نوع مقاله: پژوهشی

نویسندگان

1 دانشیار علوم‌سیاسی دانشگاه تهران

2 دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات خاورمیانه دانشگاه تهران

3 دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران

چکیده

چکیده
گرچه بیشتر منتقدان استراتژی منطقه­ای باراک اوباما معتقدند که اوباما فاقد یک دید استراتژیک است، اما این استدلال، نادرست به نظر می­رسد. اوباما زمانی به مسند ریاست جمهوری نشست که ایمان داشت کاهش حجم عظیم تعهدات ­نظامی و سرمایه­گذاری سیاسی در غرب آسیا جزو منافع حیاتی امنیت ملی آمریکاست.
اشغال عراق و جنگ گسترده با تروریسم، ایالات ­متحده را به­خصوص در زمان بحران اقتصادی دچار مشکل کرد. متعادل­سازی حضور آمریکا در منطقه، تنها به معنای کاهش حضور مادی نبود، بلکه همانطور که سوریه، لیبی و یمن نشان دادند، شامل اعمال سیاست خوددارانه نیز می­باشد؛ به این معنی که در منازعات، آمریکا عقب بنشیند و از متحدان خود بخواهد که در قبال امنیت خودشان مسئولیت بیشتری را متقبل شوند.
این پژوهش نشان می­دهد که اوباما به طور پیوسته از این سیاست پیروی کرده و کاملاً در مقابل تلاش­هایی که در جهت مخالف این ایده هستند، مقاومت می­کند. هرچند این برنامه­ای نیست که در واشنگتن مورد علاقه همگان باشد، اما نوعی استراتژی روشن و جامع است که باعث شد اوباما، در قبال مسائلی که فکر می­کرد در حد منافع امنیت ملی مهم هستند، اقدامات لازم را اتخاذ کند: مسائلی نظیر برنامه­ هسته­ای ایران، تروریسم، منازعه­ فلسطینی-اسرائیلی، جنگ عراق و به­ویژه تحولات اخیر در منطقه.

کلیدواژه‌ها

عنوان مقاله [English]

Obama’s Foreign Policy in the West of Asia and North Africa Until 2015

نویسندگان [English]

  • Mohammadjafar Javadi Arjmand 1
  • Amin Parhizkar 2
  • Ehsan Khezri 3

1 Associate Professor of Political Science at Tehran University

2 MA Student at Tehran University

3 MA Student at Tehran University

چکیده [English]

Abstract
Although Most of Critics of Barack Obama‘s Regional strategy believe that Obama lacking a strategy point of view. This reasoning looks completely wrong. When Obama sat on presidential seat he believed that high volume reduction of military commitments and political investment in Middle East is one of the vital and important profits of United States. Engrossing of Iraq and also widespread war against terrorism has faced United States lots of problems, particularly in time of recession. Adjusting presence of United States in this region was not only limited to reduction of its physical appearance in Middle East, but also it includes restraint policy, as Syria, Libya and Yemen has proved that. It means United States take steps back in conflicts of region and give more safety to its allies for more responsibility they take.
This study show that Obamas has followed this policy, continuously and he resists strongly against efforts is made to stop this policy. Although it is not in favour of everyone in Washington, but it is a clear and comprehensive strategy which has made Obama to take serious proceedings for issues he thought they are important just as national security; the issues such as Iran nuclear program, Palestine-Israel conflicts, Iraq war and specially recent changes in Region.
 

کلیدواژه‌ها [English]

  • Key words: America
  • Security Strategy
  • West of Asia
  • Iraq
  • Libya

 

سیاست خارجی باراک اوباما در غرب آسیا و شمال آفریقا

تا سال 2015

محمدجعفر جوادی­ارجمند[1]

دانشیار علوم­سیاسی دانشگاه تهران

امین پرهیزکار

دانشجوی کارشناسی ارشد مطالعات خاورمیانه دانشگاه تهران

احسان خضری

دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران

(تاریخ دریافت 9/3/95- تاریخ تصویب 5/9/95)

 

چکیده

گرچه بیشتر منتقدان استراتژی منطقه­ای باراک اوباما معتقدند که اوباما فاقد یک دید استراتژیک است، اما این استدلال، نادرست به نظر می­رسد. اوباما زمانی به مسند ریاست جمهوری نشست که ایمان داشت کاهش حجم عظیم تعهدات ­نظامی و سرمایه­گذاری سیاسی در غرب آسیا جزو منافع حیاتی امنیت ملی آمریکاست.

اشغال عراق و جنگ گسترده با تروریسم، ایالات ­متحده را به­خصوص در زمان بحران اقتصادی دچار مشکل کرد. متعادل­سازی حضور آمریکا در منطقه، تنها به معنای کاهش حضور مادی نبود، بلکه همانطور که سوریه، لیبی و یمن نشان دادند، شامل اعمال سیاست خوددارانه نیز می­باشد؛ به این معنی که در منازعات، آمریکا عقب بنشیند و از متحدان خود بخواهد که در قبال امنیت خودشان مسئولیت بیشتری را متقبل شوند.

این پژوهش نشان می­دهد که اوباما به طور پیوسته از این سیاست پیروی کرده و کاملاً در مقابل تلاش­هایی که در جهت مخالف این ایده هستند، مقاومت می­کند. هرچند این برنامه­ای نیست که در واشنگتن مورد علاقه همگان باشد، اما نوعی استراتژی روشن و جامع است که باعث شد اوباما، در قبال مسائلی که فکر می­کرد در حد منافع امنیت ملی مهم هستند، اقدامات لازم را اتخاذ کند: مسائلی نظیر برنامه­ هسته­ای ایران، تروریسم، منازعه­ فلسطینی-اسرائیلی، جنگ عراق و به­ویژه تحولات اخیر در منطقه.

واژههایکلیدی: آمریکا، استراتژی امنیتی، غرب آسیا، عراق، لیبی.

مقدمه

جایگاه مهم و ابرقدرتی آمریکا در نظام بین­الملل باعث شده است تا تلاش برای حضور گسترده و ایفای نقش هژمون در مناسبات جهانی، از اصول ثابت سیاست خارجی واشنگتن در دهه­های اخیر محسوب گردد. اتحادیه اروپا، آمریکای لاتین، آسیای شرقی، آسیای میانه و قفقاز، آفریقا و نیز غرب آسیا از مناطقی هستند که هر یک سهمی در سیاست­گذاری خارجی و امنیتی کاخ سفید بر عهده دارند. در این بین، غرب آسیا و شمال آفریقا از حوزه­های راهبردی و استراتژیکی است که به­واسطه مختصات برجسته­اش، جایگاهی مهم در دکترین سیاست خارجی آمریکا ایفا می­کند. از ویژگی­های این حوزه جغرافیایی موقعیت ممتاز ژئوپلیتیکی، حجم عظیم منابع انرژی و سنت دیرینه تمدنی و مذهبی است. علاوه بر این، وجود دولت اسراییل به­مثابه هم­پیمان راهبردی آمریکا و نیز بازیگران رقیب با ­هویت­های ناهمسو و فضای متلوّن کنشگران ملی و فروملی که بعضی گرایشات ضدآمریکایی دارند، اهمیت این منطقه را در منظومه فکری دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده به خوبی نمایان می­سازد. تحولات سوریه و قیام­های مردمی در تونس، مصر، لیبی، یمن و بحرین؛ همچنین امکان تغییر ژئوپلیتیک منطقه و برهم خوردن موازنه قدرت به سود جریان ضدآمریکایی موجب شده است تا بررسی دکترین سیاست خارجی و امنیتی دولت آمریکا در دوران زعامت دموکرات­ها بر کاخ سفید از اهمیت وافری برخوردار گردد.

پرسش اساسی این پژوهش آن است که سیاست خارجی اوباما در آسیای غربی و شمال آفریقا دارای چه ویژگی­هایی است؟ فرضیه اصلی ما آن است که رویکرد اوباما بر خلاف سیاست­های یک جانبه­گرایانه و نظامی بوش، توجه به هماهنگی با بازیگران منطقه­ای و بین­المللی در حل و فصل چالش­ها، اکراه به استفاده از نیروی نظامی مگر در شرایط منتهی به تهدید مستقیم، منافع حیاتی آمریکا و در نهایت مسئولیت­دهی بیشتر و مشارکت­دهی به متحدان منطقه­ای در مناقشات جاری است.

1. چهارچوب نظری

واقع­گرایی عملاً قدیمی­ترین و مسلط­ترین نظریه در روابط بین­الملل است؛ به نحوی که نوعاً آنچه جریان اصلی روابط بین­الملل خوانده می­شود همان واقع­گرایی است. واقع­گرایی برای تبیین روابط بین­الملل و تحلیل سیاست خارجی بر این اصول و مفاهیم بنیادی تکیه می­کند: قدرت­محوری، دولت­محوری، منافع ملی، موازنه قوا، وضعیت طبیعی، عقلانیت و بقا (دهقانی فیروزآبادی، 1392: 28). واقع­گرایان قائل به محیط آنارشیک بین­الملل هستند و اصل بقاء را حیاتی­ترین ارزش دولت­ها - کارگزاران اصلی سیستم بین­الملل - می­دانند. واقع­گرایی، سنت حاکم بر روابط بین­الملل در دوران جنگ سرد بود.

واقع گرایی نوکلاسیک عنوانی است که به مجموعه­ای از آثار در روابط بین­الملل داده می­شود که در تبیین سیاست خارجی و فراتر از آن، در توضیح روابط بین­الملل، از بسیاری از بینش­های واقع­گرایی استفاده می­کنند و برآنند که گستره و بلندپروازی سیاست خارجی یک کشور در وهله نخست ناشی از جایگاه آن در نظام بین­الملل و به­ویژه توانمندی­های آن در حوزه نظامی است؛ اما در عین حال تأکید دارند که ﺗﺄﺛﻳر این توانمندی­ها بر سیاست خارجی غیرمستقیم و پیچیده است؛ زیرا فشارهای نظام باید از طریق متغیرهای میانجی در سطح واحدها ترجمه شوند؛ به همین دلیل است که آن­ها نوکلاسیک­اند. (مشیرزاده، 1393: 129) واقع­گرایی نوکلاسیک بر دو نوع تهاجمی و تدافعی است؛ در رویکرد تهاجمی، آنارشی بین­المللی اهمیت زیادی داشته، فشارهای بین­المللی قدرت بالایی دارد، نسبت به تفاوت­های داخلی کشورها بی­تفاوت بوده و منافع و اهداف دولت­ها انطباق ناپذیر است. سیاست­های تجاوزکارانه و توسعه­طلبانه نتیجه محتوم اتخاذ چنین رویکردی است. در رویکرد تدافعی کوشیده می­شود تا حد مقدور از  وقوع جنگ از طریق ایجاد نهادهای امنیتی (ائتلاف­ها، پیمان­ها و غیره) جلوگیری گردد. در مشی تدافعی، دولت­ها رفتاری تهاجمی نخواهند داشت و تنها در شرایطی که احساس کنند تهدیدی علیه آنان وجود دارد نسبت به آن واکنش نشان می­دهند و این واکنش نیز اغلب در سطح ایجاد موازنه و بازداشتن تهدیدگر است. تنها در شرایطی که معضل امنیت خیلی جدی شود، واکنش­های سخت­تری به شکل بروز تعارضات رخ خواهد نمود (همان: 133). اینکه دولت­ها، واحدهای اصلی و بازیگران عقلایی در محیط آنارشیک و سخت آشوب­زده بین­المللی هستند، از وجوه اشتراک  دو رویکرد تهاجمی و تدافعی است.

اصول سیاست خارجی اوباما پیوندی نزدیک با نظریه واقع­گرایی نوکلاسیک دارد و این نظریه می­تواند تبیین مناسب­تری از سیاست خارجی اوباما در دوران ریاست­جمهوری­اش ارائه دهد. اوباما در تصمیمات اصلی سیاست خارجی آمریکا در قالب یک واقع­گرا عمل کرده است. دکترین واقع­گرایانه اوباما (در قالب متغیر مستقل) تمرکز و جهت­گیری سیاست خارجی ایالات متحده (در قالب متغیر وابسته) را دچار تغییر کرده و سیاست­های بکارگرفته شده و تصمیمات کلیدی دولت وی به­عنوان شاخص­های مهم و قابل توجه در این راستا بر این نکته صحه می­گذارد (ملکی و دیگران، 1395: 82).

2. دکترین بوش

در ژانویه سال 2015 سند استراتژی امنیت ملی دولت اوباما منتشر شد، اندیشمندان و متفکران زیادی به تحلیل و بررسی این سند پرداخته­اند، هرچند عده ای از اندیشمندان اصولاً باراک اوباما را فاقد برنامه استراتژیک می­دانند و صرفاً او را ادامه دهنده دکترین امنیت ملی دوره­ی دوم بوش می­دانند (Washington post, 2011: 1) و عده­ای دیگر نیز بر این باورند که اوباما دکترین مشخصی را در قبال منطقه غرب آسیا و شمال آفریقا دنبال می­کند؛ اما همه صاحب­نظران موافقند که سیاست­های بوش ﺗﺄﺛﻳر به­سزایی بر رفتار دولت اوباما داشته است؛ برای مثال «از اولویت­های مهم دولت اول اوباما خارج کردن سربازان آمریکایی از افغانستان و عراق بود که طی چهار سال، تعداد آنها را  از 180 هزار به 15 هزار رساند» (NSS, 2015: 7) «که البته مورد انتقاد برخی از کارشناسان - از جهت اینکه صرفاً واکنشی به سیاست بوش بوده و عواقب خروج از عراق بررسی نشده است - قرار گرفت» (Cordesman, 2015: 1). واضح است که اوباما مجبور بود با میراث دوران بوش دست و پنجه نرم کند؛ از این جهت، نگاه کوتاه به دوران بوش به­عنوان نقطه عزیمت این پژوهش ضروری است.

«ما در مورد عملیات یک­جانبه، در صورت لزوم درنگ نخواهیم کرد». این موضع بوش در سند استراتژی 2002 بود که خبر از ظهور دکترین او می­داد. دکترین بوش در پی هرج و مرج حادثه 11 سپتامبر و براساس درصد بالای نظامی­گری و یک­جانبه­گرایی تعریف شده بود و هدف اصلی آن دفاع از امنیت ملی و منافع حیاتی ایالات متحده به­وسیله تحمیل هژمونی ایالات متحده بر جهان بود. طبق گفته ی جوزف نای، رئیس سابق شورای ملی اطلاعاتی و دستیار سابق وزیر دفاع، جرج بوش سه تغییر اساسی در استراتژی کلان آمریکا به وجود آورد: «کاهش اتکای واشنگتن به متحدان و سازمان­های بین­المللی، گسترش حق دیرینه انجام یک جنگ پیش­گیرانه و حمایت از طرح دموکراسی اجباری به عنوان راه حل ﻣﺴﺄله تروریسم در غرب آسیا و شمال آفریقا» (Nye, 2006: 144). وجه مشخصه دکترین بوش، سیاست دستورکار آزادی است که به معنای دفاع از آزادی به عنوان یک جایگزین برای استبداد و گسترش دموکراسی حتی به وسیله ابزار اجبارآمیز، در کشورهایی که توسط رژیم اقتدارگرا هدایت می­شوند تعریف می­شد. سیاست دستور کار آزادی، معتقد به برانگیختن یک دومینو برای دموکراسی سازی در سراسر منطقه بود. طبق گفته فرید زکریا، فرمول توضیح سیاست خارجی بوش ساده است: «جهان تک قطبی+ ۱۱ سپتامبر+ افغانستان= تک­جانبه­گرایی+ عراق» (Zakaria, 2008: 223)

نتیجه این سیاست­های امپریالیستی و خودمحورانه، زوال ذهنیت مثبت کشورهای دنیا از ایالات متحده و بروز احساسات ضدآمریکایی به خصوص در جهان اسلام بود؛ علاوه بر این، دستور کار آزادی بعد از انتخابات سال 2005 و 2006 در مصر و فلسطین - که موجب افزایش قدرت اسلام­گرایان نه چندان موافق ایالات متحده شد - به سمت حمایت از متحدان منطقه­ای و به اصطلاح ثبات منطقهکنار گذاشته شد.

دیدگاه سیاست خارجی اوباما قبل از دوره ریاست جمهوری­اش، در مقاله ی سال 2007 وی تحت عنوان بازسازی رهبری آمریکایی ارائه شد که در کتابش با اسم «بی­پروایی امید؛ اندیشه­ای برای بازسازی رویای آمریکا» کامل شد. این نوشته­ها به شدت دولت بوش را نقد می­کرد و نقطه ثقل نقدش را بر روی اشتباهات بزرگ استراتژیک در جنگ با ترور قرار می­داد. اوباما مخالفتش با جنگ عراق را با نوشتن اینکه دولت بوش «اقدام یک­جانبه نظامی را بر دیپلماسی، نظارت اجباری و تحریم­های هوشمند» ارجح می­داند و آمریکا فرصت ساختن حمایت بین­المللی در جهت سیاست­هایش را از دست می­دهد، اعلام کرد. او استدلال می­کند که جنگ عراق باعث تحریک احساسات مذهبی ضدآمریکایی در میان مسلمانان می­شود که خود، باعث افزایش پتانسیل عملیات تروریستی می­گردد. اوباما کلیت استراتژی دولت را با ادعای اینکه بازگشتی به امپراطوری ریگان و امپریالیسم روزولت بوده و به آمریکا اجازه می­دهد علیه حکومت­هایی که مورد علاقه ما نیستند جنگ پیشگیرانه کنیم، نقد می­کند. او در فصلی از کتابش با عنوان جهان فراتر از مرزهای ما، دولت بوش و نئوکان­ها را به خاطر استفاده یک­جانبه از نیروی نظامی به­عنوان وسیله­ای در جهت تقویت دموکراسی به چالش می­کشد و جنگ عراق را جنگی احمقانه با ﺗﺄﺛﻳرات فاجعه­آمیز برای روابط آمریکا و جهان اسلام می­نامد که چهره یک ملت امپریال را در ذهن مسلمانان ترسیم می­کند. او جنگ عراق را کاتالیزوری برای احساسات ضدآمریکایی در سراسر جهان می­داند که باید آن را ترمیم کرد. اوباما، آمریکا را نه به عنوان ملت غیرقابل چشم پوشی بلکه به عنوان رهبری غیرقابل چشم پوشی تعریف کرده و استدلال می­کند همانطور که هیچ ملتی نمی­تواند به تنهایی با چالش­های جهانی روبرو شود، هیچ چالشی بدون حضور آمریکا نیز قابل حل نیست و رهبری آمریکا را در سند استراتژی امنیت ملی سال 2010 این چنین تعریف می­کند: «ما نباید در کالبد یک ولی نعمت رهبری کنیم بلکه باید به عنوان یک شریک همکاری، رهبری کنیم». اوباما در کتاب بی­پروایی امید، خود را یک آرمان­گرا- واقعگرا توصیف می­کند؛ این چهارچوب فلسفی می­تواند نوسانات رویکرد دولت نسبت به منطقه را که بین ارتقای دموکراسی و حفظ منافع استراتژیک تغییر جهت می­دهد، توضیح دهد. نگاه اوباما به نظم جهانی پساآمریکایی این است که آمریکا در افول نسبی به سرمی­برد و برای حل مشکلات اساسی باید در هماهنگی با بازیگران بین­الملی عمل کند. در نظر گرفتن قیود مالی و حد ذاتی قدرت آمریکا و تعهداتش در قبال عراق و افغانستان، آمریکا را از پذیرش تعهدات جدید در منطقه باز می­دارد و این دلیلی است که آمریکا را در عملیات ٢۰۱۱ لیبی مردد کرد و باعث شده است هنوز آمریکا تعهد جدی نظامی در سوریه به عهده نگیرد.

اکنون به بررسی تحولات برخی کشورهای غرب آسیا و شمال آفریقا پرداخته و رویکرد سیاست خارجی دولت اوباما را مورد تجزیه و تحلیل قرار می­دهیم.

3. تونس: آغاز قیام­های مردمی

در تونس، انتخاب اوباما، تغییر سیاست آمریکا بود؛ بر همین اساس به تدریج، حمایت از بن علی را متوقف ساخت و اجازه داد قیام مردم تونس مسیر طبیعی خود را بپیماید. در ماه­های اولیه قیام­های مردمی، واکنش محافظه­کارانه اوباما باعث شد او با نقدهای زیادی مواجه شود. در این برهه عملکرد دولت اوباما با سیاست اعلام شده در سخنرانی دانشگاه الازهر هم­خوانی نداشت. مواضع متناقض مقامات رسمی آمریکا در شروع انقلابات سال 2011 به خوبی نشان می­داد که جامعه اطلاعاتی آمریکا و به تبع آن تصمیم­گیرندگان دولت آمریکا دچار بهت­زدگی شده و بیش از هر چیز، مشغول رصد وقایع­اند. سرانجام، تحت فشارهای زیاد افکار عمومی علی­الخصوص در جهان عرب نسبت به تناقض رفتار اوباما با سخنرانی سال 2009 در قاهره، اوباما در تاریخ 19 می 2011 طی سخنانی در وزارت خارجه، موضع خودش در قبال تحولات منطقه را اظهار کرد؛ اولین مثال آن نیز تونس بود. اوباما حمایت خود از حرکت مردمی تونس را چنین اعلام کرد: « ایالات متحده آمریکا در کنار مردم تونس می­ماند و از خواسته­های دموکراتیک همه مردم حمایت می­کند» (Obama, 2011: 1). نکته قابل توجه در مورد تونس این است که تونس جزو کشورهای صادر کننده نفت یا دارای اهمیت استراتژیک برای ایالات متحده نیست تا این ملاحظات باعث شود آمریکا ثبات در تونس را فدای ارتقای مردم­سالاری کند. به هر صورت، تونس اصلاحات دموکراتیک چشمگیری را آغاز کرد که تا امروز از چندین بحران که می­توانست آن را به سمت دیکتاتوری برگرداند - چنانکه در مصر اتفاق افتاد - عبور کرده است. نکته قابل تأمل این است که برخی تحلیل­گران ارشد آمریکایی استدلال می­کنند که «راه حل نهایی کسب منافع ملی در منطقه، ارتقای دموکراسی است» (Pollack, 2015: 9)؛ از طرفی بعد از گذشت قریب به پنج سال از تحولات منطقه، تنها کشوری که حرکت به سمت مردم­سالاری را در پیش گرفته تونس است. از این جهت، سرنوشت نظام سیاسی کنونی تونس در این مقطع می­تواند مهم تلقی شود. اگر تونس موفق به پیمودن مسیر خود شود، نشانه­ای برای بقیه کشورهای منطقه خواهد بود و اگر شکست بخورد، طرح انجام اصلاحات تدریجی در منطقه حتی از نظر تئوریک ضعیف می­شود.

4. مصر:پارادوکس منافع بلند مدت و کوتاه مدت

در بین کشورهایی که تحولات بیداری را سپری کردند، کشوری که مهمترین ﺗﺄﺛﻳر را بر منافع ملی آمریکا دارد، مصر است. مصر با توجه به نکات ژئوگرافی، دموگرافی و دیپلماتیک، کشور مهمی برای منافع ملی آمریکا بوده است. مصر کانال سوئز را که سالانه هشت درصد از کل رفت و آمد دریایی از آن می­گذرد را کنترل می­کند. علاوه بر آن مصر عبور تعداد زیادی از ناو­های آمریکا را از طریق عبور از سوئز تسریع می­کند که در عملیات­های وابسته به زمان، یک امتیاز استراتژیک برای افزایش نیروهای آمریکا در مدیترانه، خلیج فارس و اقیانوس هند فراهم می­کند؛ از طرفی با داشتن 83 میلیون جمعیت بزرگترین کشور عرب است که همچنان قدرت نرم چشمگیری در جهان عرب دارد. مقر اتحادیه عرب در قاهره است؛ چنانکه دانشگاه الازهر هم که اهمیت زیادی برای عالمان جهان اسلام دارد در مصر است؛ همچنین پیمان صلح 1979 با اسرائیل تا به امروز تنها دستاورد دیپلماتیک درباره صلح اسرائیل و اعراب بوده است. برطبق گزارش اداره امور خاور نزدیک وزارت خارجه آمریکا در سال 2014، مصر برای ﺗﺄمین ثبات منطقه و همچنین محدوده وسیعی از مسائل مشترک امنیتی از جمله صلح غرب آسیا و شمال آفریقا و مقابله با تروریسم، متحدی کلیدی برای ایالات متحده بوده است؛ به همین جهت آمریکا «از سال 1979 تا 2014 حدود 44 میلیارد دلار کمک نظامی- اقتصادی به مصر انجام داده است که بعد از اسرائیل بیشترین کمک خارجی دولت آمریکا بوده است و نهایتاً دولت اوباما برکناری نظامی رئیس جمهور منتخب مصر را کودتا نخواند تا بتواند به طور قانونی به کمک­های مالی خود ادامه دهد و حتی جان کری وزیر خارجه وقت، براندازی نظامی و دستگیری رئیس جمهور منتخب مصر را بازگشت دموکراسی به مصر خواند» (Kerry, 2014: 1).

هرچند، آمریکا هرگز به طور صریح از براندازی نظامی حمایت نکرد، اما گزارش سال 2013 عفو بین الملل روشن ساخت که تجهیزات و سلاح­های آمریکایی بوده که برای سرکوبی مخالفان کودتا استفاده شده است و البته گزارش ادامه می­دهد که دولت آمریکا اجازه صادرات اسلحه به مصر را متوقف نکرده است. در پی مرگ و دستگیری مصریان در حوادث روز خشم، وزیر خارجه وقت آمریکا اعلام کرد «حکومت مصر باثبات است» (Clinton, 2011: 1) و جو بایدن، در گفتگو با شبکه پی بی اس گفت: «مبارک یک دیکتاتور نیست» (Biden, 2011: 1). این اظهارات در تضاد کامل با سخنرانی سال 2009 اوباما در قاهره بود که تأکید کرده بود: «من اعتقاد دارم که همه مردم آرزوهای یکسانی دارند از جمله آزادی بیان و حق تعیین حکومت خود».

در شروع تظاهرات، توجه دولت اوباما بر دو مطلب متمرکز بود: ثبات منطقه­ای و فرآیند صلح. با اینکه در هفته­های اولیه خیزش­ها، اکثریت نهادهای سیاسی واشنگتن معتقد به ماندن مبارک در قدرت بودند، از حوادث روز خشم به بعد دولت سعی کرد به طور سراسیمه حوادث روز را دریابد و حداقل شروع به تطبیق سیاست­هایش با حوادث کند. اوباما در اوایل فوریه 2011 مسیرش را عوض کرد و طی تماس تلفنی با مبارک خواستار گذار به یک دولت جدید شد.

پس از اینکه اوباما ایجاد تغییر در مصر را اجتناب ناپذیر می­بیند، اولویت اصلی او انجام اصلاحات سیاسی تدریجی برای حفظ منافع امنیتی می­شود. پس از 11 فوریه اوباما نشان داد که در حال پیدا کردن راه درست حمایت از امواج دموکراتیک است و بعد از انتخاب محمد مرسی به ریاست جمهوری، طی پیامی به او تبریک گفت؛ همچنین با وجود نگرانی از پیوند­های اخوان با حماس، روابط و کمک­های عادی خود را هم حفظ کرد. البته واسطه­گری مرسی در جریان مذاکرات آتش­بس بین حماس و اسرائیل پس از یک هفته جنگ، باعث شد نگرانی آمریکا کاهش یابد و هیلاری کلینتون اعلام کند: «حکومت جدید مصر، مسئولیت پذیری و قدرت رهبری که این کشور را قطب ثبات و صلح منطقه­ای ساخته بود، حفظ کرد»(Clinton, 2012: 1) ؛ البته ایالات متحده در یک دید کلی، اخوان المسلمین را جریان اسلام­گرای مخالف اهداف خود می­دانست، اما به علت ترسِ از دست دادن اعتبار، سعی می­کرد از دخالت مستقیم در کلیه حوادث تحولات عربی - مگر زمانی که به طور مستقیم منافع حیاتی­اش به خطر بیفتد - خودداری کند؛ هرچند اصولاً آمریکا و اروپا اهرم قدرتی به­جز دخالت غیر مستقیم نداشتند. این دو ملاحظه می­تواند رفتار آمریکا درقبال کودتای جولای 2013 را توضیح دهد. همزمان با تظاهرات 30 ژوئن و با فاصله چندصد کیلومتر، وقتی از جان کری در مورد مصر سؤال شد، پاسخ داد: «من با البرادعی، عمر موسی و به خصوص رهبران خلیج فارس صحبت کرده ام» .(Kerry, 2013: 1) معنای تلویحی سخن او این بود که با هیچ یک از اعضای حکومت مرسی صحبت نکرده است و گفتگوی او با مخالفانی که معتقد به برکناری دولت هستند، بوده است.

ایالات متحده درحالی­که هیچ مدرکی دال بر دخالت از خود به جا نگذاشت، به اهداف امنیتی خود نیز رسید. اوباما معتقد بود: »در کشورهایی مثل مصر، روابط ما بر پایه امنیت طرح­ریزی شده است، از پیمان صلح اسرائیل گرفته تا تلاش­های مشترک علیه خشونت افراط­گرایان؛ بنابراین ما همکاری با دولت جدید را قطع نخواهیم کرد، اما ما برای اصلاحاتی که تقاضای مردم مصر بوده است فشار خواهیم آورد»  (Obama, 2014: 1). البته گزارش سال 2013 سازمان عفو بین الملل، بحران حقوق بشر را سیاه­ترین وضعیت مصر در دوران مدرن این کشور دانست. این در حالی بود که در پی کشتار وسیع آگوست 2013، جان کری به این نکته بسنده کرد که: »لازم است مصریان داخل و خارج حکومت یک گام عقب بنشینند»(Kerry, 2013: 1) .

 این ﻣﺴﺄله نشان از تسامح آمریکا در قبال قتل عام معترضین بود. نتیجه واکنش های متلوّن و پراکنده، ولی مطابق با منافع ملی اوباما این بود که ضمن جابه­جایی قدرت و انجام اصلاحات سیاسی جزئی، هم منافع کوتاه مدت که شامل ثبات و امنیت اسرائیل است، ﺗﺄمین شد و هم منافع بلندمدت دولتمردان آمریکا - که مهمترینش را گسترش دموکراسی می­خوانند - چشم انداز بهتری برای اجرا یافت؛ هرچند نوع رفتار السیسی با مخالفان و به خصوص اخوان المسلمین مورد نقد است و نمی­تواند مسیر گذار به دموکراسی را نمایندگی کند. تاکنون نیز نشانه­ای دال بر اینکه آمریکا حتی به صورت محرمانه السیسی را تحت فشار گذاشته باشد وجود ندارد.

5. لیبی: مدیریت از عقب یا رهبری در جبهه

 در طول دخالت نظامی ناتو در لیبی که طی قطعنامه شورای امنیت در مارس2011 آغاز شد، کاخ سفید به سیاست اوباما به عنوان مدیریت از عقب اشاره کرد؛ این اصطلاح بدان معناست که واشنگتن نیازمندی­های رو به افزایش متحدانش را ﺗﺄمین نخواهد کرد و در حالی­که به متحدینش کمک سیاسی و لجستیک می­کند، در همه جبهه­ها به صورت نظامی وارد نمی­شود. در شروع عملیات ناتو در لیبی، بخش اعظم نیروهای نظامی را آمریکا تهیه کرد؛ همچنین اکثر عملیات­ها از مقر فرماندهی ایالات متحده در اشتوتگارت آلمان رهبری شد، اما از ابتدا آمریکا مسئولیت عملیات را بر دوش متحدانش گذاشت؛ سیاستی که در سال 2013 در مالی تکرار شد و آمریکا اجازه داد فرانسه، رهبری عملیات جنگی را در مالی بر عهده بگیرد و خود را به انجام عملیات پهپادی محدود کرد. پیام چنین رفتاری واضح است: آمریکا دیگر مایل به ایفای نقش کلیدی در عملیات های غیرپیچیده در حاشیه اروپا نیست. این برنامه چیزی است که پیشینیان اوباما سعی در روشن ساختن آن کرده بودند، اما اوباما آن را عملی کرد؛ همچنین این سیاست را به علت محدودیت بودجه دفاعی به سختی پیگیری می­کند. توضیح اینکه بعد از بحران اقتصادی سالهای 2009 و2010 که خطری جدی حتی برای امنیت ملی آمریکا ایجاد کرده بود، اوباما تصمیم گرفت طی 10 سال 500 میلیارد دلار از بودجه نظامی کم کند تا جایی که بودجه سال 2013 نسبت به سال قبل حدود 12 درصد کاهش یافت که از سال 1955 سابقه نداشت. عامل سوم که مشتق منطقی دلیل دوم است، سیاست چرخش به آسیا[2] بود که به معنای ارزیابی و بازتخصیص مجدد منابع آمریکا در جهان به منظور افزایش حضور و تمرکز بر منطقه ی آسیا - پاسفیک است. دلیل چهارم نیز عوامل مساعد سیاسی بود که عبارتند از: قطعنامه شورای امنیت در حمایت از مداخله نظامی، موضع اتحادیه آفریقا در حمایت از دموکراسی در لیبی و موافقت وسیع در بین رهبران و مردم عرب. اوباما نشان داده تا وقتی خطری جدی برای منافع حیاتی خود احساس نکند، حاضر به دخالت نظامی نیست. در مورد لیبی نیز آمریکا در لحظات آخر با بی­میلی به عملیات ناتو اضافه شد (Zapfe, 2013: 2).

6. بحرین و یمن

حوادث بحرین - که برای آمریکا به سبب وجود پایگاه پنجم نیروی دریایی و هم­مرزی با بزرگترین کشور صادر کننده نفت یعنی عربستان، اهمیت استراتژیک دارد - بیشتر به علت نارضایتی در بین اکثریت شیعه نسبت به حکومت اقتدارگرای سنی این کشور است. هنگامی که در بحرین تظاهرات به سمت خشونت پیش رفت، اوباما مانند لیبی به سمت حمایت از مداخله در بحرین پیش نرفت و در این رابطه هیچ موضعی نگرفت؛ در عوض، موضع آمریکا انجام اصلاحات از درون کشور بود، البته در این زمینه فشار جدی به حکومت بحرین وارد نکرد که علت آن ترس از وارد شدن ایران به موضوع بود. ورود ایران به بحرینی که کشور حیاتی برای منافع ملی آمریکا در نظر گرفته می­شود و تبعاً به خاطر همسایگی با عربستان موجب به ­وجود آمدن نفوذ بیشتر ایران در عربستان می­شود، باعث شد حتی آمریکا درقبال مداخله نظامی عربستان نیز سکوت اختیار کند؛ در واقع ملاحظات استراتژیک آمریکا باعث می­شد تا قبل از توجه به حق ملت­ها برای انتخاب حکومت خود، به ترتیبات امنیتی توجه کند.

بعد از آنکه به دعوت حاکمان بحرینی، عربستان سربازانش را برای سرکوب معترضان بحرینی فرستاد، شکافی بین آمریکا و عربستان بوجود آمد. «طبق گزارشات، ایالات متحده سعی کرد مانع اعزام سربازان سعودی به بحرین شود. دستیار وزیر خارجه در امور خاور نزدیک، جفری فلتمن در منامه حاضر بود و سعی داشت بین مخالفان و خاندان آل خلیفه توافقی حاصل کند، اما آنچه که سعودی­ها در مصر مبنی بر رها کردن مبارک دیدند، باعث شد تا حتی تماس تلفنی شخص باراک اوباما هم به نتیجه نرسد» (Teitelbaum, 2011). دولت آمریکا، همچنان نسبت به زیاد شدن خشونت در بحرین سکوت کرد. عمومی­ترین انتقاد از سوی هیلاری کلینتون در اواسط آوریل انجام شد؛ او خواهان یک فرآیند سیاسی که حقوق و خواسته های همه شهروندان  بحرینی را دربرگیرد بود و ادعا کرد امنیت به تنهایی نمی­تواند همه چالش­هایی که دولت با آن مواجه است را حل کند. دولت آمریکا تلاش می­کند تا ازخانواده سلطنتی بحرین حمایت کند و معتقد است بحرین اهمیت زیادی برای ثبات و جریان اقتصادی غرب آسیا و شمال آفریقا دارد.

در یمن، موضوع کلیدی برای ایالات متحده، ﻣﺴﺄله خروج علی عبدالله صالح از قدرت بود که متحدی کلیدی برای آمریکا در برابر القاعده در شبه جزیره عربستان محسوب می­شد؛ بنابراین در ابتدا از موضع­گیری در حوادث یمن خودداری کرد و تنها بعد از دو ماه از شروع قیام­ها، وقتی روشن شد حکومت صالح نمی­تواند در مقابل امواج انقلاب مقاومت کند و در صورت قدرت گرفتن دولت دیگری در یمن که بتواند جنگ علیه القاعده را ادامه دهد منافع آمریکا ﺗﺄمین خواهد گردید، دولت اوباما حمایتش را از رژیم عبدالله صالح قطع کرد. ﻣﺴﺄله یمن زمانی جدی­تر شد که القاعده توانست از قیام­ها، علیه عبدالله صالح استفاده کند و کنترل بخش­های جنوبی کشور را به دست بگیرد. در ابتدا، انتقادهای آمریکا از رژیم یمن حتی بعد از گشودن آتش بر روی معترضین در چندین ماه، محدود بود و به خاطر همکاری­های صالح با آمریکا علیه داعش، دولت اوباما حتی برای انتقاد رسمی هم بی­میلی نشان می­داد. پس از آنکه نیروهای امنیتی چند استان را ترک کردند، خلأ قدرتی بوجود آمد تا القاعده آن را پر کند. گروه­های تروریست از هرج و مرج به­وجود آمده استفاده کردند و چند شهر در استان جنوبی را تحت کنترل درآوردند که این اتفاقات باعث ترس آمریکایی­ها از شکل­گیری قدرتمندتر این گروه­ها در یمن - یعنی جایی که در نزدیکی میادین نفتی سعودی است و بر گذرگاه­های کلیدی انرژی نظارت دارد - شد. در 21 اکتبر 2011، قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل درخواست پایان خشونت­ها و پذیرش طرح صلح شورای همکاری خلیج فارس و جابه­جایی قدرت را مطرح کرد. ایالات متحده هم خواستار انتقال فوری قدرت سیاسی شد. در نوامبر 2011 صالح طرح شورای همکاری را امضا کرد و راه را برای برگزاری انتخابات مجدد باز کرد.

7. عراق: بازگشت به بازی بزرگ در منطقه

از اولویت­های اصلی دولت اوباما خارج کردن سربازان آمریکایی از افغانستان و عراق بود که در سند سال 2010 مکرر به آن اشاره شده و در سند سال 2015 آن را از «موفقیت­های دولت اوباما» برمی­شمارد (NSS, 2015)؛ این اقدام در جهت کم کردن هزینه­های نظامی ایالات متحده در جهان و منطقه؛ همچنین ملت سازی در خانهانجام گرفت، البته این سیاست مورد انتقاد تحلیل­گران بود و استدلال این بود که «خارج کردن کامل سربازان آمریکایی بدون در نظر گرفتن خطرات این اقدام اشتباه است. به نظر آمریکایی­ها، یکی از دلایل نظمی که در سالهای 2007 و 2008 در عراق به­ وجود آمده بود، حضور مستقیم نظامی آمریکا به­عنوان حافظ سیستم تقسیم قدرت آن روز بود» (Pollack & Walter, 2015: 37-38).

بعد از شروع فرآیند خروج سربازان آمریکایی، متحدان منطقه­ای آمریکا به­ویژه عربستان، نگرانی خود را نسبت به عقب­نشینی آمریکا و ایجاد خلأ قدرت در عراق اعلام کردند، اما دولت آمریکا که در تلاش بود با کم کردن هزینه­ی نظامی و بودجه نظامی خود به سیاست چرخش به سمت آسیا عمل کند، در جهت منافع ملی خویش، نیروهایش را از عراق خارج ساخت.

در سال 2014 ، گروه موسوم به «دولت اسلامی عراق و شام» تصرف سرزمینی خود در عراق را آغاز کرد، مناطقی از این کشور را به تسلط خود در آورد و به عنوان دولت مستقل اعلام موجودیت کرد. ایالات متحده آمریکا از چند جهت نیاز دید که مجدداً در عراق حضور نظامی داشته باشد. اولاً، آمریکا خود را قدرتی جهانی می­بیند و نیاز می­دید «حرکت تروریستی­ای که در سند 2015 آن را فراملی قلمداد می­کند و اهداف منطقه­ای، فرامنطقه­ای و ایدئولوژیک دارد را مهار کند» (NSS, 2015: 10). ثانیاً، این گروه به تهدید امنیت ملی متحدین منطقه­ای آمریکا می­پردازد که امنیت آنها جزو منافع آمریکا است. ثالثاً، در سوریه نتایج دلخواه آمریکا محقق نشده بود و آمریکا، عراق را به عنوان نقطه ورودی برای دخالت گسترده­تر در سوریه می­دید و بعد از ورود به عراق، عملاً و به طور گسترده­تر وارد بحران سوریه شده و مسیر آموزش نظامی مخالفان اسد، هموارتر می­گردید، «حتی به نظر می­رسد آمریکا در نظر دارد مرکز فرماندهی در مقابله با داعش در سوریه را درون کشور عراق یا ترکیه قرار دهد» (Guardian, 2015: 1). رابعاً، خطر بازگشت صدها تن از شهروندان اروپایی و آمریکایی که به داعش پیوسته بودند به کشورهایشان وجود داشت. خامساً، تهدیدات امنیتی این گروه برای امنیت داخلیآمریکا بود. بعد از قدرت گرفتن داعش تهدید آنان برای آمریکا ملموس­تر شد. در ژانویه سال 2014 البغدادی، آمریکا را مستقیماً تهدید کرد که: جنگ نیابتی در شام دیگر شما را یاری نخواهد داد. همانطوری که در عراق به شما یاری نخواهد رساند. به زودی، شما در یک منازعه ی مستقیم خواهید بود. در ژانویه سال 2015 عدنانی سخنگوی داعش، حامیان گروه را واداشت تا «در اروپا و غرب، کافر و هرجای دیگر، صلیبی­ها را هرکجا که یافتند، در سرزمینشان هدف بگیرند» (Katzman and et.al, 2015: 6)؛ این تهدیدات با  کشته شدن دو تن از شهروندان آمریکایی عینیت یافت. این خطرات امنیتی باعث شد آمریکا در پی کنترل داعش بوده و اعلام کند که هدفش تضعیف و نهایتاً شکست دادن این گروه است. البته باید دانست که شکستن محور ایران - سوریه، قطعاً جزو منافع ملی آمریکا است و این ﻣﺴﺄله «باعث می­شود تا زمانی­که مخالفان لیبرال دولت سوریه به برتری نظامی برسند، آمریکا تروریست­های تکفیری را حتی از نظر نظامی تغذیه کند تا دولت اسد نتواند با استفاده از برتری نظامی خود به جنگ داخلی خاتمه دهد» (Brookings, 2012: 1).

«هرچند به نظر می­رسد نهایتاً آمریکا قادر است  تهدید گروه داعش را با اقتدار نظامی از بین ببرد، اما تحقق این ﻣﺴﺄله به استراتژی آمریکا برای حل معضلات منطقه بستگی دارد» (Brookings, 2015: 1)؛ یعنی تا زمانی که کنار رفتن اسد از قدرت جزو منافع ملی آمریکا تعریف شود و بازیگر سومی که منافع آمریکا را در سوریه ﺗﺄمین کند وجود نداشته باشد، آمریکا مجبور است تروریست­های تکفیری را حفظ کند؛ از طرف دیگر، مشکل آمریکا در جنگ با تروریست­ها، فراتر از این گروه­ها بوده و تا زمانی که جنگ­های داخلی منطقه به خصوص جنگ داخلی سوریه پایان نگیرد، خطر سرازیری جنگ به عراق وجود دارد و تروریست­های تکفیری محل امنی برای سازماندهی، آموزش و اجرای عملیات­های خود خواهند داشت.

اینکه آیا آمریکا سعی در یکپارچه­سازی ملت عراق دارد یا به خودمختاری طایفه­ای در عراق می­اندیشد، مطلب مهم و نسبتاً نامشخصی است. فقط می­توان حدس زد با توجه به حجم وسیع معضلات منطقه، آمریکا خود را درگیر مرزبندی جدید نکند و تنها به یکپارچگی عراق تحت نظام سیاسی و نظامی متشکل از شیعیان، سنی­ها و اکراد بپردازد. به نظر می­رسد برای اظهار نظر درباره ﺗﺄﺛﻳر سیاست­های اوباما در عراق زمان بیشتری نیاز است. «از طرف دیگر هرچند چشم انداز برتری نظامی بر داعش مثبت ارزیابی می­شود، اما آینده تفاهم سیاسی و تقسیم قدرت در عراق بین گروه­های مختلف روشن نیست؛ زیرا امروزه هویت عراقی بسیار کم رنگ است و تقسیم بندی سه­گانه سنی، کرد و شیعه است که نقش اصلی را ایفا می­کند» (Brookings, 2015: 1).

8. سوریه جدید: جنگ برای ژئوپلیتیک

مناقشه سوریه از ابتدای خیزش­های عربی در سال 2011 همچنان به عنوان یکی از مشکل­سازترین مسائل سیاست خارجی در جامعه بین­المللی باقی مانده است. در آمریکا نظر واحدی درباره اهمیت سوریه وجود ندارد. کسانی با این استدلال که سوریه جزو منافع حیاتی آمریکا نیست؛ زیرا نه متحد ماست، نه تولید کننده نفت است، نه یک شریک تجاری است و نه حتی یک دموکراسی است، مداخله را رد می­کنند. استدلال موافقان دخالت که به خصوص بعد از آگوست 2014 جو غالب را به دست گرفتند عبارتست از: ﻣﺴﺄله­ی نوع دوستی.

 بیش از 200 هزار نفر طی سه سال نخست جنگ سوریه کشته شده اند که دو برابر تعداد کشته­های جنگ بوسنی است. دلیل اصلی مداخله نظامی اروپا و آمریکا در بوسنی، آمار بالای کشته­شدگان اعلام شده بود. دوم، ﻣﺴﺄله تروریسم است که وجود جنگ­های داخلی، پناهگاه مناسبی برای گروه­های سلفی پدیدآورده است. سومین ﻣﺴﺄله، استدلالی اصولاً استراتژیک هست مبنی بر اینکه ممکن است آمریکا در سوریه منافعی نداشته باشد، ولی آمریکا تقریباً در تمامی کشورهای همسایه سوریه منافع دارد. ترکیه، هم پیمان ناتو است. عراق، امروزه دومین تولید کننده بزرگ نفت در اوپک است و همچنین جنگ داخلی عراق، دیگر تولیدکنندگان نفت مانند کویت، عربستان سعودی و حتی ایران را تهدید می­کند. اردن، متحدی شکننده برای آمریکا است که ثباتش با امنیت اسرائیل در ارتباط تنگاتنگ است و همچنین خود اسرائیل نزدیکترین متحد آمریکا در منطقه است و این همه درحالیست که خطر سرازیری منازعه از داخل سوریه به تمام کشورهای مجاور قوت گرفته است. لبنان و اردن، به دلیل حجم زیاد پناهندگان دچار مشکل اقتصادی شده­اند، البته اروپا نیز کم و بیش با این مشکل مواجه است. جنگ داخلی سوریه احتمال درگیری نظامی قدرت­های منطقه­ای و جهانی را افزایش داده که مثال آن، انهدام هواپیمای نظامی روسیه توسط ترکیه است (Pollack, 2014: 2). اما تنها در نیمه آگوست  2011 بود که اوباما درپی درگیری­های وسیع در سوریه، موضع رسمی گرفت و از بشار اسد خواست از قدرت کنار برود. اوباما، مقاومت زیادی در برابر فشارها برای حمایت نظامی از مخالفان داشت. «مخالفان داخلی اوباما نیز که شامل افرادی مثل جان مک کین سناتور کهنه­کار آمریکایی بود، خواستار این بودند که آمریکا به حمایت تسلیحاتی از مخالفان بپردازد» .(Rugh, 2013)

«حتی زمانی که دولت ترکیه هم­صدا با سعودی­ها، اردن و دیگر دولت های خلیج فارس خواستار تشکیل یک جبهه سنی مخالف ایران و سوریه شدند و دیوید پترائوس رئیس سازمان سیا، پیشنهاد تشکیل طرحی برای تجهیز و آموزش مخالفان دولت سوریه داد که وزیر دفاع وقت لئون پنتا، وزیر خارجه وقت هیلاری کلینتون و ژنرال مارتین دمپسی، رئیس ستاد مشترک ارتش نیز این طرح را تأیید کردند، اوباما یک تنه مخالفت کرد و در عوض با برداشتن چندین گام سعی در حمایت از مخالفان کرد» .(Dempsey, 2015: 1) دولت آمریکا، اول، به صورت کاملا آشکار در منازعه سوریه موضع­گیری کرد. از تابستان سال 2011 اوباما به صورت عمومی به محکوم کردن بشار اسد به دلیل ادامه خشونت­ها پرداخت و خواستار کناره­گیری او از قدرت شد. دوم اینکه، اوباما وارد تلاش­های دیپلماتیک برای پایان دادن منازعه شد و به طور کامل از تلاش­های سازمان ملل و کشورهای عربی حمایت کرد و دولت وی به طور منظم و با هدف مشخصِ قانع کردن روس­ها برای کاهش حمایت دیپلماتیک از بشار اسد، به مشورت و چانه­زنی با رهبران جهان عرب، اروپا و دیگر مناطق دنیا پرداخت. سوم اینکه ایالات متحده کمک­های غیر نظامیِ غیرکشنده بسیار زیادی به مخالفان بشار اسد کرد. این کمک­ها شامل غذا، پناهگاه، نیازهای پزشکی، وسایل ارتباطی و دیگر نیازهای غیرنظامی بود. چهارم، ایالات متحده به طور مداوم بعضی مخالفان مسلح را در کشور اردن آموزش نظامی ­داده و کمک­های نظامی محدود و کنترل شده را به مخالفان مسلح سوریه می­داد .(Rugh, 2013: 23) ولی مخالفان اوباما معتقدند که او به اندازه­ کافی به مخالفان بشار اسد کمک نکرده است. آنها معتقدند که اوباما می توانست این مخاصمه را با انجام دخالت نظامی پایان دهد یا حداقل تسلیحات مورد توجهی را برای شورشیان تهیه کند. منتقدان معتقدند که اوباما می­بایست به طور قوی­تری وارد این ﻣﺴﺄله می­شد (Pollack and Walter, 2015: 5).

اما بی­میلی اوباما برای تهیه کمک­های نظامی مستقیم به مخالفان سوری دو پایه­ی اساسی داشت: نخست اینکه سلاح­های پیشرفته آمریکایی می­توانست در آن زمان در اختیار مخالفان آمریکا قرار گرفته و علیه منافع این کشور مورد استفاده قرار گیرد (در حقیقت مقامات رسمی آمریکا، زمانی را که اتحاد شوروی به افغانستان تجاوز کرد و واشنگتن برای جنگجویان افغانی موشک­های پیشرفته تهیه کرد و ایالات متحده قادر به بازپس­گیری آن سلاح­ها پس از خروج اتحاد شوروی نبود، به خوبی به یاد می­آوردند) .امروزه، مخالفان لیبرال سوری، بی نظم و بسیار پراکنده هستند و هیچ رهبری واحدی که تنها دریافت کننده حمایت نظامی آمریکا باشد وجود ندارد؛ از آن مهم­تر اینکه برخی گروه­های مخالف رژیم اسد در لیست گروه­های تروریستی در آمریکا قرار دارند؛ مانند جبهه النصره که این باعث می­شود مقامات آمریکایی از نظر قانونی نتوانند به آنها کمک کنند. دومین دلیل بی­میلی اوباما برای مسلح­سازی شورشیان این است که بالا بردن دخالت آمریکا می­تواند ریسک قرار دادن سوریه به داخل یک جنگ نیابتی با ایران یا روسیه و یا هر دو را داشته باشد. دولت اوباما منافع چشمگیری در روابط دیپلماتیک با روسیه دارد - که از مهمترین آنها پرونده هسته­ای ایران و موضع روسیه در قبال این ﻣﺴﺄله است - که باعث می­شود مایل نباشد با اقداماتش در سوریه، این رابطه را به خطر اندازد؛ به خصوص در شرایطی که دولت اوباما، تلاش عمده­ای را برای اقدامات دیپلماتیکی انجام می­دهد که روسیه بازیگر کلیدی در آن است. ایالات متحده به دنبال همکاری با روسیه در هر دو موضوع ایران و سوریه است و مایل نیست که حرکت­هایش در یکی از موضوعات، شانس موفقیت در موضوع دیگر را به خطر بیندازد. اصولاً از مشخصه­های دولت اوباما این است که چنین تصمیماتی را با دقت، تأمل و در نظر گرفتن تمام هزینه و فایده­ها اتخاذ می­کند؛ چنانکه بعد از اینکه در سوریه از سلاح شیمیایی استفاده شد و دولت اوباما تلاش­های دیپلماتیک و تبلیغاتی زیادی را برای دخالت نظامی در سوریه دنبال کرد، مجدداً به­خاطر عدم همراهی روسیه و چین از تصمیم خود عقب نشست تا ثابت کند در زمینه استفاده از منابع نظامی، روش دولت او با منش جرج بوش تفاوت محسوسی دارد.

در مجموع به نظر می­رسد اوباما در موضوع سوریه از استراتژی امنیت ملی خود پیروی کرده است. آمریکا هیچ نوع اقدامات یک­جانبه یا نظامی که به طور چشم­گیر آمریکا را وارد میدان جنگ داخلی سوریه کند انجام نداد، اما به خصوص بعد از هجوم داعش به عراق، آمریکا مصمم شد که به جنگ داخلی سوریه پایان دهد و در این راستا بهترین راهبرد را ساخت و تجهیز نیروی سوم در معادلات سوریه می­داند؛ به این معنا که گروه­های لیبرال مخالف در کنار دولت اسد و سلفی­های تکفیری، نیروی مؤثر در وقایع سوریه شوند. البته طبق گفته آمریکایی­ها، این اقدامات چندین سال طول خواهد کشید و سرنوشت آن در هاله­ای از ابهام است. در مجموع، می­توان گفت موضع و استراتژی دولت اوباما در قبال بحران سوریه مشخص نیست. «هرچند به تازگی دولت اوباما استراتژی جدیدی برای مقابله با جنگ­های داخلی در عراق و سوریه تنظیم کرده است، اما این استراتژی اشکالات نظامی و سیاسی زیادی دارد» (Pollack, 2014: 5) و از طرفی به نظر می­رسد طبق اظهارات رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا «منابع کافی برای اجرای این استراتژی تخصیص پیدا نکرده است» .(Dempsey, 2015: 1)

نتیجه­گیری

پرسش اساسی که بار دیگر مطرح می­شود آن است که اساساً استراتژی اوباما در غرب آسیا و شمال آفریقا چیست؟ اوباما برخلاف میل حکومت پاکستان، نیروهای نظامی را برای کشتار اعضای القاعده فرستاد. او اعلام کرد: اگر ما اطلاعات قابل اعتنایی درباره اعضای رده بالای تروریست­ها داشته باشیم و رئیس جمهور پرویز مشرف، عملی انجام ندهد، ما انجام خواهیم داد. اوباما در موضوع افغانستان، سیاست پیشنهادی جو بایدن مبنی بر اینکه عدم تمرکز بر جنگ با طالبان روی زمین تا زمانی که آنها خطر مستقیمی برای ایالات متحده نیستند و بمباران القاعده از آسمان را پذیرفت. اوباما، طبق وعده خود نیروهای ویژه ای را بدون اجازه­ی دولت پاکستان برای کشتن بن لادن در حالی فرستاد که معاون رئیس جمهور و وزیر دفاع از خطر بالای عملیات بیم داشتند. او نسبت به جرج بوش به طور چشمگیری استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین را حتی وقتی این عمل قانوناً مشکوک و کاملاً یک­جانبه­گرایانه بود، افزایش داد. از طرفی، اوباما اکراه زیادی برای استفاده از نیروی نظامی در موضوعاتی که به طور مستقیم منافع حیاتی آمریکا را تهدید نمی­کند، داشت. او تمایل بسیار زیادی داشت که موضوع هسته­ای ایران را از راه دیپلماتیک پیگیری کند تا جنگ مستقیم با ایران. او برای بمباران مواضع بشار اسد بی­میلی نشان داد چون مایل نبود در باتلاق جنگ داخلی سوریه فرو افتد. حتی در مداخله نظامی در لیبی، اوباما تمایل کمتری نسبت به رهبران انگلیس و فرانسه نشان داد؛ در حالی که بوش، جنگ با تروریسم را به نحوی وسیع تعریف کرده بود و به اسم عملیات ضدتروریستی، مقدار بسیار زیادی خون و سرمایه برای جنگ با کسانی که توانایی یا میلی برای به خطر انداختن منافع حیاتی آمریکا نداشتند صرف کرد، اوباما نیروی نظامی ایالات متحده را صرفاً در زمانی که تهدیدی مستقیم برای منافع حیاتی آمریکا وجود داشته باشد به کار می­گیرد. پوشش اقدامات دولت آمریکا در ائتلاف ضد داعش بشردوستانه می باشد، ولی هسته اصلی اقدامات نظامی او در غرب آسیا و شمال آفریقا، عملیات ضدتروریستی محدود، اما ﺗﺄﺛﻳرگذار است.

دلیل اوباما برای این نوع انتخاب­ها، افکار عمومی داخل آمریکا است. اوباما با فهم دقیقی در انتخابات سال 2012، تأکید به تمرکز روی ملت­سازی در آمریکا می­کرد. از ابتدای دولت اوباما تیم سیاسی او متوجه شده بود که سیاست خارجی اوباما با دو خطر اصلی مواجه است؛ اگر تعداد زیادی سرباز آمریکایی در غرب آسیا و شمال آفریقا کشته شود او خطر از دست دادن حمایت دموکرات­ها را خواهد داشت و اگر اجازه تعرض به منافع حیاتی آمریکا را دهد، خطر ضعیف نامیده­شدن توسط جمهوری­خواهان به­وجود خواهد ­آمد. راه حل آن نیز خارج کردن سربازان آمریکایی از مناطق و در عین حملات هوایی در صورت نیاز بود. فارغ از اینکه، این سیاست درست است یا خیر، از نظر سیاسی موفق بود. استراتژی منطقه­ای اوباما کلان، الهام­بخش یا ایده­آلیستی نبود. باراک اوباما واقع­گرا بود و این همان چیزی بود که مردم آمریکا می­خواستند. در واقع هرچند اوباما در طول دوره ریاست جمهوری دستور استفاده از نیروی نظامی در هفت کشور را صادر کرد، اما به گفته او اگر آمریکا از یک دهه­ی گذشته چیزی یاد گرفته باشد، این است که جنگ به طور کلی و به خصوص جنگ­های غرب آسیا و شمال آفریقا هرچیزی که باشند، بسیط و ساده نیستند.

 

منابع:

-         دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال. (1392). سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران. تهران، انتشارات سمت.

-         قاسمی، فرهاد. (1393). اصول روابط بین­الملل. تهران، نشر میزان.

-         قوام، سیدعبدالعلی. (1393). روابط بین­الملل، نظریه­ها و رویکردها. تهران، انتشارات سمت.

-         مشیرزاده، حمیرا. (1393). تحول در نظریه­های روابط بین­الملل. تهران، انتشارات سمت.

-         ملکی، محمدرضا و فرزاد محمدزاده ابراهیمی و سید جواد امام جمعه­زاده. (1395). «سیاست خارجی آمریکا در پرتو راهبرد محور آسیایی دولت اوباما». فصلنامه مطالعات روابط بین­الملل، سال نهم، شماره 33.

 

-       Obama, Barack. (2006). The Audacity of Hope: Thoughts on Reclaiming the American Dream, US, Crown/Three Rivers Press.

-       Zakaria, Fareed. (2008). The Post-American World and the Rise of the Rest, London: Penguin Books.

-       Nye, Joseph. (2006). “Transformational Leadership and U.S. Grand Strategy”. Foreign Affairs, Vol. 85, Issue 4.

-       Pollack, Kenneth. (2014). “Building a Better Syrian Opposition Army: the How and Why”. Center for Middle East Policy at Brookings, No. 35.

-       Pollack and Barbara. (2015). “Escaping the Civil War Trap in the Middle East”. The Washington Quarterly, Vol. 38(2).

-       Rugh, Wikkiam. (2013). “Obama`s Policy Towards Syria”. The Fletcher Forum of World Affairs, Vol. 37(3).

-       Zapfe, Martin. (2013). “The 2014 NSS: Towards an Obama Doctrine?”. CSS Analysis in Security Policy, No. 134.

-       Austin, Lloyd. (2015). “The Middle East in Transition”. a Brookings Center for Middle East Policy, United States Central Command Conference.

-       Haass, Richard. (2008). “Restoring the Balance: A Middle East Strategy for the Next President”. A CFR – Saban Center at Brookings Book.

-   Katzman, K, Blanchard, C. M., Humud, C. E., Margesson, R., & Weed, M. C. (2014). “The Islamic State Crisisand U.S. Policy”. Congressional Research Service.

-       Brookings. (2012). “Options for U.S. Policy in Syria”. available at: http://www.brookings.edu

-       Brookings. (2015). “The Middle East in Transition". accessible at:

http://www.brookings.edu

-       Byden, Joe. (2011). “Newsmaker interview”, accessible  at:

http://www.pbs.org

-       Clinton, Hillary. (2011). “US urges restraint in Egypt”. says government stable, accessible at: http://www.reuters.com/article

-       Cordesman, Anthony. (2015). “All Spin and No Substance: The Need for a Meaningful Obama Strategy”. Center for Strategic and International Studies, January 21, accessible at: https://www.csis.org

-       Dempsey, Martin. (2015). “ Posture Statement ”. accessible  at: http://www.armed-services

-       Doran, Michael. (2015). “Obama’s Secret Iran Strategy”. mosaic advancing Jewish thought, ,accessible at: http://mosaicmagazine.com

-   Petraeus, David. (2015). “Capitol Hill in Washington”. accessible at: http://www.theguardian.com

-       Kerry, John. (2013). “speaks at a press conference at Ben Gurion airport in Tel Aviv”. accessible at:

http://www.theguardian.com

-       Kerry, John. (2013). “ Remarks by Secretary of State on Egypt”. accessible  at: http://www.state.gov/secretary

-       Kerry, John. (2014). “Meeting with Egyptian President al-Sisi”. accessible at: http://www.state.gov

-       “National Security Strategy”. (2010). the Whitehouse, Washington, available at:  https://www.whitehouse.gov.

-       “National Security Strategy”. (2015). the Whitehouse, Washington,  available at:  https://www.whitehouse.gov 

-       Obama, Barack. (2011). "Remarks by the President on the Middle East and North Africa”. accessible  at: https://www.whitehouse.gov

-  Teitelbaum, Joshua.(2011). “Saudi Arabia, Iran, and America in the wake of the Arab Spring”. available at: http://besacenter.org

 

 



[1]  نویسنده مسئول                                                                           Email: mjjavad@ut.ac.ir

فصلنامه مطالعات روابط بین الملل، سال نهم، شماره 36، زمستان 1395

[2] Pivot to Asia

منابع:

-         دهقانی فیروزآبادی، سیدجلال. (1392). سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران. تهران، انتشارات سمت.

-         قاسمی، فرهاد. (1393). اصول روابط بین­الملل. تهران، نشر میزان.

-         قوام، سیدعبدالعلی. (1393). روابط بین­الملل، نظریه­ها و رویکردها. تهران، انتشارات سمت.

-         مشیرزاده، حمیرا. (1393). تحول در نظریه­های روابط بین­الملل. تهران، انتشارات سمت.

-         ملکی، محمدرضا و فرزاد محمدزاده ابراهیمی و سید جواد امام جمعه­زاده. (1395). «سیاست خارجی آمریکا در پرتو راهبرد محور آسیایی دولت اوباما». فصلنامه مطالعات روابط بین­الملل، سال نهم، شماره 33.

 

-       Obama, Barack. (2006). The Audacity of Hope: Thoughts on Reclaiming the American Dream, US, Crown/Three Rivers Press.

-       Zakaria, Fareed. (2008). The Post-American World and the Rise of the Rest, London: Penguin Books.

-       Nye, Joseph. (2006). “Transformational Leadership and U.S. Grand Strategy”. Foreign Affairs, Vol. 85, Issue 4.

-       Pollack, Kenneth. (2014). “Building a Better Syrian Opposition Army: the How and Why”. Center for Middle East Policy at Brookings, No. 35.

-       Pollack and Barbara. (2015). “Escaping the Civil War Trap in the Middle East”. The Washington Quarterly, Vol. 38(2).

-       Rugh, Wikkiam. (2013). “Obama`s Policy Towards Syria”. The Fletcher Forum of World Affairs, Vol. 37(3).

-       Zapfe, Martin. (2013). “The 2014 NSS: Towards an Obama Doctrine?”. CSS Analysis in Security Policy, No. 134.

-       Austin, Lloyd. (2015). “The Middle East in Transition”. a Brookings Center for Middle East Policy, United States Central Command Conference.

-       Haass, Richard. (2008). “Restoring the Balance: A Middle East Strategy for the Next President”. A CFR – Saban Center at Brookings Book.

-   Katzman, K, Blanchard, C. M., Humud, C. E., Margesson, R., & Weed, M. C. (2014). “The Islamic State Crisisand U.S. Policy”. Congressional Research Service.

-       Brookings. (2012). “Options for U.S. Policy in Syria”. available at: http://www.brookings.edu

-       Brookings. (2015). “The Middle East in Transition". accessible at:

http://www.brookings.edu

-       Byden, Joe. (2011). “Newsmaker interview”, accessible  at:

http://www.pbs.org

-       Clinton, Hillary. (2011). “US urges restraint in Egypt”. says government stable, accessible at: http://www.reuters.com/article

-       Cordesman, Anthony. (2015). “All Spin and No Substance: The Need for a Meaningful Obama Strategy”. Center for Strategic and International Studies, January 21, accessible at: https://www.csis.org

-       Dempsey, Martin. (2015). “ Posture Statement ”. accessible  at: http://www.armed-services

-       Doran, Michael. (2015). “Obama’s Secret Iran Strategy”. mosaic advancing Jewish thought, ,accessible at: http://mosaicmagazine.com

-   Petraeus, David. (2015). “Capitol Hill in Washington”. accessible at: http://www.theguardian.com

-       Kerry, John. (2013). “speaks at a press conference at Ben Gurion airport in Tel Aviv”. accessible at:

http://www.theguardian.com

-       Kerry, John. (2013). “ Remarks by Secretary of State on Egypt”. accessible  at: http://www.state.gov/secretary

-       Kerry, John. (2014). “Meeting with Egyptian President al-Sisi”. accessible at: http://www.state.gov

-       “National Security Strategy”. (2010). the Whitehouse, Washington, available at:  https://www.whitehouse.gov.

-       “National Security Strategy”. (2015). the Whitehouse, Washington,  available at:  https://www.whitehouse.gov 

-       Obama, Barack. (2011). "Remarks by the President on the Middle East and North Africa”. accessible  at: https://www.whitehouse.gov

-  Teitelbaum, Joshua.(2011). “Saudi Arabia, Iran, and America in the wake of the Arab Spring”. available at: http://besacenter.org