مبانی نظری تداوم ناتو پس از جنگ سرد

نوع مقاله: پژوهشی

نویسندگان

1 استاد روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی

2 دانشجوی دکترای روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

چکیده
شکل گیری و تداوم سازمان آتلانتیک شمالی «ناتو» در دوره جنگ سرد، به ویژه پس از پایان جنگ سرد، یکی از موضوع های اساسی و در عین حال بحث برانگیز در نزد محققان رشته روابط بین الملل محسوب می­شود. تبیین علل شکل­گیری و تداوم این سازمان که در قالب سه نظریه پراستفاده دربارۀ روابط بین­الملل یعنی­ واقع­گرایی «اعم از کلاسیک و جدید»، لیبرالیسم «کلاسیک و جدید» و سازه­انگاری اجتماعی در جریان بود، به گونه­های متفاوتی شکل گرفته است. این مقاله ضمن بررسی قدرت تبیین هر سه جریان نظری، درصدد ارائه یک چهارچوب نظری تلفیقی است که قادر به توضیح کارآمدتری از تداوم ناتو به ویژه پس از جنگ سرد می­باشد.
بر مبنای چهارچوب تلفیقی، در تحلیل چرایی تداوم و توسعه این سازمان هم، بایستی به عوامل سطح تحلیل کلان مانند: ساختار آنارشیک نظام بین­الملل، قطبیت نظام بین­الملل، نقش قدرت­های بزرگ در این نظام و جایگاه نهادهای بین­المللی توجه کرد و هم به عوامل و نیروهای درونی و سیاست­های داخلی در فرایند شکل­گیری و تداوم اتحادیه­هایی چون ناتو پرداخت. در عین حال باید پدیده­های ذهنی و عوامل مادی را درکنار هم سنجید و به همراه هم تأثیر آنها را مورد بررسی قرار داد. در این نوع تبیین، عوامل مختلف در سطوح گوناگون برای فهم روند تداوم ناتو مورد توجه قرار می گیرند. در نهایت، در تبیین این مسأله به نقش و جایگاه هویت به ویژه فرایند هویت­سازی که براساس آن هویت­ غربی با  برداشت و تفسیری خاص از ارزش­های دموکراتیک در مقابل هویت­های غیرغربی با انگاره­ها و ارزش­هایی متفاوت، مورد توجه قرار می­گیرد. در واقع این دوگانگی هویتی به عامل تداوم سازمان­هایی مانند ناتو منجر می­شود که هدف آن، حفظ هویت برساخته شده در مقابل دگر هویتی است.

کلیدواژه‌ها


عنوان مقاله [English]

The Theoretical Foundations of the Alliance of NATO after the Cold War

نویسندگان [English]

  • Hosein Salimi 1
  • Hassan Eyvazzadeh 2
چکیده [English]

Abstract
The formation and alliance of North Atlantic Treaty Organization (NATO) in the Cold war era, especially after the war, had been one of the keys and controversial issues of the international relations researchers. The explanation for the reasons of formation and alliance of this organization is formed in three theories which are, realism (classic and new), liberalism (classic and new) also social constructivism, in different ways. This article, meanwhile investigates weight of each of these three theories, it is trying to present a theoretical framework compilation which is able to be a more efficient explanation of the alliance of NATO, especially after the cold war.
Based on combined framework, in analyzing the causes of the continuation and development of this organization, we must consider the factors like; the anarchic structure of the international system, the polarity of the international system, the role of major powers in the system, the position of the international institutions as well as the internal factors and forces and the domestic policy in the process of formation and alliance of the unions like NATO. Meanwhile, mental phenomena, material factors must be measured together and be investigated entirely. In this kind of explanation, different factors at different levels, to understand trends alliance of NATO are considered. Eventually, in explaining this issue, the role of identity, especially the process identity which based on that, western identity with a particular interpretation of democratic values in front of non-western identity with different values is considered. In fact, this dual identity results to alliance the organizations like NATO that its aim is to protect the constructed identity in front of Lt. made identity.

کلیدواژه‌ها [English]

  • International relations theory
  • Unions
  • NATO alliance
  • Post- cold war world

مبانی نظری تداوم ناتو پس از جنگ سرد

حسین سلیمی[1]

استاد روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی

حسن عیوض زاده

 

دانشجوی دکترای روابط بین الملل دانشگاه علامه طباطبایی

 

(تاریخ دریافت 3/5/95- تاریخ تصویب 2/9/95)

چکیده

شکل گیری و تداوم سازمان آتلانتیک شمالی «ناتو» در دوره جنگ سرد، به ویژه پس از پایان جنگ سرد، یکی از موضوع های اساسی و در عین حال بحث برانگیز در نزد محققان رشته روابط بین الملل محسوب می­شود. تبیین علل شکل­گیری و تداوم این سازمان که در قالب سه نظریه پراستفاده دربارۀ روابط بین­الملل یعنی­ واقع­گرایی «اعم از کلاسیک و جدید»، لیبرالیسم «کلاسیک و جدید» و سازه­انگاری اجتماعی در جریان بود، به گونه­های متفاوتی شکل گرفته است. این مقاله ضمن بررسی قدرت تبیین هر سه جریان نظری، درصدد ارائه یک چهارچوب نظری تلفیقی است که قادر به توضیح کارآمدتری از تداوم ناتو به ویژه پس از جنگ سرد می­باشد.

بر مبنای چهارچوب تلفیقی، در تحلیل چرایی تداوم و توسعه این سازمان هم، بایستی به عوامل سطح تحلیل کلان مانند: ساختار آنارشیک نظام بین­الملل، قطبیت نظام بین­الملل، نقش قدرت­های بزرگ در این نظام و جایگاه نهادهای بین­المللی توجه کرد و هم به عوامل و نیروهای درونی و سیاست­های داخلی در فرایند شکل­گیری و تداوم اتحادیه­هایی چون ناتو پرداخت. در عین حال باید پدیده­های ذهنی و عوامل مادی را درکنار هم سنجید و به همراه هم تأثیر آنها را مورد بررسی قرار داد. در این نوع تبیین، عوامل مختلف در سطوح گوناگون برای فهم روند تداوم ناتو مورد توجه قرار می گیرند. در نهایت، در تبیین این مسأله به نقش و جایگاه هویت به ویژه فرایند هویت­سازی که براساس آن هویت­ غربی با  برداشت و تفسیری خاص از ارزش­های دموکراتیک در مقابل هویت­های غیرغربی با انگاره­ها و ارزش­هایی متفاوت، مورد توجه قرار می­گیرد. در واقع این دوگانگی هویتی به عامل تداوم سازمان­هایی مانند ناتو منجر می­شود که هدف آن، حفظ هویت برساخته شده در مقابل دگر هویتی است.

 

واژه های کلیدی: نظریۀ روابط بین­الملل­، اتحادیه ها، تداوم ناتو، جهان پساجنگ سرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

در عصر نوینی که تقابل­های سنتی میان بلوک­بندی­های نظامی قدرت از میان رفته است، حیات سازمان­هایی مانند پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو» از معماهای جدی در حوزۀ نظری روابط بین­الملل است. از این رو از مهمترین پرسش­های مطرح در عرصه های جهانی این است که چه عواملی موجب­ تداوم اتحادیه­هایی چون ناتو در دوران پس از پایان جنگ سرد بوده­اند؟ در درون چهارچوب­های گوناگون نظری این پدیده چگونه فهمیده شده است؟ و کدام یک از نظریات روابط بین­الملل بیشتر قادر به تبیین روند تداوم ناتو پس از پایان جنگ سرد هستند؟ آیا اصولاً با توسل به یک نظریه، می­توان علل تداوم ناتو را تبیین کرد. در پاسخ به پرسش های فوق، ابتدا بایستی ماهیت و جایگاه اتحادیه­ها در نظریات روابط بین­الملل را بررسی و سپس تبیین هر یک از آنها نسبت به مسأله علل تداوم ناتو پس از پایان جنگ سرد را مورد ارزیابی قرار داد و سپس این پدیدۀ مسأله­ساز را مورد فهم قرار داد.

1.نظریۀ واقع­گرائی، اتحادیه­ها و ناتو

1.1 .واقع­گرایی و فهم اتحادیه­ها

بر اساس اصول واقع­گرایی،­ هدف دولت ها از ایجاد «اتحادیه­ها»[2]، تعقیب و افزایش قدرت نسبی خود نسبت به دولت­های دیگر در محیطی آنارشیک می­باشد. بر مبنای­ این رویکرد در چنین محیطی هیچ دولتی نسبت به نیات سایر دولت­ها مطمئن نیست و قطعیتی در مورد اهداف و مقاصد آنها ندارد، این مسأله موجب ظهور «معمای امنیتی»[3] می­گردد. عضویت در اتحادیه­های عمدتاً نظامی می­تواند پاسخی به معمای امنیتی باشد، از سوی دیگر شکل­گیری اتحادیه­ها موجب حفظ «موازنه قدرت»[4] درون نظام بین­الملل می­گردد؛ در چنین نظامی، دولت مهاجم با اتحادیه­ای از مخالفین مواجه می­شود که ارادۀ لازم برای ممانعت از سیاست­های تهاجمی وی را دارند (Burton, 2012: 14)، البته ایجاد اتحادیه جهت موازنه قدرت در مقابل دولت هژمونیک و یا دولت تهاجمی، تنها یکی از اشکال پاسخ به معمای امنیتی در نظام بین­الملل آنارشیک است.

نوع دیگر شکل­گیری اتحادیه­ها، زمانی است که دولت­ها از ترس و تهدید تجاوز دولت دیگر با هم متحد شوند. درواقع دراین حالت، دولت­ها با الحاق به یک دولت مهاجم و یا یک قدرت در حال ظهور درصدد جلوگیری از شروع جنگ از سوی دولت مهاجم می­آیند. در چنین شرایطی، دولت­هایی که با دولت مهاجم متحد شده­اند از حملۀ وی مصون مانده و در بسیاری از مواقع در پیروزی­های این دولت و دستاوردهای سرزمینی و منابع اقتصادی آن سهیم خواهد شد (Walt, 1990: 27). بنابراین، موازنه، الزاماً در پاسخ افزایش قدرت یک دولت در نظام بین الملل صورت نمی­گیرد، بلکه بخشی از آن در پاسخ تهدیدی است که از سوی دولت­ها صورت می گیرد؛ با این استدلال ، قدرت­های بزرگ الزاماً موجد تهدید نیستند، بلکه با وجود برخی مؤلفه­ها یک قدرت متوسط هم ممکن است به یک دولت تهدیدکننده تبدیل شود. استفن والت، این مؤلفه­ها را در چهار خصیصه مورد توجه قرار ­می دهد که با ترکیب آنها، یک دولت تهدیدگر ایجاد می شود: قدرت نسبی، هم­جواری جغرافیایی، توانمندی­های تهاجمی و نیات تهاجمی. به زعم والت، دولت­های آلمان هیتلری و اتحاد جماهیر شوروی این ویژگی­ها را داشتند و از این حیث هم تهدیدگر، هم توسعه­طلب و هم تجدیدنظرخواه بودند (Walt, 1990: 22-2). نتیجه این ­که تلاش در موازنه قدرت و «موازنه تهدید» از عوامل تعیین­کننده­ در شکل­گیری اتحادیه­ها و تداوم آنها محسوب شده و ابزار بالقوه مفیدی برای تحلیل اتحادیه­های فراملی پس از جنگ جهانی دوم محسوب می­شوند.

یکی دیگر از عوامل تعیین­کننده در شکل­گیری و تداوم اتحادیه­ها از منظر واقع­گرایی، نوع «قطب­بندی»[5] در نظام بین­الملل می­باشد. به زعم واقع­گرایان در یک نظام دوقطبی، اتحادیه­ها بیشتر از نظام­های «چندقطبی»[6] و تک­قطبی دوام می­آورد و توسعه می­یابند. جنگ سرد، نمونه­ای مهم و نتیجۀ بارز نظام «دوقطبی»[7] است که در آن دو قدرت بسیار بزرگ، دولت­های ضعیف­تر را دور هم جمع کرده بودند؛ در چنین نظامی، دولت قدرتمند به دولت ضعیف نیازی نداشته و بدان­ها وابسته نمی­باشند. در مقابل، دولت ضعیف­تر به خاطر ترس از قدرت­های قوی­تر و نیاز به حمایت بیشتر از آنها در مقابل رقبای منطقه­ای و اعطای پاداش­های مالی به آنها موجب می­گردد، وارد اتحاد با دول قدرتمند شوند (Burton, 2012: 25). در چنین نظامی وجود اختلافات داخلی میان اعضاء موجب فروپاشی نظم و موازنه و تزلزل اتحادیه­ها نخواهد بود؛ نمونۀ آن را می­توان در درون اتحادیه ناتو در بحران کانال سوئز مشاهده کرد. ازدید واقع­گرایان در یک نظام چندقطبی که بیشتر از دو قدرت متعادل وجود دارد امکان پیش­بینی رفتار دولت­ها و شکل­گیری اتحادیه­ها سخت­تر می­­باشد و دولت­های ضعیف­تر در انتظار مشاهده این مسأله می­باشند که کدام دولت قوی، رهبری بلوک را بر عهده می­گیرد و به دلیل عدم قطعیت نیات و رفتار کنش­گران، تأثیرات سیستمی برشکل­گیری اتحادیه­ها اندک می­باشد. حالت سوم، نظام تک­قطبی است؛ در این نظام امکان ایجاد «ائتلاف» علیه قدرت تک­قطبی و یا تلاش دسته­جمعی جهت ایجاد جهان چندقطبی به ویژه در زمانی که قدرت تک­قطبی تهدیدی علیه دولت­های کوچکتر باشد، وجود دارد. (Lacatelia & Testoni , 2009: 348)

عامل دیگر تأثیرگذار در تداوم اتحادیه­ها، نقش عوامل و انگیزه­های درونی اعضای اتحادیه­ها می­باشد. به زعم واقع­گرایان بسیاری از اتحادیه­ها، موافقت­نامه­های موقتی محسوب می­شوند که در پاسخ به تهدید و تجاوز به وجود می­آیند و با از بین رفتن تجاوز و تهدید، به دلیل فقدان وحدت میان اعضای آنها، از بین می­روند؛ بنابراین با تغییر محیط خارجی، ممکن است سطوح اختلافات میان اعضاء دربارۀ اولویت­ها، سیاست­ها و تصمیم­گیری­های اعضای اتحادیه­ها افزایش یابد؛ در نتیجه­ دول عضو ممکن است در چنین شرایطی رویکرد «ترک» اتحادیه را در پیش گیرند. خروج نظامی فرانسه از ناتو در سال 1960 با تأکید بر استقلال امنیتی و سیاست­های هسته­ای این کشور را می­توان نمونه­ای از اتخاذ چنین رویکردی تلقی نمود.

عامل دیگر تداوم اتحادیه­ها به زعم واقع­گرایان، میزان وابستگی هر یک از اعضاء به یکدیگر در درون اتحادیه­ها می­باشد. از این حیث هر اندازه یک دولت به دولت­های دیگر عضو وابسته­تر و میزان اعتماد نسبت به یکدیگر بیشتر باشد، ریسک زیادتری را برای حفظ اتحادیه خواهد پذیرفت (Snyder, 1984: 467)، البته سطح وابستگی اعضا به یکدیگر در درون اتحادیه در طول زمان تغییر می­یابد و این تغییرات بر تداوم اتحادیه­ها اثرگذار می­باشد. در اوایل شکل­گیری ناتو پس از شروع جنگ سرد دولت­های اروپائی عضو ناتو احساس وابستگی بیشتری به ایالات متحده آمریکا داشتند و این کشور نیز امنیت اروپای غربی را بیشتر تضمین می­کرد، با نزدیک شدن به اواخر جنگ سرد و مشخص شدن تقسیم بندی اروپای غربی و شرقی و ظهور جهان سوم و کاهش احتمال حمله شوروی به بلوک غرب و غرب علیه سرزمین­های شوروی، این وابستگی کمتر گردید. با پایان جنگ سرد نیز میزان وابستگی قدرت­های اروپائی به آمریکا کمتر شد (Burton, 2012: 30).

البته بسیاری از نظریه­پردازان، واقع­گرایی کلاسیک را در تبیین این فرایندها کارآمد نمی­دانند و به منظور اصلاح این رویکرد، رویکردهای نظری مهمی مانند مکتب کپنهاگ، واقع­گرایی تهاجمی و واقع­گرای تدافعی ظهور یافت. برخلاف واقع­گرایی کلاسیک که در شکل­گیری و تداوم اتحادیه ها، تنها به عوامل سطح نظام توجه می کرد، رویکردهای جدید، اقدام به بررسی تأثیر و نقش عوامل ذهنی و تأثیر فهم و نوع نگرش کنش­گران اصلی و نیز سیاست­های داخلی پرداخته­اند (Buzan,1991: 61).

به زعم این مکتب، عواملی مانند بی­ثباتی­های داخلی و اختلافات ایدئولوژیک و عقب ماندگی اقتصادی دولت­ها ممکن است دولت­های دیگر را مورد تهدید قرار دهند. تروریسم یکی از پدیده­هایی است که در کنار سایر اشکال خشونت امنیت فردی در درون دولت­ها و توان دولت­ها را جهت حفظ امنیت شهروندان با چالش­های جدی مواجه کرده است. به دلیل اهمیت فرایندهای ذهنی و نظام ایده­ها در این مکتب، زبان به عنوان مهم­ترین نظام نمادین و معنایی، تأثیرات ویژه­ای نه تنها در سیاست خارجی دولت­ها بلکه در شکل دادن به محیط اجتماعی در عرصه بین­المللی دارد... ازا­ین حیث، زبان دولت­مردان و عموم مردم که در قالب­هایی هم چون تفسیر، نمادگرایی، امتناع، انگیزش و ناخودآگاه متجلی می­شود، در سیاست­­های خارجی تبلور یافته و در ساختارهای مختلف شبیه به موازنه قدرت یا مکانیسم بازار عمل می­کند (Buzan, 1993: 133-234).

در نظریه «واقع­گرایی تهاجمی»[8] که جان میرشایمر بنیان­گذار آن محسوب می­شود نظام بین­الملل، محیطی آنارشیک تصور می­شود که رقابت قدرت واحدهای درون آن پایان­ناپذیر بوده و بازندگان این رقابت با احساس ناامنی دائمی مواجه هستند (Mearsheimer, 1993, 67). چنین نظامی، قدرت های بزرگ را وادار به افزایش قدرت نسبی خود می کند چرا که این اقدام بهترین گزینه برای افزایش امنیت دولت­ها محسوب می­شود (Rudloff, 2013: 46).

براساس نگاه واقع­گرایی تهاجمی، رابطه مستقیمی میان توانمندی اقتصادی دولت­­ها و تمایل به عضویت در اتحادیه­ها وجود دارد؛ بدین معنی که با افزایش توانمندی اقتصادی قدرت­­های بزرگ، متعاقباً هزینه­های نظامی افزایش پیدا کرده و تمایل به عضویت در اتحادیه­ها افزایش خواهد یافت (Rudloff, 2013: 50).

 نظام بین­الملل آنارشیک انگیزه­های زیادی برای توسعه­طلبی دولت­ها فراهم می کند. از آنجائی که دراین نظام تنها دولت­های قدرتمند توان بقاء دارند، همه ی دولت­ها چاره­ای جز افزایش قدرت خود نسبت به دیگران ندارند. دولت­ها در هر زمان و مکانی که سودشان بیشتر از هزینه­هایشان باشد به گسترش نظامی و توسعه قدرت خود دست خواهند زد. افزایش تأسیسات نظامی، دیپلماسی یک­جانبه و اتخاذ سیاست­های اقتصادی خارجی سوداگرایانه از جمله ابزارهای توسعه­طلبی این دولت­ها محسوب می­شوند (Taliaffero, 2000: 3).

نظریه «واقع­گرایی تدافعی»[9] برخلاف واقع­گرایی کلاسیک بر این باور است که نظام بین­الملل آنارشیک تنها در شرایط خاص، انگیزه­های توسعه­طلبی را برای دولت­ها فراهم می­آورد. معمای امنیتی ناشی از این نظام موجب شده است دولت­ها نسبت به نیات آینده یکدیگر و «قدرت نسبی» آنها با احتیاط رفتار نمایند (Taliaffero, 2000: 4). از سوی دیگر، نظام بین­الملل ضرورتاً مولد جنگ و تنش نبوده و راهبردهای دفاعی، بهترین استراتژی جهت حفظ امنیت محسوب می­شود (Rudloff, 2013: 47)؛ لذا در افزایش تهدید علیه قدرت­های بزرگ، آنها هزینه­های نظامی خود را افزایش، از منازعه علیه دولت­های دیگر بهره­­مند شده و در نهایت تمایل به عضویت در اتحادیه­ها افزایش خواهد یافت (Rudloff, 2013: 48). یکی از مفروضات بنیادین نظریه واقع گرایی تدافعی، نقش تعدیل کننده های ساختاری از قبیل موازنه تهاجمی/ دفاعی، همجواری جغرافیائی و دسترسی به موادخام و مهمتر از همه سیاست داخلی در محدود سازی اثربخشی واکنش دولت ها به محیط بین المللی می باشد (Taliffero , 2000: 132).

2.1. واقع­گرایی و تداوم ناتو پس ازجنگ سرد

واقع­گرایی قائل به وجود رابطه مستقیم میان موازنه قدرت و تهدید، نوع قطبیت نظام بین الملل و پویائی­های عوامل داخلی از یک سو و شکل­گیری و تداوم اتحادیه­ها از سوی دیگر می­باشد. درخصوص شکل­گیری ناتو و تداوم آن به ویژه پس از پایان جنگ سرد می­توان این رابطه را تبیین کرد؛ طبق این رویکرد، دولت­ها به خاطر موازنه علیه قدرت قوی­تر و یا همکاری با قدرت قوی­تر، امنیت خود را افزایش می­دهند که البته این مسأله تحت تأثیر ساختار نظام بین­الملل است. در دورۀ جنگ سرد، موازنه علیه قدرت اتحاد جماهیر شوروی به ویژه تلاش در بازگرداندن آلمان به بلوک غرب در تأسیس و تداوم ناتو اهمیت فزاینده­ای داشت و سازمان ناتو در مقابل سازمان ورشو ایجاد و تداوم یافت. مسأله دیگری که در این خصوص مورد توجه قرار گرفته است، ترس از حمله و تجاوز قدرت­ها ولو قدرت­های متوسط و ضعیف و تلاش برای همکاری و اتحاد با آنها جهت خنثی­سازی حملات آنها است. تلاش جمهوری­های چک، مجارستان و لهستان برای عضویت در ناتو از یک سو با هدف مقابله با مداخله روسیه در امور داخلی آنها و ترس از حمله احتمالی سایر اعضای ناتو به این کشورها از سوی دیگر صورت می­گرفت. علاوه بر این، کشورها با عضویت در ناتو درصدد سهیم شدن در پیروزی­های منازعات آینده بوده­اند. (Walt, 1997: 156-179). در دوره پس از جنگ سرد نیز مسأله موازنه علیه روسیه و ترس از حمله سایر اعضای سازمان علیه آنها علت اصلی تداوم ناتو تلقی گردیده است (Burton, 2012: 297).

یکی از مسائل مرتبط با تداوم ناتو نقش نوع همکاری یا تضاد میان اعضاء ناتو می باشد. بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، دولت­های فرانسه و آلمان صحبت از ایجاد یک نهاد امنیتی فراتر از نظارت ناتو و متفاوت از آن از سوی دولت­های اروپایی را مطرح نمودند، ولی دولت بوش اول با تصویب نشست سران رم در سال 1991، دولت­های عضو ناتو را وادار کرد که به ناتو متعهد شده و افزایش توانمندی­های اروپا بایستی در خدمت سازمان ناتو باشد. تلاش آمریکا مانع از انشقاق میان اعضاء گردید و همکاری میان اعضاء به ویژه در حوزۀ تسلیحات هسته­ای را تقویت کرد. (Burton, 2012: 2 & 8). بحران بوسنی نمونۀ بارزی در این زمینه است. در این بحران، در مرحله اول دولت آمریکا اعلام نمود که موضوع کاملاً اروپایی است و به ایالات متحده آمریکا ارتباطی ندارد، این مسأله اعضای اروپائی ناتو را تحت تأثیر قرار داد، ولی دولت کلینتون در ادامه، تعهد خود را به ناتو تجدید کرد و نقش این کشور در نزاع علیه صرب­ها را تقویت نمود، حتی فرانسه که با حضور و نفوذ فزاینده آمریکا در ناتو مخالفت می­کرد در این بحران به این نتیجه رسید که ساختارهای خارج از ناتو نمی­تواند امنیت بین المللی را ﺗﺄمین کند.

نکتۀ دیگر مورد نظر واقع­گرایی در ارتباط با ناتو، رابطه میان قدرت های مؤسس اتحادیه­ها و تداوم آنها می­باشد. درخصوص ناتو، واقع­گرایان بر این ادعا هستند که یکی از علت­های تداوم ناتو پس از جنگ سرد، تمایل ایالات متحده آمریکا به استفاده از این سازمان به عنوان ابزار حفظ نفوذ خود در اروپا می­باشد؛ همچنان­که کنت والتز بیان می­کند: «از نظر واقع­گرایی، ناتو پس از پایان جنگ سرد، کارکرد خود را از دست داد و تداوم آن صرفاً ابزاری برای نفوذ آمریکا در سیاست­های خارجی و نظامی دولت­های اروپائی تلقی می­شود. توانایی این کشور در گسترش و تداوم حیات این سازمان نشان می­دهد که نهادهای بین­المللی چگونه از سوی قدرت­های بزرگ و در راستای تحقق منافع آنها ایجاد و حفظ می­شوند (Waltz, 2000: 29)، البته در این خصوص بایستی به «عدم تقارن» توانمندی های میان آمریکا و دیگر اعضای ناتو توجه کرد. دخالت و حمله آمریکا در بوسنی، کوزوو، افغانستان نشان داد که قدرت و توان آمریکا بیشتر از بقیه کل اعضای ناتو می باشد. موضوعی که اروپائیان نیز خود بدان نتیجه رسیده اند که بدون قابلیت های این کشور، امکان پیروزی در این مبارزات وجود نداشت (Burton, 2012: 300)؛ بنابراین اروپا نیز حداقل جهت مقابله با تهدیدات خارجی تمایل به حفظ ناتو دارد و این مسأله تنها با همکاری آمریکا می­تواند تحقق یابد، از سوی دیگر اعضای اروپائی ناتو در مشروعیت سیاسی اقدامات آمریکا نقش زیادی را ایفا کردند (هارتمن، 1390: 153).

یکی دیگر از عوامل تداوم ناتو پس از جنگ سرد به زعم واقع گرایان، تغییر ماهیت تهدید از برون دولتی به درون دولتی است. طرفداران رویکرد رئالیسم تدافعی به جای تأکید بر ساختار بین­المللی، به نقش عوامل داخلی دولت ­های عضو در عضویت سازمان­ها و تداوم آنها اعتقاد دارند. پایان جنگ سرد و ظهور تهدید جدیدی به نام تروریسم موجب حمله به افغانستان و تلاش در حذف طالبان شد. در واقع تهدید تروریسم بود که دولت­های متأثر از آن را به همکاری با سایر اعضای سازمان جهت مقابله با آن تهدیدات وادار کرد.

یکی دیگر از مفروضات واقع­گرایان در ارتباط با توسعه و تداوم ناتو، «ویژگی­های نهادی» و سازمانی ناتو می باشد. به زعم واقع گرایان در سازمان­های بسیار بزرگ و نهادینه مانند ناتو، مقامات و کارمندان آن «منافع قدرتمندی در تداوم آن دارند» (Waltz, 2000: 28).

در نهایت می­توان گفت که واقع­گرایان عوامل اصلی تداوم ناتو را در ظهور معادلات جدید قدرت در ساختار نظام بین­الملل و نیز بروز تهدیدات نوین در عرصه­های داخلی و بین­المللی می­دانند که هرگاه با منافع نهادی درونی سازمان ناتو پیوند می­خورد مایۀ تداوم آن می­گردد.

2.لیبرالیسم، اتحادیه­ها و ناتو

1.2.لیبرالیسم و اتحادیه­ها

برخلاف نظم واقع­گرایانه که سنخ آرمانی آن «تعارض و امنیت» است در نظم لیبرالی، معنی و ایدۀ اصلی وابستگی متقابل و «آزادی» است. برخلاف تصور واقع­گرایان که پذیرش آزادی را مستلزم پذیرش ناامنی تلقی می­کنند، لیبرال­ها بر این باورند که در محیط فاقد آزادی، احساس امنیت بی­معنی است و امنیت یک کنش­گر با ناامن کردن و تهدید دیگران تحقق پیدا نمی کند (Baylis & Smith , 2001: 141-162). مبانی نظریۀ امنیتی لیبرالیسم برخلاف واقع­گرایی که مبتنی بر جنگ می باشد، بر صلح متکی است. لیبرال­ها اگرچه مانند واقع­گرایان بر نظام بین­المللی آنارشیک تأکید دارند، اما این وضعیت را غیرقابل اجتناب نمی­دانند و برخلاف واقع­گرایان، جنگ را واقعیت گریزناپذیر نظام بین­المللی تلقی نمی­­­کند. یکی از مفاهیم اساسی نزد لیبرال ها مفهوم «عقاید» می باشد؛ بر اساس نگاه آنها سیاست قدرت حاصل از عقاید بوده و آن مفهوم، امنیت را نزد کنش­گران چهارچوب­بندی می­کند. از سوی دیگر با توجه به قابل تغییر بودن عقاید امکان تغییر مفهوم امنیت نیز نزد کنش­گران همواره وجود دارد (عبداله­خانی، 1385: 104).

با توجه به الگوهای فکری متفاوت در لیبرالیسم می­توان چهار رویکرد امنیتی را مورد توجه قرار داد: رویکرد «نظم طبیعی امنیتی»، رویکرد «امنیت متکثر»، رویکرد «صلح دموکراتیک» و رویکرد «امنیت نهادگرا». اولین و قدیمی­ترین رویکرد لیبرالیستی امنیت، براساس اندیشه­های امانوئل کانت و جرمی بنتام بنیان نهاده شده که بر وجود نظم طبیعی به مثابه «قانون بازار» تأکید دارد؛ بر این اساس بین منافع ملت­ها هیچ تضاد ذاتی وجود ندارد. تأسیس جامعه ملل را براساس قابلیت تعمیم «قرارداد اجتماعی» از سطح ملی به سطح بین­المللی می­­توان توضیح داد که دولت­های مختلف جهان با الحاق به این جامعه دست به تشکیل یک فدراسیون صلح­طلب خواهند زد و همین امر منجر به تقویت و گسترش صلح جهانی خواهد گردید (خانی، 1385: 106).

رویکرد امنیتی متکثر در قالب دو نظریه عمده «همگرایی منطقه­ای»[10] و «وابستگی متقابل»[11] قابل مطالعه است. نظریه­پردازانی هم­چون «دیوید میترانی»، «ارنست هاس» و «کارل دویچ» ادعا می­کنند که همکاری­های فراملی برای حل مسائل مشترک منطقه­ای و جهانی ضرورت دارد؛ از این حیث همکاری در یک بخش موجب «تسری» همکاری در بخش­های دیگر خواهد گردید. به هر حال به زعم نظریه­پردازان همگرایی، همکاری­های فراملی، التهاب­های ملی­گرایانه را کاهش داده و امکان ایجاد ثبات و امنیت را افزایش می­دهند، همکاری­های منطقه­ای می­تواند به عنوان عامل بازدارنده عمل نموده و به تناسب میزان ثبات و ادغام می­تواند ناامنی­های درونی و بیرونی را مدیریت کند (کاظمی، 1366: 67-55).

براساس نظریه صلح دموکراتیک، دولت­های دموکراتیک در حوزه­های امنیتی و تلاش درایجاد اتحادیه­ها قرابت زیادی دارند. در این دولت­ها ویژگی­هایی چون؛ احساس مسئولیت و پاسخ­گوئی نسبت به مردم، احترام به حاکمیت قانون، احترام به حقوق اقلیت­ها و زنان، نظارت مردم و رسانه­ها بر قوۀ مجریه، استقلال قوای مقننه، مجریه و قضائیه از یکدیگر موجب می­شود که در مقابل تهدیدات دولت­های غیردموکراتیک، با یکدیگر متحد شوند.

بنابراین دولت­هایی که ساختارهای سیاسی داخلی مشابهی دارند، بیشتر به اتحادیه­ها گرایش دارند (Burton, 2012: 30). یکی از عوامل دیگر مرتبط با نظریه صلح لیبرال، نقش تجارت بین­الملل آزاد در شکل­گیری اتحادیه­های امنیتی است. براساس رویکرد امنیتی نهادگرای لیبرال، صلح و امنیت بین­المللی در نظام بین­الملل آنارشیک، نیازمند وجود نهادها و «رژیم­های بین المللی» است. به زعم لیبرال­های نهادگرا، اتحادیه­ها مجموعه­ای از قوانین و قواعد میباشند که به تجویز عملکردها می­پردازند، فعالیت­ها را محدود می­کنند و توقعات بازیگران را شکل می­دهند، محدودیت­ها و فشارهای ناشی از آنارشی بین­المللی را بر دوش دولت­ها کاسته و از طریق فراهم کردن اطلاعات، سرشکن کردن هزینه­ها، عملی کردن ایده­ها و تجمع توانمندی ها بر تهدیدات فائق می­آیند (عسگرخانی، 1383: 65). به عقیدۀ لیبرال­های نهادگرا، نهادها حداقل از سه طریق به افزایش همکاری میان دولت­ها کمک می­کنند؛ آنها موانع همکاری میان دولت­ها از قبیل عدم ­قطعیت نیات دولت­ها، بی­اعتمادی و هزینه­های بالای ناشی از آنها را کاهش می­دهند، آنها در تأکید بر عمل جمعی، مسأله «دستاوردهای نسبی» و نقایص همکاری­های مشترک نقش اساسی ایفا می­کنند و نهایتاً نهادها، تبلور ابزارهای عملی هماهنگی میان مؤسسین خود محسوب می­شوند (Webber, 2009:16). از جمله کارکردهای دیگر نهادها؛ تمهید فرصت برای نظارت و مجازات رفتار دیگران، شکل گیری توافقات متقابل و موجب شفافیت امنیت ملی و نیات اعضاء می­باشد (Wallander, 1995: 5).

2.2.لیبرالیسم و تداوم ناتو

همان­گونه که در مبحث قبلی بدان پرداخته شد میان مفروضات لیبرالیسم و مسأله شکل­گیری و تداوم فعالیت­های ناتو در دوره جنگ سرد و پس از آن رابطه و قرابت بالایی وجود دارد:

یکی از اصول نظریۀ لیبرالیسم، نقش سیاست­ها و عوامل داخلی دولت­های عضو در تداوم این اتحادیه می باشد. وجود ارزش­ها، هنجارها و ایدئولوژی مشترکی همچون دموکراسی، لیبرالیسم و سرمایه داری میان اعضاء اتحادیه ناتو نقش اساسی در روند شکل گیری و تداوم این سازمان ایفا نموده است (Burton, 2012: 30).

براساس نظریه صلح دموکراتیک، دولت های دموکراتیک از منازعه با یکدیگر خودداری کرده و برای دفاع از ارزش­های دموکرانیک مشترک در مقابل دولت­های غیردموکراتیک دست به اتحاد می­زنند؛ البته برخی از نظریه­پردازان لیبرالیسم اقدام به تفکیک دو نوع لیبرالیسم از یکدیگر می­نمایند: لیبرالیسم تدافعی که خواستار توسعه دموکراسی از طریق ابزارهای صلح­آمیز می­باشد و لیبرالیسم تهاجمی که خواستار توسعه دموکراسی از طریق ابزارهای غیرصلح­آمیز است (Miller, 2010: 33). به زعم لیبرال­ها هدف ناتو در دورۀ جنگ سرد حمایت از دموکراسی­های اروپای غربی در مقابل ایدئولوژی کمونیسم بود ولی با پایان جنگ سرد، هدف ناتو گسترش و حمایت از دموکراسی در میان کشورهای اروپای شرقی و مرکزی بوده است (Burton, 2012: 31). افکار عمومی داخلی اعضای ناتو و رقابت میان گروه­های قدرت در داخل این اعضاء نیز نقش پراهمیتی درتداوم فعالیت­های ناتو داشته است. مداخله دولت کلینتون در بوسنی و سومالی تحت تأثیر افکار عمومی آمریکا صورت گرفت؛ از سوی دیگر می­توان انگیزه­های تجاری گروه­ها و لابی­های داخلی پشت شعار توسعه دموکراسی را در تلاش آمریکا جهت حفظ و تداوم ناتو به خوبی تحلیل کرد؛ از سوی دیگر در الحاق اروپای شرقی و مرکزی به ناتو، دولتهای ملحق دارای مقاصد اقتصادی و تجاری بوده­اند؛ به عبارت دیگر با الحاق این کشورها به ناتو، موجبات ثبات و امنیت آنها فراهم گردیده و به تبع آن، سرمایه­های خارجی جذب این کشورها شده و نهایتاً افزایش پیوندهای اقتصادی آنها با اروپای غربی را به همراه داشته است (Burton, 2012: 307). برخی از نویسندگان لیبرال به عوامل داخلی مانند؛ منابع محدود، بودجه محدود برای امور نظامی در برابر امور دیگری همچون بخش سلامت، آموزش، زیر ساختارها و امور رفاهی کشورها در تمایل دولت­های غیر عضو اتحادیه جهت عضویت در این سازمان برای استفاده ازمنابع اعضای دیگر توجه نموده­اند (Russett, 1982: 767-777). به زعم لیبرال­ها، مادامی که اتحادیه هایی مانند ناتو می­توانند امنیت اعضاء را تأمین کنند، آنها قادر خواهند بود به تداوم و شکل­گیری فعالیت­های دموکراتیک در داخل ادامه دهند.

یکی از مفروضات لیبرالیسم در چرایی تداوم ناتو پس از پایان جنگ سرد، «قابلیت نهایی»و سازمانی این اتحادیه­ها می­باشد. به زعم لیبرال­ها خصوصیات نهادی ناتو موجب بازگشت آلمان پس از جنگ جهانی دوم به نظام اروپای غربی محسوب می­شود. خصوصیاتی هم­چون؛ سیستم کنترل و فرماندهی چندجانبه، شفافیت، مکانیزم­ها جهت تسهیل امتیازات، همگرایی میان نیروهای ملی، تبادل اطلاعات مشترک راجع به میزان نظامی و نیروهای انسانی، تجارب مشترک، پروتکل­های نحوه همکاری در عملیات از جمله دلایل نهادی تداوم ناتو پس از جنگ سرد محسوب می­شود (Tuschoff , 1999: 140-142). به زعم لیبرال های نهادگرا، اگر چه ناتو ابتدا به خاطر بازدارندگی در مقابل شوروی ایجاد شده بود و بر این اساس با فروپاشی شوروی بایستی از میان می­رفت ولی دارای ویژگی­ها و ساختارهایی است که پس از فروپاشی شوروی نیز برای مواجهه با بی­ثباتی و «عدم قطعیت» میان اعضاء و مواجهه با محیط جدید ایجاد همگرایی میان اعضاء را بیشتر از گذشته می­نماید (Wallander , 2000: 705).

ادبیات دیگر مرتبط با چرایی تداوم ناتو از سوی لیبرالیسم، مسأله مدیریت امنیت در فضای جهانی شده می باشد، والندر وگیوهین در مقاله «قدرت و حکمرانی دردنیای جهانی شده» مهمترین عوامل تداوم ناتو را درموارد زیر برشمردند؛ وقتی تهدیدها از بین می­روند، نهادهایی مانند ناتو به جای این­که از بین بروند، نقش­های جدیدی را ایفا می­کنند؛ ناتو می­تواند هم از حیث پذیرش اعضای جدید و هم از جهت پاسخ به محیط خارجی در حال تغییر اقدام به مدیریت تغییرات به نفع اعضای خود نمایند؛ تداوم ناتو می تواند از یک سو تهدیدات خارج از آن و از سوی دیگر تهدیدات امنیتی میان اعضای خود را مدیریت نماید (Burton, 2012: 41-43)؛ بنابراین وجود توانمندی­های مدیریت جهان در حال تغییر ناتو موجب تداوم حیات آن و توفیق در فعالیت های این سازمان گردیده است.

3. سازه انگاری اجتماعی، اتحادیه ها و ناتو

1.3.سازه انگاری اجتماعی و اتحادیه ها

 ناتوانی جریان های اصلی نظریه­پردازی در روابط بین­الملل یعنی نئولیبرالیسم و نئورتالیسم در تبیین و پیش بینی تحولات اوایل دهۀ 1990 به ویژه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به تبع آن نظام دوقطبی موجب ظهور جریان­های نوین اندیشه هم­چون سازه­انگاری شد. کانون تمرکز سازه­انگاران، سرشت اجتماعی کنش­گران چه در داخل یک واحد سیاسی و چه در نظام بین­الملل می­باشد. بر مبنای این نظریه، هر کنشگر دارای هویت اجتماعی است و این هویت در بطن تعاملات اجتماعی ساخته شده است؛ از این رو نمی­توان یک کنش گر «ما قبل اجتماعی»را تصور کرد. هویت کنش­گران از تعامل میان آنها شکل می­گیرد؛ بنابراین هویت به معنای فهم­های نسبتاً ثابت و مبتنی بر نقش خاص از خود و انتظارات از دیگران است و هر کنش­گری هویت خود را از طریق مشارکت در «معانی جمعی» به دست می آورد (Smith, 2001: 224).

بنابراین انسان ها، کنش­گران و دولت­ها هویت­های از پیش تعیین شده ندارند و هویت­ها در روابط اجتماعی است که شکل می گیرد؛ از این منظر به لحاظ هستی شناسی، جهان اجتماعی جهانی است ساخته شده و نه جهانی که بتوان آن را طبیعی، مفروض و مسلم تلقی کرد، امکان دسترسی مستقل و بی­واسطه به جهان وجود ندارد، همه کنش­های انسانی درفضای اجتماعی شکل گرفته و معنا پیدا می­کند (Onuf, 1989: 157).

در مفاهیم پایۀ روابط بین­الملل، مهم­ترین موضوعات مورد نظر هستی­شناختی سازه­انگاری، توجه به «انگاره ها»، «قواعد»، «هنجارها» و «رویه ها» می­باشد. (ونت، 1384: 234) برخلاف نظریات واقع­گرایی و لیبرالیسم که کانون تمرکز هستی­شناسانه خود را عوامل و منابع مادی قرار می­دهند، سازه انگاری بر نقش تکوینی عوامل فکری و معنایی تأکید دارد. به زعم طرفداران این نظریه، منابع و توانمندی­های مادی نیز در چهارچوب منابع فکری و معنایی قابل تفسیر و استفاده می­باشد (Hammer & Katzentsein, 2002: 575-607). یکی از انتقادات اساسی که سازه­انگاری بر نظریات لیبرالیسم (نئولیبرالیسم) و واقع­گرایی (واقع­گرایی جدید) وارد می­کند، توجه صرف و بیش از حد به ماهیت مادی و سازماندهی نیروهای مادی در جامعه می­باشد (ونت،1384: 161-160). البته سازه­­انگاران، نقش عوامل مادی را درشکل­دهی جهان اجتماعی نادیده نمی­گیرند، بلکه بر این استدلال تأکید دارند که با وجود توانمندی­های مادی، می­توان به شکل فرهنگی­تر در مورد ساختار اندیشید و به امکانات جدید برای تغییر دست یافت. (مشیرزاده، 1384: 326)

پدیدۀ مهم دیگر از منظر سازه­انگاری، هویت واحدهای سیاسی است؛ بر این اساس فهم اینکه منافع چگونه شکل می­گیرد در گرو فهم کیستی و چیستی کنش­گران از خود و دیگران می­باشد (هادیان، 1382: 919). سازه انگاران درخصوص تمایل دولت ها به اتحادیه ها درصدد پاسخ به چهارمسأله امنیتی در نظام بین الملل می­باشند:

اولین مسأله، موازنه قدرت است. واقع­گرایان سنتی بر این استدلال بودند که دولت­ها به وسیله قدرت متوزان می­شوند ولی برخی واقع­گرایان جدید از جمله استفن والت با طرح موازنه تهدید بر این استدلال پای می­فشارند که دولت­ها برای مقابله با تهدیدات علیه قدرت تهدیدگر متحد می­شوند. مهم­ترین مشکل واقع گرایان سنتی و جدید این است که اگرچه آنها قادر به برآورد قدرت دشمن هستند ولی ناتوان از تبیین نحوۀ درک و فهم دولت­ها ازنیات و مقاصد خصمانه یا دوستانه طرف­های رقیب می­باشند؛ در حالی که طرح مفهوم هویت از سوی سازه­انگاران به حل این مشکل کمک می­کند. تبیین سازه­انگارانه هویت در نحوه شکل­گیری تهدیدات و تشکیل اتحادیه­ها، قدرت تحلیلی بالایی دارد. به زعم الکساندر ونت، «خود» براساس برداشتی که از وضعیت دارد نشانه­ای برای «دیگری» می­فرستد و دیگری این نشانه بر مبنای برداشت خود از وضعیت تفسیر می­کند، در این تعامل است که هویت خود و دیگری به عنوان دوست یا دشمن شکل می­گیرد. کنش­گران با مشارکت در معانی جمعی، هویت کسب می­کنند و این هویت به عنوان خصوصیت کنش­گران بین­المللی انگیزه­ها و گرایش­های رفتاری آنها به وجود می­آورد (مشیر زاده 1384: 332-333).

مسأله دوم، معمای امنیتی است؛ این مسأله ناشی از تردیدی است که دولت ها در هنگام ارزیابی نیات دیگران با آن مواجه می شوند، بروز می­نماید. به زعم سازه­انگاران معمای امنیتی، ساختاری اجتماعی محسوب می­شود که تحت تأثیر ادراکات متقابل و بین­الاذهانی کنش­گران شکل می­گیرد که براساس آن، دولت­ها چنان نسبت به یکدیگر اعتمادشان را از دست می­دهند که درخصوص مقاصد و نیات یکدیگر بدترین فرض­ها را در نظر می­گیرند و نهایتاً منافع ملی خود را در چهارچوب «فرهنگ خود یاری»[12] تعریف می­کند (Topf, 1989: 186-187).

برخلاف واقع­گرایان، سازه­انگاران معتقدند که قطعیت همیشه منجر به امنیت نمی شود، هم چنان که عدم قطعیت نیز به طور حتم نمی­تواند رواداری به همراه داشته باشد. راه حل سازه­انگاران برای غلبه بر معمای امنیتی، توسعه هویت­های هم­ساز و رشد هنجارهای مشترک می­باشد. تلاش در ایجاد اتحادیه­ها و تداوم آنها یکی ازموارد تجلی این مسأله می­باشد؛ بنابراین دولت­های دارای هویت مشترک می­توانند منافع مشترکی را تعقیب کنند و در نتیجه در قالب یک اتحادیه سیاست خارجی مشترکی را اتخاذ نمایند.

نکته سوم مد نظر سازه­انگاران در عرصۀ اتحادیه­های امنیتی، فقدان جنگ میان دولت­های لیبرال دموکراسی است. فارغ از عوامل تأثیرگذار داخلی در اتخاذ چنین سیاست­هایی از سوی دموکراسی مانند ترس از شکست در انتخابات های بعدی توسط دولت­مردان و بالا بودن هزینه جنگ و واکنش افکار عمومی نسبت به آنها، یکی ازعوامل مهم عدم تمایل دولت­های دموکراتیک برای وارد شدن جنگ با یکدیگر، وجود هنجارهای مشترک مصالحه و همکاری میان این دولت­هاست که مانع از تعارض جنگ­آفرین میان آنها می­شود (Baenodenesquita, 2006: 642)

2.3. سازه انگاری و تداوم ناتو پس از جنگ سرد

از منظر سازه­انگاران، مبنای شکل­گیری سیاست­های خارجی دولت­ها تعریفی است که دولت ها از خود دارند. این به معنی هویت است. عوامل هویت­ساز نیز در بستر اجتماعی و به صورت «بین­الاذهانی» و از طریق ارسال نشانه­ها و علائم به دیگری و پاسخ دیگری به خود، شکل می­گیرد. هنجارها، ارزش­ها و زبان مشترک همگی در ساختن هویت مشترک اثر گذارند. یکی از حوزه­هایی که کشورهای دارای هنجارها، ارزش­ها و زبان مشترک در آن به اجماع می­رسند امنیت جمعی است. تبلور امنیت جمعی، در نهادهای امنیتی هم­چون ناتو است؛ بنابراین اگر دولت­های دارای هویت مشترک می­توانند منافع مشترکی را تعریف کنند، همکاری در حوزه­های امنیتی یکی از اشکال اتخاذ سیاست خارجی مشترک محسوب می­شود. یکی از آثار مهم در این حوزه به میشل ویلیامز و نیومن تعلق دارد که در مقاله ای با عنوان «از اتحادیه­های به سوی جامعه امنیتی: روسیه و قدرت هویت»، علت اصلی تداوم ناتو پس از جنگ سرد را خودداری دولت­های عضو این سازمان از بازگشت به ملی­گرایی و نگاه مضیق به منافع خودی می­­داند. از دید این نویسندگان، ناتو به عنوان عاملی در مقابله با «فرد گرایی» دولت­ها در قاره اروپا پس از جنگ سرد عمل می­کند (Williams & Neumann, 2000: 29).

بر اساس نگرش سازه­انگاری، ارزش­ها و هنجارها و فرهنگ غربی نقش اساسی در شکل­گیری و تداوم همکاری­های امنیتی در قالب سازمان ناتو داشته است؛ از سوی دیگر خود ناتو در بازتولید ارزش­ها و هنجارها و فرهنگ دموکراتیک غربی نقش اساسی ایفا کرده است. اعضای این سازمان از دانش و تجارب سازمان در بسترهای اجتماعی جدید بهره می­گیرند (Burton, 2012: 49). دولت­ها یاد می­گیرند که در درون نهادهایی هم­چون ناتو، به دوستان، شرکا و همسایگان خوب تبدیل شوند، آنها یاد می­گیرند و متعهد می­شوند که اعضای خوبی برای جامعه دموکراتیک بوده و خود را به عنوان عضوی از «باشگاه دموکراتیک» بدانند (Rise- Kappen, 1996: 365). براین اساس شکل­گیری و تداوم ناتو در دوره جنگ سرد نه ناشی از تهدید اتحاد جماهیر شوروی بلکه براساس هویت جمعی لیبرال دموکراسی در مقابل «دیگری» به نام کمونیسم دارای ارزش های غیر لیبرال بوده است (Burton, 2012: 50). با پایان جنگ سرد هویت جمعی براساس منابع تهدیدزای دیگری در غرب شکل گرفته و فعالیت های ناتو را تداوم بخشیده است؛ به عبارت دیگر، تروریسم بین المللی به عنوان «دیگری» منبع اصلی هویت جدید ناتو عمل کرده است (Rise- Kappen, 1996: 367).

یکی دیگر از ایده­های­ مهم سازه­انگاران در مورد چرایی تداوم ناتو پس از جنگ سرد از سوی توماس ریم، مطرح شده است؛ وی اقدام به مطالعه وضعیت الحاق استونی به ناتو از منظر سازه­انگاری نموده است. به زعم وی اشتباه رویکردهای واقع­گرایانه این است که علت توسعه ناتو را تمایل اعضای جدید به حفظ امنیت خود در مقابل تهدیدات روسیه می­دانند؛ در حالی که تلاش در شناسایی از سوی اعضای قدیمی ناتو و سهیم شدن در ارزش­های غربی نقش مهم تری در جهت­گیری جدید استونی در الحاق به ناتو ایفا می­کند؛ از این حیث این کشور خود را جزو جوامع غربی تعریف می­­کند که این موضوع در سیاست خارجی کشور تبلور یافته است (Rim, 2006:200).

بنابراین طبق این رویکرد، هویت غربی نقش اساسی در الحاق استونی به ناتو ایفا کرده است. نظریه­پردازان سازه­انگار دیگری نیز در خصوص نقش ارزش­های دموکراتیک و حقوق بشر در تداوم ناتو پس از جنگ سرد، مطالعاتی را انجام داده اند که از جمله آنها پیتروان هام، فیرک و ونیر می باشد. براساس مطالعات هام، مداخله ناتو در بحران کوزوو و بوسنی بیشتر از آنکه یک موضوع امنیتی تلقی شود، با هدف بازتولید و تقویت جامعۀ سیاسی غربی و تلاش در تحقق ارزش­های آن جامعه مانند دموکراسی و حقوق بشر بوده است (Hom, 2003: 395).

فیرک و ونیر نیز بر این استدلال، تأکید می­کنند که گسترش ناتو به سمت شرق و تداوم آن، ﻣﺘﺄثر از تهدید هویت این سازمان بوده و تداوم این سازمان در جهت فرایند رویکرد گسترش قدرت نرم و اشاعه ارزش­های جهان غرب صورت می­گیرد (Fierk & Wiener, 1999: 737). فرانک شیمن نیز در مقاله­ای با عنوان «توسعه ناتو: تبیین سازه­انگارانه از ریشه­های منافع ملی» در صدد ارائه یک رویکرد سازه­انگارانه از تداوم ناتو میباشد. به نظر او علت اصلی تمایل دولت­ها به عضویت در ناتو را ورود در یک هویت غربی می­دانند که این مسأله از طریق فرایند «جامعه­پذیری» اتفاق می­افتد که براساس آن دولت­های جدید در جتسجوی کسب ارزش­ها و هنجارهای غربی می باشند. از دید او دولت­های اروپای شرقی در گذشته به یک بلوک تعلق داشته­اند و با الحاق به ناتو درصدد احیاء هویت خویش برآمدند  .(Schimmel, 1999: 199)

 الکساندر ونت نیز به عنوان معروف­ترین محقق سازه­انگاری در مقالۀ مشهور «آنارشی آن چیزی است که دولت­ها با شیوۀ فهم خود  می­سازند»، شکل­گیری و تداوم ناتو را اقدامی جهت بازسازی هویت قدیمی در اروپا با ورود به فضای جدید می­داند. کریستوفر همر و کاتزنشتاین نیز در تبیین هویت جمعی واحدهای سیاسی غربی در شکل­گیری ناتو، برخورداری از میراث تمدنی و فرهنگی مشترک جهان غرب را به عنوان عنصر هویت­بخش در شکل­گیری و تداوم ناتو تلقی می­کنند و بر این باورند که تنها با توسل به فهم نیروهای معنایی، هنجارها و قواعد می­توان مسأله پیدایش و تداوم ناتو را تبیین کرد. در مقابل به دلیل فقدان چنین میراث مشترکی در آسیا، سازمانی مانند ناتو ایجاد نشده است.

چنان که در این مرور گذرا نشان داده شد این سه رویکرد نظری، هر یک نکات مهمی را در تبیین عوامل پیدایی و تداوم ناتو مطرح می­کنند، اما هیچ­یک به تنهایی نمی­توانند این پدیدۀ مهم در عرصۀ جهانی را توضیح دهند. نگاه تعارض­محور مادی واقع­گرایی، گرچه امنیت­جویی مبتنی بر مبانی مادی را مورد توجه قرار می­دهد، اما نه نقش ارزش­های صلح­جویانه را در نظر می­گیرد و نه می­تواند تأثیر نظام­ ایده­ها و انگاره­های کنش­گران بین­المللی را به درستی در تحلیل­های خود وارد کند؛ از سوی دیگر در نظریه­های لیبرال نیز واقعیات مربوط به سیاست­ قدرت و نیز ساختار آگاهی­های اجتماعی نادیده گرفته شده است. در برداشت­های سازه­انگارانه نیز، گاه چنان به نقش انگاره­ها و ایده­ها پرداخته می­شود که راه را بر فهم واقعیات سیاست ­قدرت می­بندد. از این رو به نظر می­رسد که با تکیه بر برداشتی سازه­انگارانه می­توان عناصری از دو نظریۀ دیگر نیز برگرفت و به رویکردی نوین دست یافت؛ در این برداشت جدید، مبنای اصلی شکل­گیری و تداوم ناتو، هویت مشترک غربی است، اما تهدیدات امنیتی ناشی از تحول نظام بین­الملل و حاکمیت لیبرالیسم تهاجمی نیز در تداوم ناتو نقش داشته است. این رویکرد در نمودار ذیل تلخیص شده است:

 

 

نتیجه گیری

هریک از رویکردهای سه­گانه واقع­گرایی /لیبرالیسم/ سازه­انگاری اجتماعی سهمی در تبیین نظری شکل­گیری و تداوم ناتو دارند، ولی هیچ­یک از آنها به تنهایی قادر نیست چرایی شکل­گیری و تداوم این سازمان را توضیح دهد؛ بنابراین نیازمند یک چهارچوب نظری بین نظری در خصوص تداوم ناتو هستیم: مسأله اندازه­گیری قدرت مورد نظر واقع­گرایی امر بسیار دشواری است و در این امر بایستی به دنبال تحلیلی فراتر از توانمندی های نظامی و اقتصادی رفت. در مورد موضوع قطبیت در نظام بین الملل و بررسی تأثیرات آن نیز تردیدهایی وجود دارد. اگر چه در نظام دو قطبی دوران جنگ سرد امکان تحلیل وجود داشت، ولی با پایان جنگ سرد به دلیل شکل­گیری محیط های امنیتی مختلف، منازعات درون دولت­ها و کنش­گران غیردولتی، موضع واقع­گرایان را متزلزل می­سازد.

در خصوص لیبرالیسم نیز نهادهای بین­المللی پس از جنگ سرد چندان توفیق نداشته­اند و اغلب مواقع این نهادها ابزاری در دست قدرت های بزرگ به ویژه ایالات متحده آمریکا بوده­اند و هیچ­یک از گرایش­های آن نمی­تواند تحلیل خودبسنده از تحولاتی هم­چون گسترش ناتو ارائه کند.

نظریه سازه انگاری نیز در توضیح تحولات نوین کاملاً مصون و خودکفا نیست. تلاش نهادهای بین­المللی برای اقداماتی فراتر از ناتو در حوزه امنیتی و شکل­گیری نهادهای امنیتی خارج از فرهنگ واحد و مشترک، دلالت بر این مسأله دارند که هویت، الزاماً نمی­تواند در تداوم سازمان­ها مؤثر باشد. به عنوان مثال ممکن است توسعه­طلبی ناتو در اروپای شرقی با مفهوم هویت سازگار باشد، ولی حمله ناتو به عراق نمی­تواند بین هویت و تداوم ناتو پیوندی منطقی برقرار کند.

بنابراین هیچ­یک از نظریه­های سه گانه به تنهایی از جامعیت لازم برای تبیین پیدایش و توسعه ناتو برخوردار نیستند. از این حیث نیازمند تبیین­هایی هستیم که هم سطح تحلیل بین­المللی و هم سطح تحلیل داخلی را مورد توجه قرار دهد.

مطالعات تجربی و تاریخ اقدامات و عملکردهای ناتو نیز نشان می دهد که در تداوم این سازمان در دوره های تاریخی مختلف، منابع مختلفی نقش داشته­اند؛ در دوره جنگ سرد منابعی مانند تهدیدات اتحاد جماهیر شوروی، ظهور منافع ژئواستراتژیک ناتو، افزایش نقش ساختاری و خصوصیات سازگاری نهادی ناتو، نقش سلاح­های­ هسته­ای و رهبری سازمان ناتو در اتحاد و کاهش اختلاف نظرهای میان اعضای ناتو از جمله منابع عمده ناتو محسوب می­شدند. در دوره پس از جنگ سرد نیز منابعی مانند: توسعه دموکراتیک ناتو، تلاش نهادی جهت غلبه بر منازعات میان دولتی، تضعیف سایر بازیگران امنیتی چندجانبه مانند سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپایی، برنامه هسته­ای و خلع سلاح، رهبری سیاسی سازمان مانند کلینتون و دبیر کل سازمان ملل و بهره­گیری از جنگ خلیج فارس و تمهیدات جدید از جمله عوامل توسعه و تداوم ناتو پس از جنگ سرد محسوب می­شوند که هر یک گویای اهمیت عناصر مطرح در رویکرد تلفیقی نوین به تبیین این پدیدۀ مهم است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

-          عبداله خانی، علی. (1385)، نظریه های امنیت، تهران: ابرار معاصر تهران.

-          عسگرخانی، ابومحمد. (1383)، رژیم های بین المللی، تهران: نشر ابرار معاصر تهران.

-          کاظمی، علی اصغر. (1366)، نظریه همگرایی در روابط بین الملل، تهران: قومس.

-          مشیرزاده، حمیرا. (1384)، تحول در نظریه های روابط بین الملل، تهران: سمت.

-          ونت، الکساندر. (1384)، نظریه اجتماعی سیاست بین الملل. ترجمه حمیرا مشیر زاده، تهران: سمت.

-          هارتمن، یورگن. (1390)، روابط بین الملل، ترجمه: جواد قدسی، تهران: سمت.

-          هادیان، ناصر. (1382)، «سازه انگاری، از روابط بین الملل تاسیسات خارجی»، فصلنامه سیاست خارجی، سال هفدهم، شماره 2.

-          Buzan, B.(1991), People, State and Fear, Colorado: lynnerienner.

-          Buzan, B. (1993), The Logic of Anarchy: Neorealism to Structural Realism, NewYork: Colombia University Press.

-          Baylis, John & Smith Steve. (2009), The Globalization of World Politics, Oxford: Oxford University Press.

-          Onuf, N. (1989), World of Our Making, Colombia University of South Carolina Press.

-          Schimmeifenning, F. (2003), the EU NATO and Integration of European: Rules and Rhetoric, Cambridge: Cambridge University Press.

-          Tuschoff, C. (1999), Alliance Cohesion and Peaceful   Change in NATO, Oxford: Oxford University Press.

-          Wallander. C.A. (1995), Mortal Friends, Best Enemits: German – Russian Cooperation after the Cold War. London: Cornell University Press.

-          Fierk, k. M. and Wiener, A. (1999), “Constructing Institutional Interest: EU and NATO Enlargment”, Journal of European Public Policy, VOL. 6.

-          Hemmer, C. and katzenestein, P. (2002), “Why Is There NATO in Asia? Collective Identity, Regionalism and the Origins of Multilateralism”, International Organization, Vol. 56, No. 3.

-          Locatelia, A. & Testoni, M. (September 2009), “Intra _ Allied Competition and Alliance Durability: The Cases for Promoting a Division of labour Among NATO Allies”. European Security, Vol. 18, No. 3.

-          Mearshiemer, J. (1990), “Back to the Future: Instability in European after the Cold War”, International Security, vol. 15.

-          Miller, b. (2010), “Explaning Changes in U.S. Grand Strategy, The Rise of Offensive Liberalism and the War in Iraq”. Security Studies, N.19.

-          Mequita, benode (2006), “Intervention and Democracy”, International Organization, No. 60.

-          Rim, Toomas (2006), “Estonia and NATO: A Constructivist View of National Interest and Alliance Behavior”, Baltic Security and Defence   Review, vol. 8.

-          Rodloff, Peter (2013), “Offensive Realism, Defensive Realism and Role of Constrains”, The Mid South Political Sciences Review, vol. 41.

-          Russett, B. (1982), “Defense Expenditures and National Well being”, American Political Science Review, vol. 76.

-          Risse kappen, T. “Collective Identity in a Democratic Community: The case of NATO” in katzenestein, P.J. (ed.), Culture of National Security, Colombia University Press.

-          Smith, Steve. (2009), “Reflectivist and Constructivist Approaches in International Theory”, (eds.), in Globalization of World Politics.Oxford University Press.

-          Snyder, J. (1990), “Alliance Theory: A Neorealist First Cut” Journal of Inter national Affairs. Vol. 44.

-          Snyder, J. (1968), “Alliance Poitics”, International Security Quarterley, Vol. 12.

-          Taliaferro, J. w. (2001), “Security Seeking under Anarchy: Defensive Realism Revisited”, International Security, vol. 25. No. 3.

-          Vanhom, P. (2003), “Security and Culture, or Why NATO Wont Last”, Security Dialogue, No. 32.

-          Webber, Mark (April 2009), “Thinking NATO through Theoretically”, Paper Presented to the ECPR Joint Session, Lisbon.

-          Wallander, C.A. (2000), “Institutional Assets and Adaptability: NATO after the Cold War” .International Organization, N.54.

-          Walt, S. (1997), “Why Alliances Endure or Collapse” Survival, No. 39.

-          Waltz, K.N. (2000), “NATO Expansion: A Realist View”, Contemporary Security Policy, Vol. 21.

 



[1] - نویسنده مسئول                                                         Email: hoseinsalimi@yahoo.com

[2]- Alliances

[3]- Security Dilemma

[4]- Balance of Power.

 

[5]- Polarity

[6]- Multi Polarity

[7]- Bipolarity

[8]- Offensive Realism

[9]- Defensive Realism

[10] Regional Integration

[11] Interdependence

[12]- Self helping Culture

منابع:

-          عبداله خانی، علی. (1385)، نظریه های امنیت، تهران: ابرار معاصر تهران.

-          عسگرخانی، ابومحمد. (1383)، رژیم های بین المللی، تهران: نشر ابرار معاصر تهران.

-          کاظمی، علی اصغر. (1366)، نظریه همگرایی در روابط بین الملل، تهران: قومس.

-          مشیرزاده، حمیرا. (1384)، تحول در نظریه های روابط بین الملل، تهران: سمت.

-          ونت، الکساندر. (1384)، نظریه اجتماعی سیاست بین الملل. ترجمه حمیرا مشیر زاده، تهران: سمت.

-          هارتمن، یورگن. (1390)، روابط بین الملل، ترجمه: جواد قدسی، تهران: سمت.

-          هادیان، ناصر. (1382)، «سازه انگاری، از روابط بین الملل تاسیسات خارجی»، فصلنامه سیاست خارجی، سال هفدهم، شماره 2.

-          Buzan, B.(1991), People, State and Fear, Colorado: lynnerienner.

-          Buzan, B. (1993), The Logic of Anarchy: Neorealism to Structural Realism, NewYork: Colombia University Press.

-          Baylis, John & Smith Steve. (2009), The Globalization of World Politics, Oxford: Oxford University Press.

-          Onuf, N. (1989), World of Our Making, Colombia University of South Carolina Press.

-          Schimmeifenning, F. (2003), the EU NATO and Integration of European: Rules and Rhetoric, Cambridge: Cambridge University Press.

-          Tuschoff, C. (1999), Alliance Cohesion and Peaceful   Change in NATO, Oxford: Oxford University Press.

-          Wallander. C.A. (1995), Mortal Friends, Best Enemits: German – Russian Cooperation after the Cold War. London: Cornell University Press.

-          Fierk, k. M. and Wiener, A. (1999), “Constructing Institutional Interest: EU and NATO Enlargment”, Journal of European Public Policy, VOL. 6.

-          Hemmer, C. and katzenestein, P. (2002), “Why Is There NATO in Asia? Collective Identity, Regionalism and the Origins of Multilateralism”, International Organization, Vol. 56, No. 3.

-          Locatelia, A. & Testoni, M. (September 2009), “Intra _ Allied Competition and Alliance Durability: The Cases for Promoting a Division of labour Among NATO Allies”. European Security, Vol. 18, No. 3.

-          Mearshiemer, J. (1990), “Back to the Future: Instability in European after the Cold War”, International Security, vol. 15.

-          Miller, b. (2010), “Explaning Changes in U.S. Grand Strategy, The Rise of Offensive Liberalism and the War in Iraq”. Security Studies, N.19.

-          Mequita, benode (2006), “Intervention and Democracy”, International Organization, No. 60.

-          Rim, Toomas (2006), “Estonia and NATO: A Constructivist View of National Interest and Alliance Behavior”, Baltic Security and Defence   Review, vol. 8.

-          Rodloff, Peter (2013), “Offensive Realism, Defensive Realism and Role of Constrains”, The Mid South Political Sciences Review, vol. 41.

-          Russett, B. (1982), “Defense Expenditures and National Well being”, American Political Science Review, vol. 76.

-          Risse kappen, T. “Collective Identity in a Democratic Community: The case of NATO” in katzenestein, P.J. (ed.), Culture of National Security, Colombia University Press.

-          Smith, Steve. (2009), “Reflectivist and Constructivist Approaches in International Theory”, (eds.), in Globalization of World Politics.Oxford University Press.

-          Snyder, J. (1990), “Alliance Theory: A Neorealist First Cut” Journal of Inter national Affairs. Vol. 44.

-          Snyder, J. (1968), “Alliance Poitics”, International Security Quarterley, Vol. 12.

-          Taliaferro, J. w. (2001), “Security Seeking under Anarchy: Defensive Realism Revisited”, International Security, vol. 25. No. 3.

-          Vanhom, P. (2003), “Security and Culture, or Why NATO Wont Last”, Security Dialogue, No. 32.

-          Webber, Mark (April 2009), “Thinking NATO through Theoretically”, Paper Presented to the ECPR Joint Session, Lisbon.

-          Wallander, C.A. (2000), “Institutional Assets and Adaptability: NATO after the Cold War” .International Organization, N.54.

-          Walt, S. (1997), “Why Alliances Endure or Collapse” Survival, No. 39.

-          Waltz, K.N. (2000), “NATO Expansion: A Realist View”, Contemporary Security Policy, Vol. 21.