385، 21)

میخلز با بررسی اوضاع احزاب و سازمان های سیاسی آلمان و فرانسه و گردآوری شواهد تاریخی، تلاش کرد تا فرایند الیگارشیک شدن این نهادها را توضیح دهد اما با مطرح کردن قانون آهنین الیگارشی، نظریه اش را نه تنها به نهادها و سازمان های پیچیده وبزرگ جوامع امروزی بلکه به کل سیستم های سیاسی این جوامع نیز تعمیم داد. میخلز به طور کلی سخن گفتن از سازمان را به منزله سخن گفتن از الیگارشی قلمداد می کند. او برای تحلیل چگونگی نیل به الیگارشی در احزاب و جوامع، رویکردی مرکب از جامعه شناسی سازمان ها وروانشناسی فردی و اجتماعی را برمی گزیند.

این ویژگی دترمینیستی اندیشه میخلز، از ابتدا تا انتهای اثرش بدون هیچ خدشه ای مشهود است به طوریکه صدق قانون آهنین الیگارشی را در همه جا وبرای همیشه
می­داند و ضمناً هرگونه راه و روشی را نیز برای خروج از این وضع بیهوده ارزیابی
می­کند. میخلز می گوید:

درمورد راه های مقصود برای جلوگیری از الیگارشی هم تاریخ وسیعاً عدم کفایت و قدرت، این راه ها را به ثبوت رسانده است. هرگاه که بخواهیم از طریق قانون، سلطه­ی رؤسا را محدود کنیم این رؤسا نیستند که عقب می نشینند بلکه قانون است که جا
می­زند. باوجود این، او معتقد است که دموکراسی ازآنجا که دست کم در تخفیف مرض الیگارشی مؤثر است می تواند به عنوان یکی از اشکال زندگی اجتماعی متضمن کمترین بدی باشد. حسن دیگر دموکراسی تقویت شایستگی افراد در انتقاد ونظارت است. میخلز با صراحت اعلام می کند که با وجود نقایص جدایی ناپذیر دموکراسی به آن اعتقاد دارد و می گوید هرچه انسان به امتیازات دموکراسی بر نظام های اشرافی، که حتی خوب هم کار کنند بیشتر آگاه شود، امکان بازگشت به چنین نظام هایی کمتر
می شود (مصلح، 1385، 33)

بعد از بررسی اندیشه های موسکا ومیخلز به بررسی آراء ویلفرو پاره تو می پردازیم زیرا که وی یکی از مشاهیر مطرح نظریات کلاسیک در باب الیتیسم است و دراین خصوص مباحث جالبی را مطرح کرده است.

7- ویلفردو پاره تو:

از مهم ترین نظریه پردازان که بر حکومت اقلیت تأکید دارد، ویلفردو پاره تو است. پاره تو جامعه شناس و اقتصاددان ایتالیایی از بنیان گذاران مکتب لوزان در کنار استاد خود "والراس"، از پیروان اقتصاد ریاضی است. او به عنوان یک جامعه شناس، واقع بین و عمل گرا بود.

مهمترین اثر او، رساله جامعه شناسی عمومی است که در سال 1916 در فلورانس انتشار یافت، با این حال تأثیر بسیاری بر موسکا و میخلز گذاشته است. به عنوان استاد اقتصاد ملی دانشگاه لوزان در سال های 3-1902 نظام سوسیالیستی را مورد انتقاد شدید قرار داده و یک چنین نظامی را «تصوف ایده آلیستی» خواند که فقط در ذهن عوام امکان پذیرخواهد بود. او کیفیت تشکیل نخبکان را مورد بررسی قرار داده وبه همین جهت هم مبارزه ی طبقاتی را کاملاً و یکباره رد نمی کند (صلاحی، 1386، 25-24) شهرت پاره تو به دلیل طرح نظریه نخبگان یا برگزیدگان و گردش نخبگان است (آرون، 1364، 164)

7-1. الیت در آراء پاره تو:

پاره تو، تعریف دقیق و عمیقی از نخبگان ارائه نمی دهد. به تعبیر آرون، نباید فکر کنیم که مفهوم نخبگان و برگزیدگان دارای معنایی عمیق، مابعدالطبیعی یا اخلاقی است. بنابراین هنجاری که با آن می توان نخبگان را تعریف ومصداقش را مشخص کرد، هنجاری فلسفی وغایت گرا ومطلوب اخلاقی و معطوف به باید ها و نبایدها نیست بلکه هنجاری جامعه شناختی و مبتنی بر واقعیت هایی است که هم اکنون در جامعه ای وجود دارد.

بنابراین مسئله نخبگان عبارت است از وجود دسته یا دسته های اجتماعی که ویژگی های آن را می توان به نحوی عینی درک کرد. درستی یا نادرستی، حقانیت داشتن یا نداشتن آنها اصلاً مطرح نیست. نخبگان عبارت از کسانی اند که در مسابقه زندگی، نمره های خوبی گرفته اند. پاره تو به هرکس در حوزه فعالیت اجتماعی خود، نمره ای می دهد که معرف موفقیت او در آن رشته است. مثلاً اگر نمره 20 نشانه موفقیت کامل باشد، نمره صفر یا یک نشان شکست فرد در فعالیت مذکور است.

 به این ترتیب، پاره تو اولین گام در نظریه اش را برمی دارد و تمام نخبگان زنان ومردان، وکیلان دادگستریف بازرگانان، ورزشکاران، روحانیون و فعالان سیاسی را که نمره ی بیست می گیرند، جدا می سازد. نکته ظریفی که در تعریف نخبگان باید بدان توجه کرد، ذکر تفاوت دو هنجار جامعه شناختی وفلسفی است. نخبگان نه بر اساس هنجار دینی و اخلاقی یا فلسفی، بلکه بر مبنای هنجار جامعه شناختی شناسایی
می­شوند. بنابراین مراد از نخبگان، تقسیم انسان ها به آدم خوب یا بد نیست. بلکه نخبگان افرادی هستند که عملاً قدرت را در دست دارند و لزوماً دارای فضایل اخلاقی وآرمانی ویژه ای نیستند (برزگر، 1386، 62-61)

7-2. الیت و توده:

پاره تو افراد جامعه را به دو دسته تقسیم می کند؛الیت و توده.

 منظوراو از الیت، طبقه ای است که متشکل از افرادی است که درحوزه های گوناگون فعالیت بشری توانسته اند بیشترین دستاوردها را داشته باشند، به گونه ای که اگر قرار باشد نمره ای به آنها دهیم بالاترین نمره را کسب می کنند و توده نیز شامل بقیه افراد می شود.

پاره تو معتقد است این تعریف، بدون ارزش گذاری، بیطرفانه وکاملاً عینی است وحتی نام طبقه ی حاصل از چنین افرادی می تواند به جای الیت، حرفی از حروف الفبا باشد. توجه به این نکته مهم است، که از نظرپاره تو همواره در گروه الیت، افرادی وجود دارند که لایق قرار گرفتن در آن نیستند، مانند برخی موقعیت های به دست آمده به طور موروثی، وبرعکس در توده کسانی هستند که باید در الیت جای گیرند. بنابراین قرارگرفتن در الیت، ممکن است اتفاقی باشد و نه قطعاً به دلیل توانایی های فردی، (مصلح، 1385، 26)

7-3. الیت سیاسی و غیرسیاسی:

در معنای محدودتر می توان نخبگان را به حوزه سیاست و حکومت محدود کنیم. بنابراین از درون سبد نخبگان اجتماعی، که اشخاص موفق از لحاظ اجتماعی و سیاسی بوده اند، مجدداً دست به انتخاب می زنیم و صرفاً نخبگان حکومتی را مدنظرقرار
می­دهیم. به تعبیر دیگر، تنها بخشی از نخبگان اجتماعی که دارای استعداد و شم سیاسی هستند و توانایی حضور در حوزه سیاست را دارند یا توان تأثیر گذاری دارند، مدنظرهستند. بنابراین ما در جامعه دو قشر داریم:

الف) قشر پائین یعنی طبقه ی خارج از نخبگان وبرگزیدگان.

ب) قشربالا یا نخبگان که خود به دو دسته تقسیم می شود: برگزیدگان حکومتی وبرگزیدگان غیرحکومتی (برزگر، 1386، 63)

7-4. الیت و جامعه باز و بسته:

چون جامعه هیچ گاه ساکن نمی ماند، پس انتقال از گروه شیران به روبهان و برعکس همواره در جریان خواهد بود. با افزایش ونفوذ شیران در گروه حاکمه و سپس تمایل آنها به طبیعت روبهان، این تعادل را برهم می زند واین حرکت ادامه خواهد داشت. همانطور که پاره تو می گوید لازمه جامعه حرکت است، او معتقد است که همیشه حرکتی از پائین به طرف بالا در جامعه جریان دارد. اگرچه برگزیدگان حاکم سعی دارند از این حرکت جلوگیری به عمل آورند ولی معمولاً نتیجه کار کاملاً موفقیت­آمیز نخواهد بود. در این رابطه او جامعه را ابتدا به دو جامعه افراطی تقسیم
می­کند: جامعه ی باز و جامعه ی بسته. جامعه ی باز، جامعه ای است که در آن این حرکت با سرعت وشدت انجام می گیرد ولی در جامعه بسته این حرکت به آرامی جریان دارد و تقریباً فاقد تحرک محسوس است.

به عقیده پاره تو، جوامع متعادل و حقیقی بین این دو جامعه افراطی قرار دارد. اگر این جریان یعنی حرکت از پائین به بالا متوقف شود، جامعه ایستا و فاسد می شود. پاره تو عقیده دارد که حکومت های موروثی معمولاً دهقانان، تجار وصنعتگران را در مشاغل خود مقید ساخته و بدین ترتیب کاست به وجود می آورند. از نظراو، سیستم سرمایه داری آزاد بهترین تضمین کننده ی یک جامعه ی متعادل است. پاره تو به یک نظام سیاسی می اندیشد که در عین آمرانه بودن، متعادل نیز باشد، یعنی شهروندان و به ویژه متخصصان و روشنفکران محفوظ می دارند. به عبارتی بهتر، وی لیبرالیسم فکری در جامعه را ضروری می داند و نسبت به دموکراسی، بی اعتنا و آن را بی ثمر وواهی می داند(صلاحی، 1386، 28-27)

7-5. پاره تو و نظریه گردش نخبگان:

پاره تو، برگزیدگان حکومتی را به دوجناح تقسیم میکند؛

یکی حاکم که قدرت دارد و دیگری که حاکم نیستند (آبراکرامبی، 1380، 272) پاره تو مدعی است که تجربه تاریخی، نشان دهنده الیگارشی و چرخش دائمی بین برگزیدگان حکومتی است (pareto, 1966,99)

پاره تو می نویسد:

طبیعتاً باید در بررسی مسائل سیاسی به این امر توجه کافی و وافی مبذول داشت که چگونه گروه های مختلف جمعیتی در یکدیگر ادغام می شوند. فردی که از یک گروه اجتماعی به گروه دیگری می پیوندند، احساسات و تمایلات والگوهای رفتاری معینی را که در گروه اولیه کسب کرده، با خود به گروه دوم انتقال می دهد. این جابجایی گروه ها در شرایط خاص و استثنایی را، یعنی در شرایطی که فقط دو گروه نخبه در جامعه وجود داشته باشد، گردش ادواری نخبگان می نامیم (pareto, 1969, 248)

بنابراین پاره تو، جامعه را ترکیب ناهمگنی می داند که در یک سو انبوه غیر متشکلی از افراد مقهور و تحت سلطه و در سوی دیگرگروه یا گروه های کوچک مسلط یا درصدد سیطره برجامعه قرار دارند. وی اعضای این گروه ها را نخبگان می­داند که نقش ممتازی در حاکمیت سیاسی جامعه دارند. جوهره انقلابات سیاسی از دیدگاه پاره تو، جابه جایی یک دسته از نخبگان جدید با نخبگان فرسوده ای است که استعداد ولیاقت های گذشته را برای استمرار حاکمیت خویش از کف داده اند و مردم در این میانه تنها سپاهیان بی نام ونشان این نخبگان باتدبیر در مبارزه برای تصاحب قدرت بوده اند.

 طرح مفهومی پاره تو، بر این تصور پای می فشرد که در هر جامعه ای اقلیتی وجود دارد که بر بقیه ی جامعه حکومت میکند. این اقلیت یا به عبارت دیگر طبقه سیاسی یا نخبگان حاکم متشکل از افرادی است که مناصب فرماندهی سیاسی را اشغال کرده اند و می توانند مستقیماً بر تصمیمات سیاسی تأثیر بگذارند. اقلیت مزبور طی یک دوره زمانی، گاه به طور عادی و گاه از طریق گرفتن اعضای جدیدی از قشرهای پایین تر جامعه، گاهی به وسیله داخل شدن گروه های اجتماعی جدید در آن، و گاه نیز انقلابات به واسطه ی جانشین شدن یک گروه نخبه ی مخالف به جای گروه نخبه ی مستقر دستخوش تغییراتی می شود. (برزگر، 1386، 64)

نظریه ی گردش ادواری نخبگان و تحول بر این فرض استوار است که آن گروه برجسته از نخبگان که می توانند قدرت را به چنگ آورند، دارای وزنه ی سنگینی از عناصر شیرصفت هستند و شجاعت حمله به مناسبات پوسیده نظم کهن را دارند ومیانشاننوعی عصبیت و همدلی فوق العاده وجود دارد. اما پس از چندی به محض آنکه رقبا را از صحنه خارج کردند خود از درون به نزاع برخاسته و از آنجا که قدرت همواره میل به تمرکز و تک قطبی و انحصاری شدن دارد، دورانی از فجایع و تصفیه حساب های خونین میان گروه نخبه تازه به قدرت رسیده شروع می شود وسرانجام به حذف مؤتلفین می انجامد. آنگاه، رخوت وسستی یا تجمل گرایی وروباه صفتی که ناشی از نزدیکی مزوران به قطب پیروز است، برآنها سایه می افکند و شرایط برای چرخش آماده می شود.

گروه نخبه ای که در مقابل بحران های داخلی و خارجی احساس ضعف کند، مجبور است برای حفظ قدرت، افرادی را از طبقه ی محکوم - توده ها- به درون خویش بپذیرد که طرفدار اعمال زور باشند و بتوانند به مقابله با تهدیدات درون جامعه ای و بیرونی بپردازند. بدین ترتیب به تدریج گروه جدیدی از نخبگان یعنی نخبگان محافظه کار شکل می گیرد و در نهایت گردش ادواری از نو شروع می شود.

البته پاره تو برای تحقق این گردش، بسیج و تحرک آزاد منشانه را شرط اصلی و ضروری می داند و می گوید:

اصولاً هرفرد برای دستیابی به درجه ومقام اجتماعی در جامعه ازشانس مشابه ویکسانی برخورداراست یعنی شانسی که پاسخگوی مناسب به قابلیت رفتار، کرداروعمل او است (ازغندی، 1385، 37)

به اعتقاد پاره تو، وجود تعارض منافع میان طبقات صدرنشین وپایینی، با حرکت دائمی و متقابل از پایین به بالا و ازبالا به پایین کاملاً ملازمت دارد. صدرنشین ها مجبور هستند برای ادامه ی حیات خویش از پایین نشینان نیرو بگیرند و در نهایت گروه نخبه مجبور است دیر یا زود شکست خود را بپذیرد. چون هر جامعه ای لزوماً گردش دائمی از پایین به بالا دارد، درنتیجه هیچ گروه نخبه ای نمی تواند جاودانه باقی بماند. به این دلیل، پاره تو تاریخ را "گورستان اشرافیت ها" می داند.

پاره تو در قالب این عبارت، یکی از اندیشه های بنیادی نظریه سیاسی خود، یعنی گردش ادواری نخبگان را صورت بندی کرد. درهر حال، به باورپاره تو، واقعیت ها نشان می دهد که خلأ حاصل از برکناری گروه نخبه می بایست توسط مستعدترین عناصر از طبقات پایین نشین پر شود، به عبارت دیگر، سقوط یابی اعتباری یک گروه نخبه موجب جابجایی سریع نخبگان خواهد شد. در این مرحله به طور قطع انقلاب رخ خواهد داد (همان، 37)

پاره تو بارها و بارها با استفاده ازهمین عبارت «گردش افراد میان دو قشر» به پدیده­ی گردش نخبگان اشاره دارد:

در قشر بالاتر جامعه، دومین دسته از ذخایر ثابت یا بقایا آهسته آهسته رو به ضعف میگذارند تا باردیگر با موج ها ی برخاسته از قشرپایین تر تقویت گردند. در عین حال پاره تو به نوع دیگری از تحرک اجتماعی که برای تعادل جامعه اهمیت حیاتی دارد، یعنی به ظهور و به قدرت رسیدن گروه های نخبه جدید نیز اشاره می نماید. او ظاهراً این نوع تحرک اجتماعی را با گردش ناکامل نخبگان درمفهوم نخست آن پیوند می دهد، اما روشن است که آن را به عنوان جنبه ای از مفهوم کلی گردش نخبگان نیز به شمار می آورند.

ماری کولابینسکا، یکی از شاگردان پاره تو در اثری تحت عنوان" گردش نخبگان در فرانسه" که مورد تحسین خود پاره تو واقع شد، انواع مختلف گردش نخبگان را به شکل دقیق تری مشخص ساخته است. کولابینسکا سه نوع گردش را از هم متمایز
می­سازد. نخست گردشی که میان دسته های مختلف خود گروه نخبه ی حاکم رخ می­دهد. دوم گردش میان گروه نخبه وبقیه مردم که خود می تواند به یکی از دو شکل زیر باشد؛ ممکن است افرادی از قشرهای پایین تر، موفق به ورود به درون گروه نخبه ی موجود شوند، یا ممکن است افرادی از قشرهای پایین تر، گروه های نخبه ی جدیدی تشکیل دهند و سپس بر سر قدرت با گروه نخبه ی موجود وارد مبارزه گردند (باتامور، 1381، 56)

7-6. آنتروپولوژی پاره تو:

از نظر پاره تو انسان دارای خصلتی است که درتاریخ، دگرگونی کلی و عمده ای در آن راه پیدا  نمی کند. او رفتارهای انسانی را به دو دسته ی مجزا تقسیم می کند. یک دسته رفتارهای عقلانی یا منطقی و دیگری رفتارهای غیر عقلانی یا احساسی. پاره تو معتقد است که گرچه بیشتر زندگی انسان شامل رفتارهای مبتنی براحساس است از آنجا که انسان موجودی استدلال گر است، از این توانایی برای توجیه کردن و منطقی جلوه دادن اعمال غیرعقلانی واحساساتی خود سود می جوید. بنابراین در پشت هر کنش انسان اجتماعی می توان انگیزه های احساسی و غیر منطقی را یافت. او در این باره می گوید:

انسان ها از احساس ومنافع شان پیروی می کنند اما تصور اینکه پیرو عقلشان هستند برایشان خوشایند است، بنابراین به طور پسینی در پی نظریه هایی می گردند که اعمالشان را منطقی جلوه دهد و همیشه هم چنین نظریاتی را می یابند.

هرچند پاره تو زیاد به تعاریف اهمیت نمی دهد برای توضیح آنچه کنش منطقی می­نامد، میگوید: منظور ما از کنش منطقی، یک بار برای همیشه این است که عملیات انجام شده نه تنها از لحاظ کسی که فاعل آنهاست، بلکه از لحاظ کلیه کسانی که شناخت های گسترده تری دارند، منطقاً با هدف های خود مرتبط باشند یعنی منظور ما از کنش منطقی آن نوع کنش هایی است که هم از لحاظ ذهنی وهم از لحاظ عینی معنای فوق را دارا باشند. سایر کنش ها را غیر منطقی می دانیم که البته مقصود از آن بی منطقی نیست (مصلح، 1385، 24-23)

پاره تو بیشتر نوع دوم یعنی کنش های غیر منطقی را بیشتر مورد تجزیه تحلیل قرار داده و نتیجه گیری می کند. به عقیده ی او رفتارهای غیرمنطقی توسط باقی مانده ها و مشتقات هدایت می شوند. پاره تو باقیمانده ها را به عنوان غریزه های اساسی که تأثیر دائم بر رفتارشخصی دارد، تعریف می کند. در حالیکه مقصود او از مشتقات، تفسیر باقی مانده هاست. به کلام دیگر اگر باقی مانده ها را اصول فرض کنیم، مشتقات را باید تئوری آن درنظر بگیریم (صلاحی، 1386، 26)

پاره تو شش دسته غرایز و احساسات اساسی (باقیمانده) را نام می برد که عبارتند از:

1- غریزه یا ذخیره ثابت ترکیبات؛

این غریزه که در توانایی تفکر، خلاقیت و ابتکار تجلی می یابد. هرگونه ترکیب و تألیف و ابتکار ونیل به کشفیات و امورغیر منتظره مظهر این غریزه است وعامل اصلی ترقی تمدن بشربه شمار می رود. این غریزه، مبنای مشترک الهیات، فلسفه و علم است. این سه فعالیت احتمالاً مظاهر وضع روانی یکسانی هستند. ماده ی خام وتشکیل دهنده ی غریزه ترکیب، تصورات، تخیل و حدسیات انسان است. این غریزه اغلب در میان الیت ها، علمی، اقتصادی و سیاسی و نظامی رشد می کند ولی در بین توده ها گسترش نمی یابد.

2- غریزه یا ذخیره ثابت تداوم مجموعه ها؛

یعنی عادات، رسوم، سنن و عقاید که روی هم رفته تشکیل دهنده فرهنگ است. این غریزه در توده ها متمرکز است. اعتقاد داشتن، اساس این غریزه ها به شمار میروند، خواه اعتقاد به مذهب یا ایدئولوژی سیاسی. به سخن دیگر موضوع چنین غریزه ای اساساً غیر عقلانی است و باید صرفاً مورد ایمان و اعتقاد قرار بگیرد. این غریزه موجب تداوم و همبستگی زندگی اجتماعی می گردد.

3- غریزه یا نیاز ابراز احساسات؛

این غریزه ازطریق اعمال آشکار و مراسم صورت می گیرد. در همه جوامع نیاز به ابراز احساسات به طور آشکار در پدیده هایی چون شعایرو مراسم مذهبی، نمایش های جمعی و اعمال جمعی خود جوش ظاهر می شود (بشیریه، 1386، 71)

4- بازمانده های مربوط به جامعه پذیری؛

غریزه ی اجتماعی بودن که به زندگی مدنی انسان مربوط میشود. به حکم این غریزه انسان نیاز به زندگی اجتماعی دارد. تفریحات، مذهب، سیاست و غیره مظاهرو وسایل تأمین این غریزه هستند. نیاز انسان به تقلید و همگونگی با دیگران از همین غریزه برمی­خیزد. احساسات مربوط به ضرورت وجود سلسله مراتب اجتماعی ناشی از همین غریزه است.

5- غریزه همبستگی فردی و احساس داشتن تعلقات؛

احساس مالکیت که اساس تعادل اجتماعی است ناشی از این غریزه است. انسان از غریزه ی صیانت نفس الهام می گیرد نه از آرمان عدالت. درواقع برخلاف نظر پاره تو این غریزه یا احساس کاملاً عقلانی است.

6- غریزه و بازمانده های جنسی:

 غریزه جنسی که برخلاف غرایز دیگر کاملاً زیستی است. به نظر پاره تو، تابوها، تقوا وزهد و ریاضت کشی راه های گوناگون پنهان کردن خواست جنسی هستند. تقوا و فضیلت تنها پوشش دروغینی برای پنهان کردن شهوت طلبی است. غریزه جنسی در ادبیات و هنر آشکار می گردد. اما مشتقات توجیهات شبه عقلانی غرایز هستند که مردم به اشتباه آنها را به عنوان علل رفتارخود تلقی می کنند. به منظور آنکه مردم را به انجام عملی به شیوه ی خاص ترغیب کنیم باید لزوماً به مشتقات متوسل شویم، زیرا از طریق مشتقات می توان بر احساسات مردم انگشت گذاشت (همان، 72)

پاره تو مشتقات را همانند بقایا به طبقات مخلف تقسیم می کند:

الف- در طبقه اول فقط مفروضات مطرح میشود. با جملاتی که در حکم تصدیق بی چون وچرا است. در این طبقه انسان به جملاتی برمی خورد مانند آن چیزی را که من نمی توانم به تو بدهم، هیچ احدی نمی تواند به تو دهد یا تحمل بی عدالتی بسیارراحت تراست تا اعمال بی عدالتی.

ب- طبقه ی دوم شامل کلیه ی توجیهاتی می شوند که بر اقتدار، سن یا عادات معمولی مبتنی هستند.

مثال جالب توجه در این زمینه می تواند این باشد که فردی رفتارخویش را با جمله ذیل توجیه نماید: خوب، آدم همین طوری به کاری دست می زند.

ج- در طبقه سوم، احساسات و اغراض فردی و جمعی مطرح می شوند و به عبارت دیگر، طبقه سوم شامل ادلّه ظاهراً عقلایی می شوند که احساسات موجود در جامعه را مخاطب قرارمی دهند. در این حالت با مشتقاتی سروکار داریم که بر تراکم متافیزیکی استوارهستند.

د- در طبقه چهارم، پاره تو از مشتقاتی بحث می کند که صرفاً با حرفها وجملاتی به دور از واقعیت ها توجیه می شوند. مفاهیمی چون حقانیت، عدالت، فرد هستند. تمام طباع عقلی، دو پهلو ومبهم هستند و فقط موجب بر انگیختن احساسات می شوند. تمثیل ها، سمبل ها و به نحوی نیز ارزش های اخلاقی به این طبقه چهارم از تقسیمات درونی مشتقات، تعلق دارند. (ازغندی، 1385، 33)

وی معتقد است این شش طبقه به صورت یک شبکه واحد باقیمانده ها را حفظ می کند ولی از نظر او، غریزه وبقا بیش از نیاز یا بازمانده اهمیت دارد و در نتیجه گیری ها از تلفیق دو طبقه ی اول و دوم استفاده می کند. او تحت تأثیر ماکیاولی عقیده دارد که انسان هایی که دارای غریزه ترکیب هستند، بسیار هوشمند وخلاق هستند، اگرچه به قدر کافی شجاع "نمی­باشند و به چنین شخصیتی، طبیعت روباه می دهد (صلاحی، 1386، 26)

پاره تو با استفاده از دیدگاه ماکیاولی به دوگروه از نخبگان یعنی روبهان و شیران اشاره می کند تا بدین وسیله ساختارهای نخبه حاکم را نشان دهد. این دوگروه در دو طرف پیوستار فرمانروایی قرار می گیرند. روبهان تلاش می کنند تا رضایت حکومت شوندگان را بدست آورند و از زور استفاده نکنند. روبهان؛ زیرک، هنرمند و مبتکر هستند. اما در مواقعی که حکومت با بحران مواجه است، انسان دوستی بی مورد آنها منجر به سازش وصلح جویی می شود. بنابراین زمانی که تمام تلاش ها برای یافتن راه حلی سیاسی به شکست انجامد، حکومت به شکل خطرناکی رو به ضعف می نهد.

شیران، قطب مخالف را تشکیل می دهند. آنها مردان قدرت، ثبات و انسجام، سرد، بدون روح و غیر خیال پرداز هستند. آنها صرفاً خدمت به خود را درنظردارند وبرای رسیدن به موفقیت یا حفظ آن اززور بهره می برند. شیران، مدافعان وضع موجود در دولت وجامعه مدنی هستند. آنها احتمالاً برای حفظ نظم عمومی، مذهب وسنت سیاسی از خود تعهد وحمیّت نشان می دهند. به نظر پاره تو، اشتراکی میان این دونوع نخبه است. حکومت ایده آل پاره تو، حکومتی است که دارای هردوی این ویژگی ها باشد و میان آنها موازنه برقرار نماید (ایوانز، 1384، 361) به همین دلیل است که «پری» اندیشه های پاره تو را در دسته بندی خویش در رویکرد روان شناختی قرار می دهد(Parry, 1969,143)

 

الیتیست های کلاسیک مد نظر پری

دسته بندی مبتنی بررویکرد

1- موسکا ومیخلز

رویکرد سازمانی

2- ویلفردو پاره تو

رویکرد روان شناختی

3- جیمز برنهام

رویکرد اقتصادی

4- رایت میلز

رویکرد نهادی

 

8- نقد تعریف پاره تو از واژه ی الیت:

با دقت در مضمون تعریف پاره تو، مفروضات و نتیجه گیری های آن در چند محور اساسی نقدپذیر به نظر میرسد:

1-      اینکه با چه معیاری در هر شاخه فعالیت های بشری، امتیازات را تقسیم کنیم بسیارمهم است وپاره تو به سادگی از آن گذشته و دستاورد محوری را به عنوان یک ارزش مثبت در تمام حوزه ها، مفروض و به مثابه معیارمناسب معرفی کرده است.

تعداد مشتری که پاره تو آن را نشانه ی کارآمدی دانسته، نه تنها برای سنجش کارآمدی کافی نیست بلکه صرفاً درحوزه ی مشاغل خدماتی موضوعیت دارد، آن هم مشاغلی که با منافع ملموس مشتریان در ارتباط است. به طور کلی آنچه از تعریف پاره تو درک می شود این است که نخبه باید از روی دستاوردهایش، بدون توجه به چگونگی کسب آنها شناخته شود درحالیکه کاملاً برعکس، نخبه باید با توجه به فرایندی که در کسب دستاوردها پشت سرگذاشته از دیگران که حتی همان دستاوردها را دارند، مشخص گردد.

2- طبق نظریه پاره تو، برای تعیین الیت به عنوان فرد و طبقه باید در تمام شاخه های فعالیت بشری اقدام به نمره دادن کنیم. اینجا دو مشکل پیدا می شود؛

اول اینکه تعدد وتنوع بسیارزیاد شاخه های فعالیت انسان مانع تعیین و جامع ومانع بودن الیت می شود، مشکل دوم این است که تفاوت زیاد بین شاخه های فعالیت بشری موجب عدم نزدیکی و تجانس برگزیدگان آنان می شود. این اختلاف به قدر کافی شدید و عمیق وواضح هست که به کاربردن مفهوم طبقه را منتفی نماید.

اما مسأله مهمتر این است که اصلاً نمی شود تمام افراد با نمره ی بالا در تمام شاخه ها را به طورفرضی کناریکدیگر قرارداد و تعریف درستی از این طریق ارائه داد. بنابراین عدم توجه به تفاوت های زیاد رشته های عمل اجتماعی انسان وبی توجهی به ذهن و اختلافات ذهنی از یک سو ودرهم آمیختن مفهوم الیت با طبقه، که معنای اقتصادی وجامعه شناختی خاص خود را دارد و از سوی دیگر، زمینه را برای ناقص ومبهم بودن تعریف مذکور فراهم کرده است. (مصلح، 1385، 50-48)

3- مهمترین ایرادی که برنظریه پاره تو و کل نظریه الیتیسم کلاسیک از نطرجامعه شناسی سیاسی وارد است، این است که رابطه ی قدرت سیاسی با ساخت جامعه واقتصاد را بدون آنکه استدلالی در این باره عنوان شود نفی می کند و یا نادیده می گیرد.

صرف بیان اینکه در هر جامعه ی سیاسی همواره تنها یک الیت حاکم است روشنگر مسائل مهم مورد نظر جامعه شناختی مانند ماهیت اجتماعی قدرت، تنوع گروه های حاکمه در کشورهای گوناگون، نحوه ی ارتباط قدرت سیاسی با گروه های اجتماعی و غیره نیست. توده ها هم به صورتی که در این نظریه عنوان می شود لزوماً بی شکل نیستند. (بشیریه، 1386، 73)

4- تأکید پاره تو بر جدایی ارزش ها و شخصیت از دستاوردهای افراد، حاصل نگرش پوزیتویستی او است. گذشته از این نکته که خود چنین تفکیکی به عنوان یک ارزش، جای نقد دارد. به دلیل مکن نبودن چنین جداسازی، تضادهایی را پدید آورده که نه تنها خود پاره تو بلکه کسانی مثل ماری کولابینسکا را هم گرفتار کرده است.

5- طبق تعریف پاره تو، قرار است که افراد به طور بالفعل براساس دستاوردهایشان بدون توجه به چگونگی دست یابی به آنها به توده و الیت تقسیم شوند بنابراین دست یابی اتفاقی یا اشتباهی که بیانگر چگونگی و چرایی الیت بودن ونه الیت شدن است منتفی است، مثلاً طبق این تعریف، هرکس قدرت دارد الیت محسوب می شود که البته درمورد الیت حاکم چنین تعریفی را نیز مطرح کرده است، اما از آنجا که خود پاره تو به نادرست بودن چنین برداشتی پی برده، برای توضیح، ذکر کرده است که همیشه افرادی هستند که به طور اتفاقی و بدون داشتن لیاقت در میان الیت قرار گرفته اند.

با طرح این مسئله از طرفی موضوع فرایند وچگونگی دست یابی را که پیش تر درتعریفش رد کرده بود پذیرفته و از طرفی نقض تعریف خود را آشکار کرده است. برای روشن تر شدن موضوع، فردی را در نظر می گیریم که دارای نفوذ وتأثیرگذاری سیاسی است وما طبق تعریف پاره تو بدون پرسش از چگونگی کسب این موقعیت وصرفاً به دلیل بالفعل بودن توان تأثیرگذاری، او را الیت می نامیم. اما بعد می فهمیم که این فرد فقط به خاطر موقعیت پدرش دارای نفوذ شده ودر اینجا براساس تبصره ی پاره تو، او از تعریف الیت خارج است، همین حکم درباره ی یک میلیونر وبسیاری از رشته های دیگر هم صدق می کند (مصلح، 1385، 52-50)

البته اینها فقط پاره ای از نقدهای وارد شده بر بدنه ی نظریه ی نخبه گرایی پاره تو است واندیشمندان مختلف مثل رابرت دال نقدهای متنوعی بر الیتیسم وارد کرده اند.

 
نتیجه گیری

همیشه بشر با این سوال مواجه بوده است که حکومت حق چه کسی یا چه کسانی می توانند برمردم حکومت کنند؟ یکی از پاسخ ها توسط نخبه گرایان مطرح شده است. نظریه نخبه گرایی براین اساس استوار است که در هرجامعه ای افرادی هستند که به علل و انگیزه های متفاوت از موقعیت برجسته ای برخوردار هستند و در سازمان های مختلف سیاسی واجتماعی نقش تعیین کننده ای در تصمیم گیری بازی می کنند. به عبارتی در این نظریه شاهد شکل گیری دوطبقه هستیم؛ یکی فرادست (نخبگان) و دیگری فرودست، که همواره طبقه ی اول بر طبقه ی دوم استیلاء داشته و وظیفه هدایت و رهبری جامعه را عهده دار هستند. ظهور این نظریات الیتیستی سنتی و کلاسیک در ایتالیا بوده و در اندیشه های اشخاصی چون پاره تو، موسکا وم یخلز دیده می شود. در این میان ویلفردو پاره تو از جایگاهی برجسته برخوردار است. وی با رویکردی روانشناسانه و نوع نگاه ماکیاولیستی به انسان، نظریه نخبگان حاکم را مطرح ساخته است. وی تمامی اقدامات و افعال مهم موجود در جامعه را ناشی از فعل گروه نخبه می داند و اندیشه های مارکسیسم و به طور اخص اندیشه های کارل مارکس است و در عین حال پیرو لیبرالیسم فکری در جامعه است. ازاندیشه های مهم پاره تو در راستای اندیشه های نخبه گرایانه وی، نظریه گردش ادواری نخبگان است. وی معتقد است که همیشه دو طبقه [شیر و روباه] در حال جابجایی هستند البته میزان این جابجایی به نوع جامعه- بسته یا باز- بستگی دارد. البته نباید فراموش کرد که اندیشه های پاره تو با نقدهایی مواجه شده اند که این انتقادات در اندیشه های بازسازی شده الیتیسم کلاسیک در قالب نخبه گرایی مردن، سامان یافته اند. 

منابع

1- ازغندی، علیرضا (1385): نخبگان سیاسی ایران بین دو انقلاب، تهران، نشر قومس.

2- ایوانز، مارک(1384): نخبه گرایی، در روش و نطریه در علوم سیاسی، تألیف مارش و استوکر، ترجمه حاجی یوسفی، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.

3- آرون ریمون (1364): مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی، ترجمه پرهام، انتشارات انقلاب اسلامی.

4- با تامور، تی، بی (1381): نخبگان وجامعه، ترجمه علیرضا طیّب، تهران، شیرازه.

5- تنسی، استفان. دی (1374): مبانی علم سیاست، ترجمه حمیدرضا ملک محمدی، تهران، نشر دادگستر.

6- مارش، دیوید وجری استوکر (1384): روش و نظریه در علوم سیاسی، ترجمه امیرمحمد حاجی یوسفی، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.

7- عظیمی دولت آبادی، امیر(1387): منازعات نخبگان سیاسی وثبات سیاسی درجمهوری اسلامی ایران، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

8- عنایت، حمید (1386): بنیاد فلسفه سیاسی در غرب، با مقدمه و به اهتمام حمید مصدق، تهران، نشر زمستان.

9- صلاحی، ملک یحیی (1386): اندیشه های سیاسی غرب در قرن بیستم، تهران، قومس.

10- بشیریه، حسین (1386): جامعه شناسی سیاسی، نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، تهران، نشرنی.

11- گنون، رنه (1372) بحران دنیای متجدد، ترجمه دهشیری، تهران، امیرکبیر.

12- نوروزی، محمد جواد (1380): فلسفه سیاست، قم، موسسه آموزشی امام خمینی.

13- مصلح، پگاه (1385): نخبه گرایی مشارکتی (براساس بازسازی مفهوم نخبه در گفتمان دموکراتیک)، تهران، قصیده سرا.

14- موسکا، گائتانو و گاستون بوتو (1377): تاریخ عقاید و مکتب های سیاسی از عهد باستان تا امروز، ترجمه حسین شهید زاده، تهران، نشرمروارید.

15- ربانی، رسول و ابراهیم انصاری (1385): جامعه شناسی قشرها و نابرابری های اجتماعی، اصفهان، دانشگاه اصفهان وتهران، سمت.

16- راش، مایکل (1381): جامعه و سیاست؛ مقدمه ای بر جامعه شناسی سیاسی، ترجمه منوچهر صبوری، تهران، سمت.

17- کلگ، استوارت (1383): چهارچوب های قدرت، ترجمه مصطفی یونسی، بامقدمه محمدرضا تاجیک، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.

18- میخلز، ربرت(1385): جامعه شناسی احزاب سیاسی، مطالعه ای در مورد گرایش های الیگارشی در دموکراسی ها، ترجمه دکتر احمد نقیب زاده، تهران، قومس.

19- برزگر، ابراهیم (1386): تاریخ تحول دولت در اسلام وایران، تهران، انتشارات سمت.

 

19- Mosca ,G(1939): The Ruling Class, New York , Mc Graw Hill.

20- Tawney, R.H(1931): Equality, Allen unwin , London.

21- Laswell. H and M.Kaplan (1950): power and society, New Haven.

22- parry ,G(1969): political Elites , London , unwin.

23- Pareto, V (1966): Sociological Writings, London, Pall Mall.

24- Pareto, vilferdo (1969): Allgempine Sociologie , Frankfurt.