نوع مقاله: پژوهشی

نویسنده

دانشیار علوم سیاسی دانشگاه تهران

چکیده

چکیده
الگوهای رفتاری آمریکا در قبال چین از دوران عادی سازی روابط تاکنون ترکیبی از تعامل سیاسی، همگرایی اقتصادی، به عنوان سیاست سفلی و الگوی دربرگیری استراتژیک، به عنوان سیاست والا است، برای تحلیل نظری رفتار آمریکا در قبال چین، بایستی گونه های متفاوت این رفتارها را از هم تفکیک کرد، در چارچوب روابط سیاسی- استراتژیک این پتانسیل وجود دارد که رفتار دو کشور به سمت همگرایی پیش رود یا این که به منازعه بینجامد، برای مثال، روابط آمریکا و چین بر سر مساله تایوان یک مساله غیر قابل گذشت است که در چهارچوب بازی حاصل جمع صفر قابل تحلیل است، ولی در مورد روابط اقتصادی دو کشور، اغلب تحلیل گران اقتصادی دنیا، بازی حاصل جمع غیر صفر را مرجح و عقلانی تر می دانند. زیرا هر دو کشور می توانند از مزیت های نسبی اقتصادی برای تحول بیشتر اقتصادی کشورشان سود ببرند.
در این مقاله نویسنده سعی دارد تا به تشریح الگوهای رفتاری ایالات متحده در قبال چین، در چارچوب تحلیل های نظری متناسب و متداخل در فهمِ موضوعبپردازد.

کلیدواژه‌ها

عنوان مقاله [English]

The U. S. Theoretical Analyses of Behavioral Patterns towards China

نویسنده [English]

  • Ebrahim Mottaghi

Associate Professor of Tehran University

چکیده [English]

Abstract
Science the normalization of ties up to now, the United States behavioral patterns about china has been a combination of political interaction, economic convergence as the alternative policy, and strategic in folding pattern as the prior policy. For a visionary analysis of the United States behavior about china, different types of these behaviors must be segregated. In the frame of political-strategic ties, the potential exist for the behaviors of the tow countries to converge or result in conflict. For example, the united state-china ties regarding to the Taiwan issue, is an irremissibly issue which can be analyzed in a zero sum game frame, but about the economic ties between the tow countries, must of the economic critics in the world, consider the non-zero sum game more preferable and rational. Because both countries can benefit from the relative economics advantages  to  develop economically.
In this article, initially, I describe the three United States’ behavioral patterns regarding to china, and analyses and probe this patterns in the frame of the national patterns of experts.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Key Words: Behavioral Patterns
  • Political Interaction
  • Economic Convergence
  • Strategic Enfolding

مقدمه

در میان تحلیل گران این اجماع وجود دارد که سیاست خارجی آمریکا در راستای حفظ هژمونی و سلطه بر جهان و به ویژه مناطق مهم آن تدوین و اجرا شده است. بایستی توجه داشته باشیم که حفظ هژمونی مسئله ای ایدئولوژیک نیست چرا که در آن همیشه نوعی محاسبات قدرت هم وجود دارد. اساساً شاید بخش عمده ای از هدف آمریکا از پی گیری هژمونی و سلطه بر جهان، حفظ نظم نوین جهانی است.

بنابراین گرچه حفظ هژمونی ریشه ای در ایدئولوژی آمریکایی دارد ولی اساساً یکی از مؤلفه های فرهنگ استراتژیک آمریکا به شمار می آید که به طور مؤثری در سیاست گذاری آمریکا بین اعضای جامعه استراتژیک این کشور وجود دارد. منظور از جامعه استراتژیک، جامعه تصمیم گیرندگان در عرصه ملی است. به زعم آمریکایی ها مقدر شده که جهان بر اساس آزادی و دموکراسی و لیبرال - دموکراسی آمریکایی اداره شود از سوی دیگر نوعی احساس خاص گرایی میان اعضاء جامعه استراتژیک و در پس زمینه ذهن آمریکایی ها وجود دارد. به عقیده آن ها، آمریکا یک قدرت برتر و کشور نمونه است. اما حفظ هژمونی آن ها ریشه در مناسبات قدرت دارد و در محاسبات آمریکایی ها امکان حفظ نظم بین المللی موجود را می دهد که بیشترین منافع را به آمریکا می رساند. بنابراین یکی از ابزارهای این استراتژی، جلوگیری از ظهور کانون­های قدرت در سطح جهانی و منطقه ای است. در این راستا آمریکا برای حفظ سلطه و برتری خود در منطقه آسیا و پاسیفیک استراتژی مهار چین را دنبال می کند. اهمیت این منطقه در آن است که بخش مهمی از خطوط تأمین کننده انرژی اقتصاد آمریکا و اروپا از راه های دریایی آن می گذرد. از طرفی منطقه آسیا و پاسیفیک کریدور بسیار مهم و جانشینی برای قدرت افکنی آمریکا به مناطق دیگر است که در واقع انتقال قدرت آمریکا را از سرزمین مادری به مناطق دیگر تسهیل می کند و بدون آن هرگونه جابه جایی قدرت آمریکا در سطح جهان بسیار پرهزینه و غیر ممکن خواهد بود. در نهایت این که به دلیل ویژگی هایی که منطقه آسیا و پاسیفیک دارد حفظ قدرت در نظام بین الملل تا حد زیادی بستگی به حفظ ثبات در این منطقه مهم از جهان دارد.

امروزه جمهوری خلق چین به عنوان یک قدرت در حال ظهور در نظام بین المللی مطرح است. بسیاری از تحلیل گران بر این باورند که دولت پکن در سال های آینده به یک قدرت بزرگ تبدیل خواهد شد. به عبارتی چین به عنوان یکی از کشورهای مؤثر در نظام بین المللی و نامزد ایفای نقش مهم تر و تعیین کننده تر در ساختار و پویایی­های نظام بین الملل در هزاره سوم میلادی ارزیابی می شود. در مجموع توازن نظامی– هسته­ای، قدرت اقتصادی، ظرفیت های سیاسی این دولت، برخورداری از حق وتو، نیازمندی های چین به منابع انرژی و...، ضرورت های توجه ایالات متحده آمریکا به روابط استراتژیک با این دولت را توجیه می نماید. از طرف دیگر نوع تعامل و رفتار ایالات متحده با این دولت بسیار حایز اهمیت است و بررسی آن می تواند پیامدهای بسیار مهمی برای دنیا و خصوصاً برای جمهوری اسلامی ایران در برداشته باشد.

با تحلیلی ژرف در نوع رفتار آمریکا با چین در می یابیم که سیاست مهار چین شانسی برای موفقیت ندارد. این سیاست نمی تواند به صورت اثر بخش به اجراء درآید، حتی اگر امروزه آمریکا بخواهد چنین کاری را انجام دهد هیچ قدرت بزرگ دیگری به خواست خود در اجرای این تلاش بی حاصل به آمریکا نخواهد پیوست. نمونه این اقدام را می توان در تلاش کشورهای اتحادیه اروپا در سال 2005 برای کنار گذاشتن تحریم تسلیحاتی چین که پس از واقعه تی آن من در سال 1989 به اجرا در آمده بود- علی رغم میل ایالات متحده- مشاهده نمود. لذا ایالات متحده در راستای استفاده از مزیت های قدرت ملی و بین المللی چین، الگوهای تعامل سیاسی و همگرایی اقتصادی را به منظور کنترل و احاطه چین و در راستای بقای منطق قدرت هژمونیک خود در قبال این کشور اتخاذ نمود تا از تصادم منافع و خواست های همدیگر جلوگیری کند. (نجفی سیار، 1388: 7)

از زمان شکل گیری دولت کمونیست چین، استراتژِی رفتاری آمریکا در قبال چین، مبتنی بر صدمه زدن و مهار چین بود. (به علت ترس از کمونیسم) نمونه این استراتژی، رشد مک کارتیسم در آمریکا است که به معنی باز پس گرفتن چین از دست رفته می­باشد (اتخاذ مدل احاطه استراتژیک و یا مدل دربرگیری).

سوال اصلی مقاله آن است که الگوهای رفتاری آمریکا نسبت به چین کدامند؟ در پاسخ می توان این فرضیه را مطرح نمود که واکنش های نظری ایالات متحده در قبال چین بر اساس الگوهای رفتاری ذیل می باشد:

1- تعامل سیاسی[1]

2- همگرایی اقتصادی[2]

3- احاطه استراتژیک[3]*

برای بررسی و فهم دقیق این متغیّرها و چگونگی تأثیرگذاری آن بر روابط دو کشور، برآن شدیم تا الگوهای نظری ذیل را که تشریح کننده اصول حاکم بر این متغیرهاست، تحلیل و واکاوی نماییم و سرانجام بهترین گزاره مفهومی را در الگوهای رفتاری ایالات متحده با چین ارایه کنیم.

الگوی ضرورت افزایش قدرت برای حفظ توازن و تعادل[4]

قانون آهنین تئوری سیاسی و تاریخ بر این نکته انکار ناپذیر تأکید دارد که با توجه به ماهیت طبیعت بشر و کیفیت الگوهای قدرت در سطح سیستم، استعداد وسیعی برای شکل گیری مناقشه وجود دارد. کشورها به عنوان مطرح ترین و تعیین کننده ترین بازیگران صحنه بین المللی به ضرورت تفاوت های ساختار سیاسی، بهره مندی متفاوت از منابع انسانی، مادی و روانی، موقعیت جغرافیایی غیر یکسان، ذهنیت متفاوت و متمایز فرهنگی حاکم در بین تصمیم گیرندگان و حافظه تاریخی به شدت غیر همسو، به تعریف متفاوت از منابع می پردازند. آن چه مسلم به نظر می رسد این نکته است که در آینده نه چندان دور به جهت رشد سریع اقتصادی، چین در موقعیتی قرار خواهد گرفت که به یک هژمون منطقه ای و به دنبال آن یک بازیگر مطرح و قدرتمند در صحنه جهانی تبدیل خواهد شد.

با افزایش قدرت چین که به دنبال دستیابی به توانمندی های اقتصادی حادث خواهد شد، برابری نیروها در منطقه شرق آسیا و در مدت زمان دیرتری در آسیا و سرانجام در صحنه جهانی بر هم خواهد خورد؛ توازن«سیاستی برابر کننده است که برای بهبودی توانایی ها در پیاده سازی مأموریت های نظامی طراحی می گردد، به منظور این که بازدارندگی یا شکست نظامی دولت های دیگرتحقق یابد» (Vasquez and  Elman, 2003: 88). گروهی بر این اعتقادند که توازن سیاسی آگاهانه است و با توجه به نیت و بر اساس یک سری محاسبات به شدت صورت می پذیرد که مهمترین آن حفظ بقا است. ( (ibid:55 بازیگری که به توازن می پردازد نه تنها از منافع خود دفاع می کند بلکه در صدد است امنیت را به عنوان یک کالای عمومی برای تمامی بازیگران سیستم از طریق متوازن کردن تحقق دهد. ((Gulick,1967: 65. گروهی نیز این باور را دارند که توازن به عنوان یک سیاست به طور خود کار حادث می­شود و فدای خواست و نیات بازیگران است و سیستم در جهت توازن آن را اعمال می­کند و بازیگران مطرح و اصولاً بازیگری که آن را پیاده می سازد، به ضرورت آن تن در می­دهد (Hoffman and Fiddler, 1991: 123). با در نظر گرفتن موقعیت آمریکا، این انتظار از امریکا می رود که به توازن هر بازیگری که انباشت قدرتش توازن سیستم را به خطر می اندازد، اقدام کند. «ایالات متحده آمریکا نقش کلیدی در به وجود آوردن توازن در بین ملت ها بازی می کند» (Ibid: 124). با توجه به این که توازن قوا[5] یکی از قوی ترین مفاهیم در ادبیات روابط بین الملل است، این موضوع که چرا آمریکا باید به توازن با چین بپردازد، کاملا از غنای تئوریک برخوردار است.

با توجه به این که قدرت برتر و کشوری که تحت چالش بوسیله چین قرار خواهد گرفت، ایالات متحده آمریکا خواهد بود، شکل گرفتن رقابت گسترده و مناقشه را باید بین دو کشور انتظار داشت.

در چارچوب تئوری نوواقعگرایی[6] کنت والتز، توازن یک الزام سیستمی است که آمریکا باید آن را جهت دفاع از خود و نظم جهانی به عنوان یک کالای عمومی ارائه دهد. «همان طوری که طبیعت خلأ را نفی می کند، سیاست بین الملل نیز خلأ را جایز نمی شمارد». ریمون آرون[7] در بخشی از کتابش به عنوان رفتارشناسی تجویزی، در قالب نظریه پردازی خودش معتقد است که «نظم بین المللی نتیجه متوازن شدن نیروهای پشتیبان سیستم با نیروهای طالب دگرگونی سیستم است»(Viorst, 1970: 343)، در چنین شرایطی آمریکا بایستی برای جلوگیری از تنش در سیستم جهانی و حفظ توازن از میزان تسلیحات خود بکاهد، از مظنونین بودن به نیات بد دست بشوید و اندیشه­های حقوقی و اخلاقی واحدی را محترم بشمارد.

قطع نظر از ارزشمندی این هدف، آرون همچنان معتقد است که چنین جهانی برای بشر دست نیافتی است و تهدید به کاربرد زور یا به کارگیری عملی آن در جهان، به شکلی که اکنون رواج دارد مبنای نهایی حفظ کثرت سیاسی[8]در برابر تهدید توتالیتاریسم جنگ طلب را فراهم می آورد (Ibid, 1970: 343 ).

پرواضح است که هر زمان دولت ها با انباشت قدرت رقیب غیر متوازن شوند، تلاش خواهند کرد که قدرت خود را افزایش دهند یا این که با دیگران متحد شوند تا توزیع قدرت بین المللی را متوازن کنند، به همین روی است که آمریکا مجبور است در جهت مبارزه با چالش چین که ناشی از قدرت نظامی این کشور، بدنبال توسعه و رشد اقتصادی شتابان حادث خواهد شد، به سیاست توازن قوا متکی شود  (دهشیار،1386:45).

دو راه برای توازن اجتناب ناپذیر افزایش قدرت چین که توازن منطقه ای و جهانی را به ضرر آمریکا بر هم خواهد زد، وجود دارد؛

1-  آمریکا می تواند به توازن داخلی متوجه گردد و چالش چین را مهار کند.

2- به توازن خارجی متوسل شود و ظهور چین را متوازن کند.

از نظر کنت والتز چون توازن، سیاستی خودکار است و الزامات سیستمی آن را طلب می کند، پس آمریکا چاره ای جز توازن با چین ندارد، جدا از اینکه رهبران این کشور چه چارچوب های فکری را بهترین بدانند (همان:44).

الگوی رفتاری آمریکا با چین به شرایط بین المللی، موقعیت و پایگاه جهانی آمریکا، ارزش های رهبران این کشور و شرایط داخلی بستگی دارد و در این راه متغیر هایی همچون کیفیت تکنولوژی، موقعیت بین المللی کشور های برتر، سطح رشد توسعه اقتصادی و ظرفیت های نظامی، به محاسبه و ارزیابی در می آیند.

الگوی رفتاری حفظ توازن به ضرورت ترس

این نظریه که بر اساس رفتار حفظ توازن به طور خودکار و یا بر طبق محاسبات بازیگر، هرزمان که قدرت دیگر بازیگران افزایش می یابد، ایجاد می شود، نظریه ی حاکم در روابط بین المللی است (همان:46)، اما اینکه آمریکا تنها به ضرورت افزایش قدرت نظامی چین که بدنبال صعود اقتصادی این کشور ایجاد می شود، باید به توازن بپردازد، برای بسیاری مجاب کننده نیست.

در چارچوب تئوریک کنت والتز آن چه، صرفاً توازن را ضروری می سازد افزایش قدرت است و بازیگران سعی می کنند با تاکید براهمیت و فایده های نسبی، آن چه را که خود تحصیل می کنند در مقایسه با رقیبانشان مورد ارزیابی قراردهند (قوام،1382: 364). طبق این نظریه، ثبات سیستم بستگی وافر دارد به توازن نیروها و قدرت های محافظه کار و نیروهای تجدید نظر طلب، به عبارت دیگرکشورهای محافظه کاری که خواهان حفظ وضع موجوداند شیران روابط بین الملل هستند؛ در حالی که دولت های تجدید نظر[9]طلب که گرگ های سیستم محسوب می شوند خواهان بر هم زدن توازن می­باشند (دهشیار، پیشین:46).

اما اینکه آمریکا تنها به جهت افزایش قدرت چین به توازن این کشور بپردازد چون چالشی برای وضع موجود خواهد بود برای بسیاری قابل توجیه نیست. توسیدید در چهار قرن قبل از میلاد نوشت: «آنچه جنگ را غیر قابل اجتناب کرد، رشد قدرت آتن و ترسی بود که این موضوع برای اسپارت ایجاد کرد» (همان:46).

در چهار چوب نظری استیفن والت آنچه توازن را ضروری می سازد صرف افزایش قدرت چالشگر نمی باشد، بلکه ماهیت قدرت در حال صعود کشور است، پس از نظر والت آنچه مهم است نیاتی است که صاحبان قدرت به نمایش می گذارند.

آنچه به توازن ضرورت می دهد وجود نیات خصمانه و به عبارتی تلاش برای جایگزینی قدرت برتر است. قدرت فزاینده چین از نظر آمریکا از نقطه نظر تئوری والت هنگامی ضرورت توازن پیدا می کند که رهبران چین در صدد برآیند که به منافع ملی آمریکا صدمه بزنند و یا اینکه نظم آمریکایی حاکم بر نظام بین الملل را به چالش خصمانه بکشانند، پس استیفن والت برخلاف کنت والتز که صحبت از توازن قوا می­کند؛ تاکید بر توازن وحشت دارد، آنچه توازن را ضروری می سازد ترس یا وحشت از نیات بازیگر بهره مند از قدرت است (همان: 47). از نظر والتز، این میزان قدرت است که ضرورت رفتار موازنه را ایجاد می کند، در حالی که از نقطه نظر والت، علت انباشت قدرت، این ضرورت را ایجاد می کند که باید به دنبال توازن رفت. مطابق تحلیل والت، رفتار تمایل به سمت موازنه آمریکا زمانی بود که قدرت چین چالشگر شد، برای مثال از آخرین سال های سلسه پنگ در اواخر قرن شانزدهم تا شکل گیری چین مدرن، این کشور در رابطه خود با کره، ژاپن، ویتنام و دیگر کشورهای شرق آسیا اقداماتی را انجام داده که منجر به حساسیت نسبت به افزایش قدرت مخرب چین گشته است.

الگوی دستیابی به موازنه به ضرورت ثبات هژمونیک[10]

هژمونی و سیاست خارجی آمریکا

هژمونی[11]اصطلاحی است که در اندیشه سیاسی معاصر با نام آنتو نیو گرامشی[12] پیوند دارد. این اصطلاح کلیدی در باور گرامشی به شیوه ای اشاره دارد که بوسیله آن طبقه مسلط از طریق وعده ها و برخی اتحاد ها با طبقات فرودست، رضایت مردم را به حکومت جلب و آن را در یک قالب اجتماعی با ثبات حفظ  می کند (Grimace, 1981: 34). به باور گرامشی نیروی طبقه مسلط تنها به دست دولت و قوه مجریه تضمین نمی شود، بلکه برای استمرار سلطه باید به نهاد های معنا ساز نظیر مطبوعات، مدارس و یا نهاد های ورزشی نیز متکی بود. هدف از هژمونی، رضایت شهروندان با رفتارهای سلطه گرایانه طبقه مسلط است و برای تحلیل هژمونی باید به تحلیل کارکردهای نهادهای فرهنگی پرداخت (قادری، 1379: 101-102). در همین حال در حوزه نظریات روابط بین الملل به گونه ای از سلطه اشاره دارد که مبتنی بر رضایت زیردستان است (32- 1994:31،Mearsheimer). گرچه هژمونی در بحث های تئوریک، مستلزم یک مفهوم بحث برانگیز است، این توافق وجود دارد که هژمونی، مستلزم یک پشتوانه مادی (منابع کافی قدرت) است که در حال حاضرتنها ایالات متحده واجد آن است. شاید تعریف مایکل کاکس،  که هژمونی را انباشت منابع قدرت فوق العاده و کاربرد آن با هدف رهبری بین المللی می داند، بتواند مناسب ترین توصیف از واژه هژمونی تلقی شود..(Cox, 2002: 55)

از منظر تاریخی اروپایی ها معتقد که ایالات متحده پس از پایان جنگ جهانی دوم نقش هژمون لیبرال را ایفا نموده است و این نقش همواره بایستی احیاء شود. به باور اروپایی ها، تحقق این هژمونی مستلزم ایجاد نهادهایی است که قواعد آن ها برای همه بازیگران بین المللی لازم الاجرا باشد. در این راستا ایالات متحده نیز ضمن نهادسازی و ایجاد رژیم های بین المللی کوشید تا چهره یک هژمونی لیبرال را نشان دهد که از انواع قدرت های هژمونیک دیگر متفاوت است. در واقع ایالات متحده حاضر شده بود به خاطر ایجاد نظم چندجانبه لیبرالی حتی محدودیت هایی برای یکجانبه گرایی خود قائل شود. شاخصه ویژه این هژمونی، همگرایی بازیگران دیگر، از  جمله چین در نظم جهانی و ارزش های مطلوب هژمون بود, 2005: 571)  Puchala ). هژمونی آمریکا یک چارچوب سازمانی دارد و نسبت به مخاطبانش چهره های متفاوتی از خود نشان می­دهد، به گونه ای که در قبال متحدان، خیرخواه؛  برپایه اجماع و قدرت نرم؛ و در قبال دشمنان، خشن و برپایه منابع سخت و حتی با سیاست های امپریالیستی مواجه می شد( Ibid: 57).

به اعتقاد برخی صاحب نظران، نقش هژمون لیبرال که ادعا می شود سیاست آمریکا پس از 1945 مبتنی بر آن بوده است، ریشه در سه اصل دارد:

1- روابط مبتنی بر همکاری با دیگر قدرت های عمده جهانی به شکلی که آن ها انگیزه برای به چالش کشیدن رهبری آمریکا و بهم زدن موازنه قوا نداشته باشند.

2- آمادگی برای مداخله نظامی جهت حفظ نظم بین المللی حتی اگر منافع ملی آمریکا به طور مستقیم از آن متأثر نشده باشد.

3- ترجیح سازوکارهای چند جانبه به شکلی که کشورها فرصتی برای طرح منافع و دیدگاه های خود داشته باشند و خود نیز قواعد چند جانبه بین المللی را مراعات نمایند. ) 2005: 22 Hendrickson, (.  با این وجود روشن است که سیاست خارجی آمریکا حتی قبل از روی کار آمدن بوش پسر نیز با این آرمان اروپایی ها منطق نبوده است و حتی در دولت کلینتون به رغم تلاش برای نمایش رهبری آمریکا به عنوان هژمونی لیبرال، گرایش به استراتژی های یک جانبه مشهود بود. به عبارت بهتر برخلاف نقش آمریکا به عنوان هژمون لیبرال، در دولت بوش پسر شعار جنگ جهانشمول علیه تروریسم به تعریف و اجرای یک پارادایم جدید استراتژیک مشروعیت بخشید؛ این پارادایم جدید که با حمله به عراق تکمیل شد در عین حال مشکلات و پیامدهای فراوانی برای ایالات متحده به همراه داشت. به عبارت بهتر این حمله نشان داد که ایالات متحده در معرض وسوسه هایی که قدرت های بزرگ بارها در طول تاریخ در مقابل آن تسلیم شده اند، یعنی وسوسه استفاده پیشگیرانه از قدرت نظامی برای از بین بردن تهدید های بالقوه آینده و تلاش برای استقرار امنیت مطلق، قرار گرفته است (snyder,2003:29).

با توجه به هزینه های جنگ آمریکا در عراق و افغانستان و کسری بودجه عظیم این کشور برای اجرای پروژه های یکجانبه گرایانه اش و عدم همراهی کشور های بزرگ با این گونه سیاست ها، برخی از اندیشمندان براین باورند که پروژه عراق هم نقطه اوج و هم نقطه بحران پارادایم جدید سیاست خارجی آمریکا است. بر این اساس عده ای از تحلیل گران به این نتیجه رسیده اند که آمریکا یک هژمون فربه و در حال نزول است. و دیگر قادر نخواهد بود از سرنوشت قدرت های هژمونیک سابق – همانند بریتانیای یک قرن پیش– بگریزد.

چیستی نظریه ثبات هژمونیک

تئوری ثبات هژمونیک در روابط بین الملل، از زیر شاخه های مکتب رئالیسم است که طبق آن، جریان منظم و با ثبات اقتصاد بین المللی مستلزم مدیریت یک قدرت برتراست. قدرت برتر یا هژمون از یک سو داراری بزرگترین وقوی ترین قابلیت دهی اقتصادی همراه با سطح بالایی از نیروی نظامی و نفوذ ایدئولوژیک است و از سوی دیگر مروج فعال اقتصاد لیبرال در عرصه بین الملل می باشد. طبق تئوری ثبات هژمونیک، از آنجا که عرصه روابط بین الملل، عرصه رقابت و نزاع دولت ها ( دولت – ملت ها) برسر قدرت است و همچنین از آنجا که قدرت پدیده ای نسبی است، جریان آزاد اقتصاد بین الملل نیز تابع معادلات قدرت است و بادست نامرئی تحقق نمی یابد، مناسب ترین نوع توزیع قدرت نیز توزیع هژمونیک آن است، به گونه ای که قدرت هژمون ضمن جلب رضایت دولت های ضعیف تر بالأخص قدرت های درجه دوم، به اعمال مقررات اقتصاد لیبرال نیز می پردازد. در تاریخ اقتصاد سیاسی بین الملل، نظم مورد نظر این تئوری دو بار یعنی نیمه دوم قرن نوزدهم به رهبری بریتانیا و پس از جنگ جهانی دوم به رهبری ایالات متحده، تحقق یافته است.

برپایه نظریه ثبات هژمونیک، ایجاد ثبات جهانی مستلزم ثبات دهنده ای است که نیروی هژمونیک داشته باشد. رهبر هژمون در جهان باید دارای شرایطی باشد که مهمترین آنها عبارتند از:

1- ترویج اقتصاد لیبرال در برابر اقتصادهای حمایتی.

2- کنترل بر مواد خام بازار، سرمایه و نرخ ارز.

3- کنترل بر تسلیحات متعارف و غیر متعارف در جهان.

4- تمسک به آرمان های جهانی نظیر؛ حقوق بشر و دموکراسی (قنبرلو، 1384: 19-20).

ثبات هژمونیک، نظریه است که اقتصاد بین الملل را با اتکای به قابلیت ها و اهرم های هژمون تحلیل می کند. هرچند که مفاهیم و مباحث این نظریه به انحنای مختلف از سه مکتب اصلی اقتصاد سیاسی بین الملل یعنی رئالیسم، لیبرالیسم و مارکسیسم تأثیر پذیرفته است، اما در ادبیات اقتصاد سیاسی بین الملل، ثبات هژمونیک در اصل نظریه ای رئالیستی قلمداد شده است و عمده ترین مدافعان آن نیز به جریان رئالیسم تعلق دارند.

ایده ثبات هژمونیک در ابتدا از سوی اقتصاددان لیبرال «چارلز کیندربرگر[13]» - بدون به کارگیری این اصطلاح- مطرح شد (Berger, 1983: 626). کیندلبرگر معتقد بود که ثبات اقتصاد جهانی نیازمند وجود یک ثبات دهنده است که البته نباید به بیش از یک ثبات دهنده گسترش یابد ( Keohane and Nye, 1977: 44). با توجه به اینکه تأکید بر مقوله ی اقتصاد باعث شکل گیری این موضوع شده است، از نقطه نظر رابرت گیلپین، یک قدرت هژمون باید باشد تا ثبات اقتصادی و مبادله آزاد کالا را تضمین کند. از نظر او قدرت هژمون منفعت کلیت سیستم را حفظ می کند در عین این که منافع خود را نیز تأمین می کند. هدف نهایی این هژمون، حفظ ثبات در گردش اقتصادی جهان و حفظ نظم برای ایجاد فضای مناسب در جهت مبادلات و بده بستان های اقتصادی است. در چارچوب این منطق است که هژمونی آمریکا خوش خیم مطرح می­شود و بیان می­گردد که بر اساس یک اجماع این هژمونی مشروعیت یافته است و هژمونی مبتنی بر اجماع است. حال اگر این امپراطوری بر مبنای دعوت[14] در جهت حفظ ثبات اقتصادی جهانی و تداوم فضای مطلوب برای فعالیت های اقتصادی به وجود آمده است، ضرورت می یابد برای تداوم سیستم حاکم اقتصادی، دست به رفتار همگرایی و توازن اقتصادی با چین بزند.

در چارچوب نظریه رابرت گیلپین، در صورتی که افزایش توان چین در صدد بر هم زدن نظم اقتصادی حاکم باشد، آمریکا بایستی با روش همگرایی و توازن با این کشور برخورد نماید.

 از نظر گیلپین؛ علت اتخاذ روش همگرایی اقتصادی آمریکا با چین در این است که رشد اقتصادی سریع چین، این کشور را در مسیری قرار داده است که هژمونی در حیات خلوت آمریکا را در آینده نه چندان دور محتمل می سازد ( Ibid: 44).

نظریه بازی دو سطحی (بازی مرکب از تعارض وهمکاری)

سیاست بین الملل را به بهترین نحو می توان در چارچوب نظری بازی هایی درک کرد که متضمن ترکیب پیچیده سیاسی از گرایشات به سمت حالت حاصل جمع صفر[15] و حالت حاصل جمع غیر صفرند[16].

ویژگی هرج و مرج گونه نظام بین الملل، این نظام را واجد خصیصه اساسی یک بازی چند نفره با حاصل جمع غیر صفر، یعنی فقدان یک مرجع مرکزی که قادر به تعریف اهداف مشترک و تنظیم  انتخاب های بازیکنان باشد، نموده است ( قوام 1371: 352).

هر دولت بازیکن برای خویشتن، لوازم بقاء، منافع حیاتی شخصی و سیاست هایی را که موجب تقویت رفاه خود آن دولت می شود، تعیین می کند. گاه محاسبات منافع ملی ایجاب می کند که دولت های بازیکن- خواه دو و یا چندی از آن ها- با اتخاذ دیدگاه پیشبرد منافع متقابل برای همکاری هم وعده شوند، اما در یک نظام فاقد قدرت فائقه مرکزی که هیچ مکانیسمی برای به اجرا گذاشتن قوائد وجود ندارد، نمی توان وعده های دولت ها را واجد قدرت الزامی مطلق دانست. احترام به وعده و رعایت قوائد، به ارزیابی مستمر هر دولت بازیکن به این مسأله بستگی دارد که سایر بازیگران تا چه حد وعده های خویش را رعایت می کنند.

تردیدی نیست که در دوران سلاح های هسته ای، تاکید بر عنصر نفع مشترک و همکاری تلویحی برای پرهیز از جنگ عمومی شدیدا لازم و مطلوب است به امید آنکه کفه این عناصر بر عناصر واگرا ومتعارض، سنگینی کند، اما شاید برخی از تخفیف های زیاده روی خطرناک در عرصه منازعات بین الملل، بعضی از تحلیل گران را به نادیده گرفتن اختلافات اساسی میان «باید» و «هست» سوق داده باشد.

سیاست بین الملل برای اکثر بازیگران، یک بازی با حاصل جمع غیر صفر است؛ زیرا دولت ها معمولا گرایش به آن دارند که در محدوده عقلانیت عمل کنند. اما در هر دورانی ممکن است برخی رقبای سیاسی– ایدئولوژیکی، رویارویی با یکدیگر را نمونه مشهود یک بازی با حاصل جمع صفر بدانند ( دوئرتی و فالتزگراف،1372: 796).

بی شک بخش اعظم کیفیت با حاصل جمع صفر بودن برخی از روابط دو جانبه میان دولت ها در قرن حاضر، تابع تلقیات ایدئولوژیکی رهبران این کشورها است (همان: 796).

اگر گروهی که واجد سمت گیری های ایدئولوژیک است ومنازعه را نوعی بازی با حاصل جمع صفر می بیند، کنترل حکومت را به دست گیرد ممکن است این منازعه به راستی به یک بازی با حاصل جمع صفر تبدیل شود و در این فرآیند نیز، همتایان آن ها در کشور دوم، دیر یا زود همان شیوه را در پیش خواهند گرفت.

نظریه بازی ها و بازی سازی در روابط بین الملل رابطه تنگاتنگی با تصمیم گیری و چانه زنی دارد، لذا حتما برای مطالعه رفتارهای بین الملل استفاده از تکنیک های تصمیم گیری همچون، انجام حرکتی بر روی صفحه شطرنج دیپلماسی[17]، لاف زنی[18]، توپ زدن[19]، به کارگیری اهرم چانه زنی[20] و تلاش برای حدس زدن اقدامات حریف یا گیر انداختن حریف[21]  اقدامی مناسب و ضروری است   .(shubik, 1970: 35)

در یک بازی با حاصل جمع صفر بین بازیگران الف و ب، هر میزان امتیازی که الف به دست آورد «ب» به همان اندازه امتیاز از دست می دهد (مقتدر، 1370: 10).

برای تحلیل رفتار آمریکا در قبال چین در چارچوب نظریه بازی ها، بایستی گونه­های متفاوت این رفتارها را از هم تفکیک کرد، در چارچوب روابط سیاسی- استراتژیک این پتانسیل وجود دارد که رفتار دو کشور به سمت همگرایی پیش رود یا این که به منازعه بینجامد، برای مثال، روابط آمریکا و چین بر سر مساله تایوان یک مساله غیر قابل گذشت است که در چارچوب بازی حاصل جمع صفر قابل تحلیل است، ولی در مورد روابط اقتصادی دو کشور، اغلب تحلیل گران اقتصادی دنیا، بازی حاصل جمع غیر صفر[22] را مرجح و عقلانی تر می دانند. زیرا در صورت پرهیز از لطمات ناشی از رقابت افراط آمیز، هر دو کشور دست کم در کوتاه مدت می توانند با هم سود ببرند، و از مزیت های نسبی اقتصادی هم برای تحول بیشتر اقتصادی کشورشان بهره مند شوند، به عبارتی ادبی، ستاره اقبال و سرنوشت طرف های دخیل در پدیده اقتصادی به راحتی می تواند با هم طلوع کند ( Ibid, 1970: 35).

مدل سازه انگاری[23] بهترین گزاره مفهومی در سنجش رفتار آمریکا با چین دردوران جدید

امروزه فرآیند انتقال قدرت در برخی از جنبه های هژمونی آمریکا به برخی کشورها از جمله چین حتمی ناپذیر است و این اندیشه ذهن بسیاری از تحلیلگران را به خود جلب نموده است.

اندیشه انتقال قدرت به این مفهوم است که نظام بین الملل به صورت سلسله مراتبی است و تحت رهبری یک کشور مسلط (آمریکا) قرار دارد. سیاست های ائتلاف در این نظام تثبیت شده و غیرقابل انعطاف است، به این معنی که افزایش قدرت داخلی یک ملت- راضی یا ناراضی از وضع موجود- منبع اصلی و بزرگترین عامل ناآرامی ها در نظام بین الملل خواهد بود، اندیشه انتقال قدرت اساساً رشد سریع و تغییر کیفی قدرت داخلی را مهمترین عوامل برای قدرتمندتر شدن کشورها و در نتیجه به چالش کشیدن نظم بین المللی می داند. این اندیشه که برخاسته از دیدگاه ارگانسی است تنها یک توضیح ساختاری پیشنهاد می کند و متغیرهای مهمی مثل محیط تصمیم گیری، ادراک­ها، شخصیت و دیگر عوامل تأثیرگذار در تصمیم گیری را نادیده می انگارد.

مدلی که می تواند ما را در تحلیل این فرآیند کمک کند، مدل سازه انگاری است. رهیافت سازه انگاری حاصل مناظره چهارم روابط بین الملل و در واقع سنتزی از مکاتب مدرنیسم و پست مدرنیسم است که  بر روابط ساختار- کارگزار تأکید می کند. منظور از ساختار؛ نظام بین الملل و منظور از کارگزار همان دولت به مثابه مهمترین واحد سیاسی می باشد. سازه انگاری بر مفاهیمی همچون هویت ها، هنجارها و منافع به صورت توأمان تأکید می کند و معتقد است که هویت کارگزاران (دولت ها) براساس نقشی است که آن ها در یک رابطه ی بین الأذهانی در ساختار (نظام بین الملل) بر عهده می گیرند. (قوام، 1384: 124) برطبق این مدل، مکانیسم انتقال قدرت از آمریکا به چین بسیار دینامیک و پویا است و تصمیم گیری، دولتمردی و دیپلماسی را در این زمینه مورد بحث قرار می دهد. مفهوم مبنایی مدل جدید این است که فرآیند انتقال قدرت از پیش تعیین شده نیست، بلکه این امر به وسیله ترکیبی از ملاحظات سیاسی و فرصت های جنگی عینیت می یابد و گویا می شود. تعامل محیط بین المللی، سیاست­های داخلی و عوامل اجتماعی، فرآیند انتقال قدرت و تصمیمات سیاسی را تشکیل می­دهند. یک تحلیل چند سطحی در سطوح بین المللی، داخلی، اجتماعی و فردی که شرایط داخلی و بین المللی متحول را مورد توجه قرار می دهد، الگوی جامع تری را برای توضیح و پیش بینی تعامل قدرت های بزرگ در نظام بین المللی عرضه می دارد. (قوام،1384: 124)

الگوی جدید نه تنها می تواند توضیح دهد که چرا انتقال قدرت در طول تاریخ به جنگ یا صلح منجرشده، بلکه می تواند پیش بینی کند که چه اتفاقی درحال وقوع است و بنابراین می تواند توصیه های سیاسی متناسب را به منظور اجتناب از جنگ طی انتقال قدرت آتی از آمریکا به چین در برخی جنبه ها، ارائه نماید. از طریق این الگو می توان دریافت که تعاملات در همۀ سطوح چهارگانه بین آمریکا و چین از 1990 مثبت بوده یا به سمت جهت گیری های مثبت حرکت می کرده است، اما در همه این سطوح مسائلی وجود دارد، این مدل در پی کشف آن است که دو کشور به توسعه بیشتر روابط، ایجاد اعتماد متقابل و ممانعت از قرار گرفتن مسائل مناقشه انگیز در دستور کار اصلی نیاز دارند. به علاوه این بحث مطرح شده است که با سیاست گذاری آینده نگرانه و حمایت عمومی، آمریکا و چین می توانند روابط میان خود را به صورت صلح آمیز و با آرامش در عصر جهانی شدن و عمیق شدن وابستگی های متقابل اداره نمایند.

بر طبق نظریه سازه انگاری چنانچه حکومت مردم و رهبران در هر دو طرف قدرت مسلط و چالشگر ارزیابی مثبتی از روابط دو جانبه داشته باشند و نظام بین المللی را دوستانه تلقی نمایند، دو کشور از همزیستی با یکدیگر راضی خواهند بود و انتقال قدرت به صورت صلح آمیز انجام خواهد گرفت.

الگوی جدید می تواند به خوبی آن چه که در جریان انتقال قدرت از آمریکا به چین و چالش های بین آن ها اتفاق می افتد را پیش بینی کند. بنابراین توصیه های سیاسی برای چین و آمریکا یا هر قدرت دیگر و گروهی از قدرت ها، در راستای مدیریت تعامل آنان به صورت ساختاری، پیش از وقوع انتقال قدرت مهم است.

بنابراین در چارچوب مدل ساختار- کارگزار در فرآیند اتخاذ الگوهای رفتاری آمریکا با چین متغیرهایی همچون محیط تصمیم گیری، ادراک ها، شخصیت و دیگر عوامل تأثیرگذار در تصمیم گیری مورد کاربرد علنی قرار می گیرند، اما آن چه که آمریکا می تواند انجام دهد این است که از نزدیک باچین ارتباط داشته باشد و انتقال قدرت صلح آمیز به چین را ترغیب نماید. بهترین گزینه برای آمریکا این نیست که مانع ارتقاء چین شود بلکه باید در آن اثر گذارد و تعدیل ایجاد نماید.

هردو کشور باید همزیستی صلح آمیز را یاد بگیرند و علایق حیاتی دیگری را محترم شمارند. چین و آمریکا هیچ یک خواهان تکرار خطاهای استراتژیک کشورهای قدرتمند اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نیستند. به علاوه در مورد مسأله ، هردوی آمریکا و چین نیاز به آن دارند که حوزه های دیگر عدم توافق مثل حقوق بشر و منع گسترش تسلیحات را مورد شناسایی قرار دهند. مهم است که چین ارزش های محوری دموکراسی وحقوق بشر آمریکا را درک کند.(جاموسی، 1384: 53)

در آمریکا اصول دموکراتیک آن چنان ارزشمند است که چین در روابطش با آن کشور به سادگی نمی تواند موضوع دموکراسی و دموکراتیزه کردن را نادیده انگارد. چین برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ قابل احترام تر باید سطح حقوق بشر را ارتقاء بخشد، از مطبوعات آزاد حمایت کند و تکثر سیاسی را بپذیرد، البته این هدف دراز مدت چین هم هست.

از زمانی که ایمانوئل کانت برای اولین بار پیشنهاد سه رکنی صلح در 1759 را مطرح کرد، مردم امیدوار بودند که صلح پایدار در جهان مبتنی بر سه اصل؛ ارزش های دموکراتیک پذیرفته شده، وابستگی متقابل تجاری و قوانین بین المللی، قابل دسترس خواهد شد. با بررسی روابط اقتصادی، تجاری و اجتماعی گسترده پی می بریم چیزی که دو ملّت را به همدیگر پیوند دهد وجود نداشته است. امروزه دو کشور، بازیگران اصلی در سازمان های بین المللی هستند و چین هرچند به کندی اما به سمت جامعه لیبرال و دموکراتیک تر حرکت می کند. با توجه به موقعیت جهانی دو بازیگر در معادلات بین المللی، امیدواریم و دلایلی هم موجود است که معتقد باشیم در آینده بر روابط دو قدرت اقیانوس آرام، صلح حکم فرما شود.(نجفی سیار،پیشین: 43)

اگر آمریکا در روابط با چین، چالش تاریخی این کشور را بپذیرد و سیاستمداری مدبرانه و ابتکار عمل به خرج دهد، می تواند در شرایط مسالمت آمیز در مسائل منطقه­ای و جهانی با چین همکاری داشته باشد و درون این کشور انتقال قدرت صلح آمیز در آینده را مدیریت نماید.

مدل ارزیابی رفتار آمریکا با چین بر مبنای نظریه سازه انگاری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارزیابی تصمیمات سیاسی

 

                                                         

       
     
   
 

 

 

 

 

 

نتیجه گیری

به طور کلی واکنش های نظری ایالات متحده در قبال چین از دوران عادی سازی روابط برخاسته از شرایط و مقتضیات زمانی حاکم بر روابط دو کشور است که در بطن این واکنش ها؛ رفتارهای تعامل سیاسی، همگرایی اقتصادی و احاطه استراتژیک نهفته است.  این واکنش های نظری را می توان در چارچوب الگوهای افزایش قدرت برای حفظ تعادل و توازن، نظریه حفظ تعامل و توازن به ضرورت ترس، نظریه ثبات هژمونیک، نظریه بازی دو سطحی: ( بازی مرکب از تعارض و همکاری) در روابط بین الملل و مدل سازه انگاری الکساندر ونت تحلیل کرد.

 در چارچوب تئوری نوواقعگرایی کنت والتز، توازن یک الزام سیستمی است که آمریکا باید آن را جهت دفاع از خود و نظم جهانی به عنوان یک کالای عمومی در مقابل اقدامات چالشگرایانه چین انجام دهد.

طبق نظریه والت هر زمان: دولت ها با انباشت قدرت رقیب غیر متوازن شوند، تلاش خواهند کرد که قدرت خود را افزایش دهند یا این که با دیگران متحد شوند تا توزیع قدرت بین المللی را متوازن کنند، به همین روی است که آمریکا در جهت مبارزه با چالش چین که ناشی از قدرت نظامی این کشور، بدنبال توسعه و رشد اقتصادی شتابانش حادث خواهد شد، مجبور است به سیاست توازن قوا متکی شود.

در چارچوب نظریه رابرت گیلپین، در صورتی که افزایش توان چین در صدد بر هم زدن نظم اقتصادی حاکم باشد بایستی آمریکا با روش همگرایی و توازن با این کشور برخورد نماید. از نظر وی علت اتخاذ روش همگرایی اقتصادی آمریکا با چین در این است که رشد اقتصادی سریع چین، این کشور را به یک قدرت هژمونی در حیات خلوت خودش تبدیل کرده است.

در چهارچوب نظریه بازی ها در حوزه های روابط سیاسی- استراتژیک این پتانسیل وجود دارد که رفتار دو کشور به سمت همگرایی پیش رود یا این که به منازعه بینجامد، ولی در مورد روابط اقتصادی دو کشور، اغلب تحلیل گران اقتصادی دنیا، بازی حاصل جمع غیر صفر را مرجح و عقلانی تر می دانند.

و بالأخره طبق نظریه سازه انگاری؛ می توان دریافت که تعاملات در همۀ سطوح چهارگانه بین آمریکا و چین از 1990 مثبت بوده یا به سمت جهت گیری های مثبت حرکت می کرده است، اما در همه این سطوح مسائلی وجود دارد، این مدل در پی کشف آن است که دو کشور به توسعه بیشتر روابط، ایجاد اعتماد متقابل و ممانعت از قرار گرفتن مسائل مناقشه انگیز در دستور کار اصلی نیاز دارند. به علاوه بحث شده که با سیاست گذاری آینده نگرانه و حمایت عمومی، آمریکا و چین می توانند روابط خود را به صورت صلح آمیز و با آرامش در عصر جهانی شدن و عمیق شدن وابستگی های متقابل اداره نمایند.

 

 

 



[1]. The Political Engagement

[2]. TheEconomicConvergence

[3]. The Surrounding strategic

 *این نوع استراتژی به معنای هنر و علم به کار بردن قدرت ملی در تمام شرایط، به منظور دستیابی به مقاصد امنیت ملی، از طریق کنترل موثر و مطلوب دشمن، با توسل به تهدید استفاده از نیرو، فشار غیر مستقیم، دیپلماسی، حیله و نیرنگ و سایر وسایل قابل تصور انجام می گیرد.

[4]. Balance and Check

[5]. Balance Of Power.

[6]. Neo Realism

[7]. Raymond Aaron

[8]. Political Pluralism

[9]. Revisionist States.

[10]. Hegemonic Stability Theory  

[11]. Hegemony

[12]. Antoniou Grimace

[13] Kindle Berger

[14] Invitation

[15] Zero Sum Game

[16] Non Zero Sum Game

[17]. Making Moves on The Diplomatic Chess Board.

[18]. Bluffing.

[19]. Upping The Ante.

[20]. Using Bargaining Chips.

[21]. Trying to Second- Guess or Outwit THE Opponent

[22]. Reductionalism

[23] . Structivism

منابع

-        جاموسی، حامد(1384)؛ بررسی روابط آمریکا با چین پس از جنگ سرد، دانشکده روابط بین الملل وزارت امور خارجه.

-        دوئرتی، جیمز و فالتزگراف، رابرت(1372)؛ نظریه های متعارض در روابط بین­الملل، ترجمه وحید بزرگی و علیرضا طیب، تهران: نشر قومس.

-         دهشیار، حسین(1386)؛ "چارچوب نظری واکنش آمریکا به صعود چین"، فصلنامه مطالعات منطقه ای، اسرائیل شناسی- آمریکا شناسی، سال نهم، شماره 1.

-        قادری، حاتم(1379)؛ اندیشه سیاسی در قرن بیستم، تهران: انتشارات سمت.

-        قوام، عبدالعلی(1370)؛ اصول سیاست خارجی و روابط بین الملل؛ تهران، انتشارات سمت.

-        قنبرلو، عبدالله(1384)؛ "نقش حقوق بشر در هژمونی آمریکا"، ماهنامه اطلاعات سیاسی و اقتصادی، شماره 212-211.

-        گیدنز، آنتونی(1379)؛ جهان رها شده: گفتارهایی درباره یکپارچگی جهانی، ترجمه علی اصغر سعیدی، یوسف حاجی عبدالوهاب، انتشارات علم و ادب، تهران: چاپ اول.

-        مجتهد زاده، پیروز(1381)؛ جغرافیای سیاسی و سیاست جغرافیایی ، انتشارات سمت، تهران.

-        مقتدر، هوشنگ(1370)؛ سیاست بین الملل و سیاست خارجی، انتشارات موسسه خدماتی- انتشاراتی مفهرس، تهران: چاپ اول.

-        نجفی سیار، رحمان(1388)؛ الگوهای رفتاری ایالات متحده با چین، پایان نامه کارشناسی ارشد، دانشکده علوم سیاسی واحد تهران مرکزی.

-          Chon A. Vasquez and Colin Elman (2003), Realism and the Balancing of Power, Upper Saddle River, N.G: Prentice Hall.

-         Cox، Michael (2002), “September 11th and U.S. Hegemony”, International Studies Perspectives, Vol.3, No.1.

-         Gulick, Edward V (1967), Europe's Classical Balance of Power, New York, Notion.

-         Keohane, Robert and Jose Nye (1977), Power and Interdependence World Politics in tradition, Boston: Little Brown.

-         Hoffman, Stanley and Fidder, David (1991), Rousseau on International Relations, New York: Oxford University Press.

-         J. Fermi A (1981), Grimace’s Political Thought, Oxford, University Press.

-                   Mearsheimer, John (1995), “the False Promise Of International Institutions”, International Studies Quarterly, Winter 1994/1995, vol.19.

-         Hendrickson, David (2005), “The Curious Case of American Hegemony: Imperial Aspirations and National Decline”, World Policy Journal, Vol. 22, No. 2.

-         Snyder, Jack (2003), Imperial Temptations, The National Interest, Vol. 71, Spring.

-         Viorst ,Milton (1970), “Talk with a Reasonable Man”,  New York Times Magazine, (April 5).