نوع مقاله: پژوهشی

نویسندگان

1 ایران تهران دانشگاه تهران دانشکده حقوق و علوم سیاسی گروه روابط بین الملل دانشجو دکتری روابط بین الملل

2 دانشیار روابط بین‎الملل، گروه روابط بین‎الملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه تهران

چکیده

هرچند الگوهای مربوط به ظهور و افول قدرت‏ها طی قرن‏های متمادی تکرار شده‏اند، اما به‏طور شگفت‏آوری حتی امروزه نیز شواهد قاطعی برای پاسخ به این پرسش که «دلیل پیدایش و سقوط قدرت‏ها چیست؟» در دست نیست. تلاش‏هایی که تا به امروز به‏منظور به نظم درآوردن الگوهای ظهور و سقوط قدرت‏های جهانی انجام شده‏است پیوندی تنگاتنگ میان الگوهای تناوبی پیدایش (و افول) نظم‏های جهانی با چرخه‏های ظهور (و سقوط) هژمون‏های جهانی برقرار نموده‏اند که هر دوی آنها نیز شدیداً متأثر از امواج جنگ‏های سراسری هستند. مقاله پیش‏رو، با بهره‏گیری از ادبیات موجود در این زمینه و ارائه مفاهیم جدیدی ازجمله درون‏گرایی (جستجوی منابع قدرت در داخل) و برون‏گرایی (درون‏گرایی+جستجوی منابع قدرت در خارج از مرزها)، در پاسخ به پرسش آغازین بالا این فرضیه را به آزمون گذاشته است که «کسب منزلت هژمونی جهانی ازسوی قدرت‏های بزرگ مستلزم اتخاذ رویکرد درون‏گرایی تا زمان ورود هژمون مستقر به مرحله افول و سپس گذار به رویکرد برون‏گرایی است. ازسوی دیگر، درپیش‏گرفتن رویکرد درون‏گرایی ازسوی هژمون مستقر منجر به کوتاه‏شدن چرخه هژمونی و سقوط هژمون خواهد شد.» این پژوهش از نوع اکتشافی بوده و برای تجزیه‏وتحلیل داده‏های گردآوری‏شده از روش علّی یا پس‏رویدادی استفاده شده است. یافته‏های پژوهش نیز ضمن تأیید فرضیه بالا، این نتیجه را درپی دارند که اگرچه گریزی از تکرار چرخه هژمونی و نظم جهانی نیست، اما تطویل یک چرخه هژمونی ممکن و منوط به درپیش‏گرفتن رویکرد برون‏گرایی ازسوی هژمون درعین حفظ تعادل میان افزایش تعهدات و مسئولیت‏های بین‏المللی و افزایش قدرت اقتصادی، نظامی و هنجاری است.
 

کلیدواژه‌ها

عنوان مقاله [English]

The Relation between Extroverted/Introverted Foreign Policy and the Rise and Fall of World Hegemons

نویسندگان [English]

  • Mojtaba Touiserkani 1
  • Abumohammad Asgarkhani 2

1 PhD Candidate of International Relations, Faculty of Law & Political Sciences, University of Tehran, Tehran, Iran

2 Associate Professor of International Relations, Faculty of Law and Political Sciences, University of Tehran, Tehran, Iran

چکیده [English]

Although the patterns of emergence and decline of the powers are recurred for centuries, surprisingly there are no clear evidences to answer the question of what are the causes for rise and fall of powers. The efforts made to date to order the patterns of rise and fall of world powers have created a close link between the periodic patterns of emergence (and decline) of world orders with the cycles of rise (and fall) of global hegemons, which both are severely influenced by the waves of global wars. Utilizing the literature on this field and introducing new concepts such as introversion (seeking for internal power resources) and extroversion (introversion + seeking for external power resources beyond the borders), this essay is to test this hypothesis that “achieving the status of global hegemony by a super power requires the adoption of an introvertist approach until deployed hegemony enters into a decline period and subsequently transition into an extrovertist approach. On the other hand, taking on an introvertist approach by the deployed hegemon will abridge the hegemonic cycle and leads to the decline of the hegemon”. This research is exploratory in nature. To analyze the collected data, this study uses the causal or post-event method. Findings of the study confirm the above hypothesis and draw the conclusion that although there is no desertion of the recurrence of the hegemonic cycle and the global order, the length of a hegemonic cycle is subject to the pursuit of an extrovertist approach by the hegemon.

کلیدواژه‌ها [English]

  • hegemony
  • Global War Cycle
  • Periodic Patterns of Word Orders
  • Introvertism
  • Extrovertism

نسبت میان سیاست خارجی درون‏گرا/برون‏گرا با ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی

مجتبی تویسرکانی[1]

کاندیدای دکتری روابط بین‎الملل، گروه روابط بین‎الملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه تهران

ابومحمد عسگرخانی

دانشیار روابط بین‎الملل، گروه روابط بین‎الملل، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دانشگاه تهران

(تاریخ دریافت 4/11/97 -  تاریخ تصویب 1/6/98)

 

چکیده

هرچند الگوهای مربوط به ظهور و افول قدرت‏ها طی قرن‏های متمادی تکرار شده‏اند، اما به‏طور شگفت‏آوری حتی امروزه نیز شواهد قاطعی برای پاسخ به این پرسش که «دلیل پیدایش و سقوط قدرت‏ها چیست؟» در دست نیست. تلاش‏هایی که تا به امروز به‏منظور به نظم درآوردن الگوهای ظهور و سقوط قدرت‏های جهانی انجام شده‏است پیوندی تنگاتنگ میان الگوهای تناوبی پیدایش (و افول) نظم‏های جهانی با چرخه‏های ظهور (و سقوط) هژمون‏های جهانی برقرار نموده‏اند که هر دوی آنها نیز شدیداً متأثر از امواج جنگ‏های سراسری هستند. مقاله پیش‏رو، با بهره‏گیری از ادبیات موجود در این زمینه و ارائه مفاهیم جدیدی ازجمله درون‏گرایی (جستجوی منابع قدرت در داخل) و برون‏گرایی (درون‏گرایی+جستجوی منابع قدرت در خارج از مرزها)، در پاسخ به پرسش آغازین بالا این فرضیه را به آزمون گذاشته است که «کسب منزلت هژمونی جهانی ازسوی قدرت‏های بزرگ مستلزم اتخاذ رویکرد درون‏گرایی تا زمان ورود هژمون مستقر به مرحله افول و سپس گذار به رویکرد برون‏گرایی است. ازسوی دیگر، درپیش‏گرفتن رویکرد درون‏گرایی ازسوی هژمون مستقر منجر به کوتاه‏شدن چرخه هژمونی و سقوط هژمون خواهد شد.» این پژوهش از نوع اکتشافی بوده و برای تجزیه‏وتحلیل داده‏های گردآوری‏شده از روش علّی یا پس‏رویدادی استفاده شده است. یافته‏های پژوهش نیز ضمن تأیید فرضیه بالا، این نتیجه را درپی دارند که اگرچه گریزی از تکرار چرخه هژمونی و نظم جهانی نیست، اما تطویل یک چرخه هژمونی ممکن و منوط به درپیش‏گرفتن رویکرد برون‏گرایی ازسوی هژمون درعین حفظ تعادل میان افزایش تعهدات و مسئولیت‏های بین‏المللی و افزایش قدرت اقتصادی، نظامی و هنجاری است.

 

واژگان کلیدی: هژمونی، چرخه جنگ‏های سراسری، الگوی تناوبی نظم جهانی، درون‏گرایی، برون‏گرایی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

تاریخ شامل نمونه‏های بسیاری از ملت‏هایی است که تا قله قدرت جهانی اوج گرفتند اما در ادامه متحمل رکود و افول شده و نهایتاً از هم پاشیدند. دلیل پیدایش و سقوط قدرت‏ها چیست؟ این پرسشی است که طی دوران‏های مختلف تحت عنوان چرخه تاریخی رشد و زوال قدرت‏ها، و بعدها چرخه نظم جهانی، به آن پرداخته شده است. یقیناً علاوه بر پژوهش‏گران و نویسندگان، ملت‏ها و رهبرانی نیز که در برهه‏ای از زمان در اوج قرار داشته‏اند از خود پرسیده‏اند که چگونه می‏توان این جایگاه را حفظ نمود. اما نگاهی به تاریخ نشان می‏دهد حتی اگر آنها پاسخ این پرسش را یافته ‏بوده‏اند، نتوانسه‏اند به آن جامعه عمل بپوشانند؛ چراکه این چرخه همچنان ادامه دارد (Mosser, 2009: 1). شاید هم توان ملت‏ها در برابر جبر تاریخ ناچیز است و یا همان‏گونه که اسوالد اشپینگلر[2] در کتاب انحطاط غرب به آن باور دارد، دولت‏ها نیز بسان موجودات زنده رشد می‏کنند و می‏میرند و بنابراین سرنوشتی جز انحطاط برای هژمونی متصور نیست. در این بین، قدرت‏ها گاهی اوقات همچون برخی انسان‏ها به‏آرامی فرسوده می‏شوند و با مرگی طبیعی پایان می‏یابند اما برخی دیگر به‏نحوی سریع و غیرمترقبه همچون حمله قلبی در آدمی (Gündüz, 2016: 2). ابن‏خلدون نیز دولت را به‏مثابه نماد برجسته تمدن، همچون یک اَندامگان تابع قانون طبیعی رشد، بلوغ و انحطاط می‏داند. (ابن‏خلدون، 1366: 324)

علاوه بر این، اگرچه الگوهای مربوط به ظهور و افول قدرت‏ها طی قرن‏های متمادی تکرار شده‏اند اما به‏طور شگفت‏آوری حتی امروزه نیز شواهد قاطعی برای پرسش بالا در دست نیست. احتمالاً روبرت موات[3]، پروفسور اسکاتلندی دانشگاه بریستول، نخستین متفکری بوده که در صدد به نظم درآوردن الگوی تناوبی ظهور و سقوط قدرت‏های جهانی برآمده است. وی در اثر خود با عنوان تاریخ دیپلماسی اروپا که طی دو جلد (1415-1789 و 1815-1914) به مطالعه جنگ‏های این قاره پرداخته است، چهار موج جنگ‏های بزرگ را در تاریخ معاصر از یکدیگر تفکیک نموده است: جنگ‏های ایتالیا (1494-1559)، جنگ‏های سی‏ساله (1618-1648)، جنگ‏های لوئی چهاردهم (1672-1713) و جنگ‏های ناپلئونی(1791-1815). علاوه بر این چهار موج، تاریخ معاصرتر نیز موج پنجمی را در دو جنگ جهانی قرن بیستم ارائه می‏دهد (1914-1945). این دسته‏بندی که به‏لحاظ تجربی اثبات شده است، از سوی چندین نویسنده متأخر نیز با انجام کمی تغییرات پذیرفته و توضیح داده شده است، نویسندگانی همچون آرنولد توین‏بی[4] (1987)، کوئینسی رایت[5] (1965)، فارار[6] (1977)، جورج مدلسکی[7] (1978)، رابرت گیلپین[8] (1981) و جاشوا گلدشتاین[9] (1988).

آغاز هر یک از این امواج جنگ‏های بزرگ، نشان‏دهنده ویرانی نظم جهانی مستقر است. پایان هر موج نیز آغاز نظم جهانی جدیدی است، نظمی که به نظام سیاسی جهانی بزرگ‏تری که نظام دولت‏ها بخشی از آن است تعلق دارد (Bull, 1977: 21). بنابراین نظم جهانی با امواج جنگ‏های بزرگ تعیین می‏شود. بر این اساس، با توجه به شناسایی پنج موج جنگ‏های بزرگ، پنج نظم جهانی مشخص را می‏توان در طول تاریخ مدرن از یکدیگر تفکیک نمود: نخست، نظم جهانی ایبری (1659-1519) به رهبری اسپانیا که در دوره بین جنگ‏های ایتالیا و جنگ‏های سی‏ساله وجود داشت؛ دوم، نظم جهانی هلندی (1713-1648) که بین جنگ‏های سی‏ساله و جنگ‏های لوئی چهاردهم وجود داشت؛ سوم، نظم جهانی بریتانیایی قرن هجدهم (1815-1713) که بین جنگ‏های لوئی چهاردهم و جنگ‏های ناپلئونی برقرار بود؛ چهارم، نظم جهانی بریتانیایی قرن نوزدهم (1945-1815) در فاصله جنگ ناپلئونی و جنگ جهانی اول؛ و پنجم، نظم جهانی معاصر آمریکایی (1945 تا به امروز) که با پایان جنگ جهانی دوم ظهور یافت. هر نظم جهانی در اینجا، به‏عنوان الگوی تناوبی یا چرخه درک می‏شود که سه مرحله رشد، رکود و نزول را طی می‏کند، طرحی که چندان از فرضیه‏های نویسندگانی مانند توین‏بی (1987[1942])، رایت (1965)، گیلپین (1981)، امانوئل والرشتاین[10] (1984)، مدلسکی (1978)، مدلسکی و ویلیام تامپسون[11] (1989) به دور نیست.

پژوهش حاضر برآن است تا به تبیینی واقعی از علل ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی نائل‏آید. از این‏رو، ابتدا با تدقیق در ادبیات موجود در این زمینه و گزینش بخش‎‏های مؤثر مدل‏های پیشین، مفاهیم جدیدی ازجمله درون‏گرایی[12] (جستجوی منابع مادی و معنوی قدرت در داخل) و برون‏گرایی[13] (درون‏گرایی+جستجوی منابع مادی و معنوی قدرت در خارج از مرزها) را به‏خدمت گرفته‏است تا بتواند به پاسخی مناسب به این پرسش دست‏یابد که علت اصلی ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی در چیست؟ در پاسخ، این فرضیه به‏آزمون گذاشته شده‏است که «کسب منزلت هژمونی جهانی ازسوی قدرت‏های بزرگ مستلزم اتخاذ رویکرد درون‏گرایی تا زمان ورود هژمون مستقر به مرحله افول و سپس گذار به رویکرد برون‏گرایی است. ازسوی دیگر، درپیش‏گرفتن رویکرد درون‏گرایی ازسوی هژمون مستقر منجر به کوتاه‏شدن چرخه هژمونی و سقوط هژمون خواهد شد.»

فرضیه بالا را با کمی جرح‏وتعدیل می‏توان برای نیل به هژمونی منطقه‏ای (قدرت بزرگ) و یا کسب قدرت متوسط نیز ارائه نمود که به‏دلیل محدودیت در ارائه یافته‏ها و تحلیل آنها طی یک مقاله، مقاله پیش‏رو تنها به ابعاد ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی و نسبت آن با اتخاذ رویکرد درون‏گرایی/برون‏گرایی ازسوی هژمون جهانی مستقر و هژمون‏های بالقوه پرداخته و بنابراین داده‏های پژوهش حول وضعیت قدرت‏های اسپانیا، هلند، بریتانیا و ایالات متحده در برهه‏های زمانی خاص و رقبای آنها جمع‏آوری شده‏است. داده‏های گردآوری‏شده و به‏نظم‏درآمده نیز با روش علّی مورد تجزیه‏وتحلیل قرارگرفته است. در این مرحله، تأثیر متغیرهای مستقل (برون‏گرایی/درون‏گرایی) بر متغیرهای میانی (زور، ثروت و محبوبیت) و نهایتاً بر متغیرهای وابسته (ظهور، تداوم و سقوط دولت‏ها) از طریق استدلال استقرایی مورد ارزیابی قرار گرفته است. پس از کشف قوانین موجود میان متغیرهای پژوهش، با بهره‏گیری از استدلال قیاسی و تکیه بر نظریه‏های ازپیش موجود و نیز قوه فهم فردی، چرایی وجود چنین رابطه‏ای استنباط و در بخش نتیجه‏گیری ارائه شده‏است. همچنین ازآنجاکه پژوهش حاضر مبتنی بر یک‏سری مفاهیم جدید در راستای نظریه‏پردازی روابط بین‏الملل است، پیش از بیان یافته‏ها به تبیین نقش نظریه و به‏ویژه نظریه‏های ساختاری روابط بین‏الملل و نیز چارچوب مفهومی پژوهش حاضر اشاره شده‏است.

1. کارکرد نظریه در روابط بین‏الملل

نظریه، مجموعه‏ای از مفاهیم، تعاریف و گزاره‏های به‏هم مرتبط است که به توصیف، تبیین و پیش‏بینی وقایع یا وضعیت‏ها از طریق تعیین روابط میان متغیرها می‏پردازد. هدف از نظریه، عمل است؛ و بنابراین تدوین نظریه نوعاً معطوف و محدود به تفسیر و فهم واقعیت نیست، بلکه برای واکنش نشان دادن و تأثیرگذاری بر آن است. این نوع نگاه سودمندگرایانه به نظریه، نافی ادعای اثبات‏گرایانه جدایی ارزش از واقعیت است. نگاه گزینشی نظریه به واقعیت را شاید بیش از هر جای دیگر بتوان در عرصه نظریه‏پردازی روابط بین‏الملل سراغ گرفت؛ جایی که نظریه‏های آن آغشته به ارزش‏ها (بر حسب قدرت) بوده و ارزش‏های آن تحت لوای توجیهات نظری عرضه می‏شوند. بر همین اساس است که رابرت کاکس (1981: 128)، نظریه‏پرداز انتقادی روابط بین‏الملل عنوان می‏دارد: «نظریه همواره برای کسی و در راستای هدفی است.»

به همین منوال، مطالعه سیر دانش روابط بین‏الملل و نظریه‏پردازی علمی در این عرصه، در مجموع نشان از تلاش اندیشمندان و نظریه‏پردازان این رشته برای حفظ، ارتقا و یا بازیابی سطح قدرت کشور (و بعضاً قاره، منطقه، تمدن و ...) متبوع خود دارد. از این منظر، بی‏جهت نیست که نخستین تلاش برای علمی نمودن مطالعه روابط بین‏الملل، به‏رغم اروپامحوری و سلطه واقع‏گرایی، در ایالات متحده و در راستای تنظیم و ترویج لیبرالیسم صورت پذیرفت. در واقع، بهره‏گیری نظریه‏پردازان آمریکایی از اندیشه‏های لیبرال برای قوام بخشیدن به بنیان‏های اولیه رشته روابط بین‏الملل در فردای جنگ جهانی اول، با امید به تغییر بنیادین در نظام بین‏الملل و روابط حاکم میان دولت‏ها صورت پذیرفت که خواسته یا ناخواسته بر تغییر مرکزیت نظام بین‏الملل از اروپا به ایالات متحده طی سه دهه پس از آن مؤثر افتاد. در خلال دهه ۱۹۲۰ نیز با تبدیل شدن نظریه مارکسیسم-لنینیسم (برگرفته از ایدئولوژی کمونیسم) به جنبش فلسفی متمایزی که درپی تأسیس دولت سوسیالیستی و توسعه آن در آینده بود، اتحاد جماهیر شوروی توانست پس از جنگ جهانی دوم به قدرتی بزرگ تبدیل شود. در ادامه نیز در واکنش به دور شدن اروپا از مرکزیت تحولات بین‏المللی، رشته روابط بین‏الملل شاهد ظهور مکتب انگلیسی و مکتب فرانکفورت از سوی اندیشمندان عموماً غیرآمریکایی و اغلب اروپایی بود که تلاش داشتند تا با طرح ضرورت و امکان تحول در نظام بین‏الملل، راه را برای بازیابی قدرت جهانی اروپا و نقش‏آفرینی مؤثرتر کشورهای آن در معادلات بین‏المللی فراهم آورند. حضور پررنگ اندیشمندان استرالیایی و کانادایی در میان نظریه‏پردازان این دو نحله فکری را نیز می‏توان بر همین پایه توجیه نمود. با این حال، نظریه رئالیسم ساختاری کنت والتز آمریکایی تا پایان جنگ سرد همچنان سلطه خود را بر جریان مطالعه علمی روابط بین‏الملل حفظ نمود.

پس از جنگ سرد نیز رشته روابط بین‏الملل شاهد ظهور یا بازخوانی نظریه‏های متعددی بود که هر یک به نحوی در صدد تبیین امور جاری و پیش‏بینی تحولات آینده نظام بین‏الملل برآمدند که بی‏شک بخش بزرگی از آنها در راستای ایجاد توجیهات نظری لازم برای حفظ و ارتقای قدرت دول متبوع ارائه دهندگان آن است. دو نظریه پایان تاریخ فوکویاما[14] (1989) و ستیز تمدن‏های هانتینگتون[15] (1993) را شاید بتوان بارزترین مثال‏ها از این دست نظریه‏پردازی‏های تجویزی به حساب آورد که البته به‏دلیل پیام شدیداً آشکارشان مبنی بر حفظ برتری ایالات متحده، از سوی جامعه اندیشمندان غیرآمریکایی و بعضاً آمریکایی مورد انتقاد قرار گرفت. نظریه رئالیسم تهاجمی جان مرشایمر[16] را اما می‏توان جدی‏ترین و منسجم‏ترین تلاش علمی در رشته روابط بین‏الملل به‏منظور تداوم و بسط قدرت ایالات متحده در دنیای پس از جنگ سرد به‏شمار آورد. نظریه رئالیسم تهاجمی درواقع چارچوبی نظری برای تداوم هژمونی ایالات متحده و در عین حال، ممانعت از ظهور دیگر هژمون‏ها ارائه می‏دهد. همانگونه که خود مرشایمر (1390: 13) عنوان داشته‏است، نظریه رئالیسم تهاجمی «توضیح می‏دهد که قدرت‏های بزرگ در گذشته چگونه رفتار کرده‏اند و در آینده چگونه رفتار خواهند کرد و بنابراین عمدتاً یک نظریه توصیفی است، اما در عین حال تجویزی نیز هست و دولت‏ها باید طبق رهنمودهای این نظریه عمل کنند، چراکه این نظریه بهترین راه تضمین بقا در جهانی پرمخاطره را ارائه می‏کند.» این بایدها عمدتاً معطوف به ایالات متحده به‏مثابه هژمون نیم‏کره غربی و البته تنها هژمون منطقه‏ای در جهان امروز است که از نظر مرشایمر لازم است به هر نحو ممکن (در درجه اول احاله مسؤلیت و موازنه‏گری دور از ساحل و در درجات بعدی شرکت مستقیم در موازنه علیه هژمون بالقوه و حتی جنگ علیه آن) مانع دست‏یابی قدرت‏های بزرگ منطقه‏ای به منزلت قدرت هژمون شود. بخشی از این بایدها اما متوجه قدرت‏های بزرگ و هژمون‏های منطقه‏ای بالقوه است که برخی از آنها را با امید واهی ارتقای جایگاه خود در نظام بین‏الملل و نیل به منزلت قدرت هژمون، در دام رقابت‏های تسلیحاتی و هدررفت ثروت ملی انداخته و باعث شده است تا علاوه بر تحلیل بسیاری از ظرفیت‏های بالفعل و بالقوه اقتصادی و نظامی (قدرت سخت)، از وجهه فرهنگی و قدرت سیاسی-دیپلماتیک (قدرت نرم) آنها نیز کاسته شود.

2. غایت نظریه‏های ساختاری روابط بین‏الملل

مقاله پیش رو، عمدتاً بر این باور نیست که قصد مرشایمر از تدوین نظریه رئالیسم تهاجمی، تهییج بازیگران ناراضی از توزیع قدرت جهانی و منطقه‏ای و درگیرساختن آنها در رقابت‏های غیرضروری و نابرابر با هدف زمینه‏سازی برای نابودی رقبای بالقوه ایالات متحده است، اما این دقیقاً همان اتفاقی است که در فضای پسا جنگ سرد برای برخی از قدرت‏های بزرگ در مناطقی از جهان رخ داده است. چنین مسیری را حتی برخی دولت‏ها دهه‏ها پیش از تدوین نظریه رئالیسم تهاجمی پیموده بودند. جالب اینکه ایده‏های رئالیسم تهاجمی حتی از سوی قدرت‏های متوسط نیز در برابر قدرت هژمون دنبال شده است، در حالی که مرشایمر آنرا برای توصیف و تبیین روابط میان قدرت‏های بزرگ جهانی ارائه نموده است. بنابراین، پژوهش حاضر بر این مدعا است که برخی از دولت‏های تجدیدنظرطلب و ناراضی از وضع موجود با توسل به ایده‏های مطرح در نظریه رئالیسم تهاجمی در صدد نیل به هژمونی منطقه‏ای بوده و هستند تا بنا بر ادعای مرشایمر به حداکثر امنیت دست‏یابند؛ در حالی که هم تحلیل‏های نظری و هم شواهد عینی/تجارب تاریخی (که مقاله پیش‎رو به گوشه‏ای از آنها پرداخته است)، مؤید عدم توفیق این دسته از دولت‏ها در نیل به این هدف و حتی امکان فروپاشی آنها، در صورت تداوم عمل براساس بایدهای نظریه رئالیسم تهاجمی است.

بدیهی است که همه دولت‏های تجدیدنظرطلب، بر حسب نظریه رئالیسم تهاجمی پیش نمی‏روند و مسیرهای دیگری را برای بهبود جایگاه منطقه‏ای و بین‏المللی خود انتخاب نموده‏اند. حتی دولتی مانند چین که سال‏ها بر مبنای بایدهای نظریه رئالیسم تهاجمی (پیش از ارائه آن) پیش می‏رفت، از دهه 1970 مسیر خود را تغییر داد که بالقوه می‏تواند زمینه‏ساز نیل آن به‏سوی هژمونی جهانی نیز باشد. دولت لیبی به رهبری قذافی نیز که سودای رهبری جهان اسلام و عرب را در سر می‏پروراند، در دوره طولانی زمام‏داری خود اساساً منطبق با رهیافت‏های نظریه رئالیسم تهاجمی عمل می‏کرد و زمانی‏که خسته از جدال با غرب، اقدام به برچیدن تأسیسات هسته‏ای خود نمود، به‏دلیل هم‏آوردی‎های بی‏حاصل با قدرت هژمون و تحلیل ظرفیت‏های داخلی، چنان تضعیف شده بود که سرنوشتی جز فروپاشی در انتظارش نبود. سرنوشت عراق تحت فرمان‏روایی صدام حسین را می‏توان بارزترین نمونه اتخاذ سیاست خارجی یک دولت براساس رهنمودهای نظریه رئالیسم تهاجمی و پیامدهای اجتناب‏ناپذیر آن به‏شمار آورد. همچنین امروزه به‏نظر می‏رسد که کره شمالی و ایران بر این عقیده‏اند که مسیر قدرت، از نظریه رئالیسم تهاجمی و مواجهه فعال با هژمون مستقر می‏گذرد. این در حالی است که رئالیسم تهاجمی اساساً از منظر هژمون مستقر تدوین شده و قاعدتاً حامل اهداف و منافع جهانی ایالات متحده و نه دیگر قدرت‏های بزرگ یا هژمون‏های بالقوه است.

نه‏تنها نظریه رئالیسم تهاجمی، بلکه تمام نظریه‏های ساختاری روابط بین‏الملل، خواسته یا ناخواسته در جهت اهداف و منافع هژمون (مستقر یا جایگزین) گام برمی‏دارند. همان‏گونه که در ادامه این مقاله بحث شده است، پیوندی تنگاتنگ میان الگوهای تناوبی پیدایش (و افول) نظم‏های جهانی با چرخه‏های ظهور (و سقوط) هژمون‏های جهانی وجود دارد که هر دوی آنها نیز شدیداً متأثر از امواج جنگ‏های سراسری هستند. به‏عبارت بهتر، پیدایش هر چرخه نظم جهانی با ظهور یک هژمون جهانی مقارن بوده که از دل یک جنگ فراگیر بیرون آمده است. نظم در اینجا به‏معنای ترتیبات یا مقررات میان افراد و چیزها در رابطه با یکدیگر برپایه سلسله‏مراتب، الگو و شیوه‏ای خاص است (Oxford Dictionary, 2010). در این معنی، نظم جهانی به الگوها یا مقررات فعالیت بشر اشاره دارد که اهداف آغازین یا ابتدایی زندگی اجتماعی بشر را در کل برآورده می‏سازد (Bull, 1977: 19). نظم بین‏المللی نیز در قالب الگوهای فعالیت که اهداف آغازین یا ابتدایی جامعه دولت‏ها یا جامعه بین‏الملل را برآورده می‏سازد، تعریف می‏شود (Bull, 1977: 8). بنابراین، نظم جهانی بیشتر انسان‏محور و سیاره‏محور است و بر روابط میان بشریت تأکید دارد؛ اما در روابط بین‏الملل، مفهوم نظم بین‏المللی به‏طور کلی نظمی میان دولت‏ها در یک نظام یا جامعه‏ای از دولت‏ها درنظر گرفته می‏شود (Jackson and Sørensen, 2010: 302).

در میان بازیگران جهانی، دولت‏ها با وجود تکثیر بازیگران غیردولتی و افزایش اهمیتِ مناسبات بشری خارج از دولت، کماکان بازیگر اصلی محسوب می‏شوند و نه‏تنها نظم بین‏المللی، بلکه نظم جهانی نیز نهایتاً متکی بر دولت‏ها است. دولت‏های معاصر فی‏نفسه پایه و اساس حفظ، توسعه و تغییر نظم‏ها و هنجارهای حقوقی، اقتصادی و سیاسی هستند که نظم بین‏المللی موجود را تشکیل می‏دهند، و برخلاف پیش‏گویی‏های بیش از حد جهان‏گرایانه که انقراض احتمالی دولت-ملت‏ها را تحت عنوان جهانی‏شدن نوید می‏دهد (Sutch and Elias, 2007: 144-145; Weiss, 1998: 1-3)، شواهد تجربی پیوسته حاکی از مرکزیت دولت‏ها در سه بعد ذکرشده نظم بین‏المللی بوده است. علاوه بر این، نظم‏ها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی نیز تا حد زیادی برآیند رفتار دولت‏ها به‏شمار می‏آیند و به همین دلیل است که فرهنگ‏ها و تمدن‏های بشری امروزه اغلب برپایه تضادها و شباهت‏ها میان دولت‏ها دسته‏بندی می‏شوند. بنابراین، دولت‏ها علاوه بر نظم بین‏المللی، منشأ نظم جهانی نیز محسوب می‏شوند. در این میان، دولت هژمون که ظهورش به‏معنای منسوخ شدن نظم پیشین و سرآغاز یک نظم جدید است، بیشترین تأثیر را بر ترتیبات، مقررات، الگوها و شیوه‏های جدید رفتاری میان بازیگران در نظام بین‏الملل و عناصر نظام جهانی دارد. توانایی دولت هژمون در تنظیم هنجارهای اجتماعی و فرهنگی فراگیر جهانی و تدوین الگوی زیست بشر، در کنار برقراری نظم حقوقی، اقتصادی و سیاسی میان بازیگران بین‏المللی، منجر به هم‏گام‏سازی نظم جهانی با نظم بین‏المللی و سلطه همزمان بر آنها از سوی قدرت هژمون خواهد شد.

نظام بین‏الملل معاصر طی دو قرن گذشته گویای تلاش موفقیت‏آمیز هژمون‏های جهانی در گسترش سلطه خود از نظام بین‏الملل به نظام جهانی بوده است. بنابراین نه‏تنها نظم بین‏الملل و ساختار نظام بین‏الملل، بلکه نظم جهانی و ساختار نظام جهانی نیز در جهت منافع هژمون پیش می‏رود؛ چراکه این ساختارها تا حد زیادی طی فرآیند نیل به هژمونی و تحکیم قدرت هژمون پدید آمده‏اند. با وجود این، با افزایش قدرت جامعه مدنی در دنیای معاصر، امکان ایجاد شکاف میان نظم جهانی و نظم بین‏المللی بیش از گذشته فراهم شده است و بنابراین چنانچه از توان قدرت هژمون برای تأثیرگذاری فرهنگی و اجتماعی در سطح جهانی در حد زیادی کاسته شود، میان این دو نظم فاصله افتاده و الگوی تناوبی هژمونی را کوتاه‏تر خواهد ساخت. کاهش یا افزایش این فاصله بیش از هرچیز تابعی از عملکرد خود هژمون است؛ به این نحو که هژمون می‏تواند با حرکت در مسیر اجماع جهانی بشری یا برخلاف آن، فاصله میان نظم بین‏المللی و جهانی را کاهش یا افزایش دهد.

در مجموع، باتوجه به آنچه گفته شد، می‏توان این‏گونه استدلال نمود که ساختارگرایان با محور قراردادن نظام بین‏الملل و تأکید بر جبر ساختاری و اعتقاد به تحمیل نوع و قواعد بازی میان بازیگران از سوی ساختار نظام بین‏الملل، عملاً در راستای تقویت جایگاه هژمونی جهانی گام برمی‏دارند. این استدلال اگرچه در ظاهر به مارکسیسم ساختارگرا[17] که به تحلیل جبرگرایی در مارکسیسم می‌پردازد و برای نخستین‏بار توسط لویی آلتوسر[18] مطرح شد، نزدیک است اما در ماهیت از یکدیگر متمایز و از برخی لحاظ، مغایر هستند. مارکسیسم ساختاری صرفاً بر نظام سرمایه‏داری جهانی و بازتولید آن ازسوی دولت در نهادهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حقوقی داخلی تأکید دارد، درحالی‏که ساختار نظام بین‏الملل فارغ از بحث‏های محدود طبقاتی و نوع روابط به‏اصطلاح کار-تولید و مرکز-پیرامون، در هر زمینه و شرایط حقوقی، اقتصادی و سیاسی که برقرار شود، در جهت خواست و منافع قدرتی پیش می‏رود که آنرا شکل داده است. از همه مهم‏تر اینکه نتیجه عملی نظریه‏های مارکسیسم ساختاری، یا انفعال و تسلیم در برابر ساختار است، یا آن‏گونه که از استدلال‏های پولانزس[19] برمی‏آید، باید با استقبال از بحران و ایجاد چالش در برابر قدرت هژمون، برای حرکت فوری به‏سوی سوسیالیسم استفاده نمود (Wilkes, 2017: 50). «اگر ما تنها سیاست صبر و انتظار را پیشه سازیم، هرگز به آن "روز بزرگ" دست نخواهیم یافت، بلکه به‏جای آن باید منتظر حضور تانک‏ها در ساعات اولیه صبح باشیم» (Poulantzas, 1976: 133).

بنابراین پیداست که نظریه‏های مارکسیستی ساختارگرا نیز همچون دیگر نظریه‏های ساختاری روابط بین‏الملل و نظام جهانی، عملاً معطوف به تقویت هژمون جهانی و ساختارهای برآمده از آن هستند، به‏ویژه زمانی‏که نظریه‏های ساختارگرا از سوی مارکسیست‏های عمل‏گرا به‏نحوی تعبیر می‏شود که طی آن انسان‏ها نباید صرفاً در انتظار ازهم‏گسیختگی نهایی نظام ساختاری صبر کنند و به این ترتیب از چالش در برابر قدرت هژمون برای نیل به سوسیالیسم استقبال می‏شود. تلاش‏های شوروی سابق، چین در عصر مائو، کره شمالی، کوبا، ونزوئلا و حتی دولت‏های مسلمانی همچون عراق، لیبی و ایران در مقابله با هژمونی ایالات متحده را می‏توان بر حسب منطق مارکسیسم ساختاری عمل‏گرا توجیه نمود. اما همان‏گونه که در این مقاله نشان داده شده است، تقابل‏هایی از این دست یا به حذف رقبای بالقوه و قدرت‏های مزاحم هژمون مستقر منجر خواهد شد، یا با قربانی شدن دولت چالش‏گر، به‏نفع دولتی تمام خواهد شد که نظم بین‏المللی جایگزین را پایه‏گذاری خواهدنمود. یعنی در هر صورت، چالش دولت‏ها در مقابل هژمون برحسب آموزه‏های نظریه‏های ساختاری روابط بین‏الملل به‏ویژه نظریه‏های رئالیسم تهاجمی و مارکسیسم ساختاری، نهایتاً در راستای منافع هژمون مستقر یا هژمون جایگزین خواهد بود و نه دولت چالش‏گر.

3. چارچوب مفهومی پژوهش

اساس پژوهش حاضر را مفهوم محوری درون‏گرایی/برون‏گرایی، که از کارل یونگ[20]، نظریه‏پرداز روان‏شناسی شخصیت به عاریه گرفته شده است، تشکیل می‏دهد. درون‏گرایی یا برون‏گرایی، ترجیحی است که مشخص می‏سازد یک فرد انرژی و منبع قدرت خویش را در کجا جستجو می‏کند؟ بنابراین، دوگانه درون‏گرایی/برون‏گرایی، به ترجیح دریافت انرژی و انگیزش از درون یا بیرون یک فرد بازمی‏گردد. از دیدگاه یونگ، درون‌گرایی به‏عنوان «نوع نگرشی که برحسب روش برخورد در جهت‌گیری فرد در زندگی از طریق محتویات ذهنی روانی نمایان می‌شود» (تمرکز بر فعالیت‌های روانی درونی)، و برون‌گرایی به‏عنوان «نوع نگرشی که برحسب شدت علاقه بر روی جسم خارجی مشخص می‎شود» (جهان خارج) تعریف می‌شود (Jung, 1995: 414-415). به‏عبارت بهتر، درون‏گرایی نوعی رفتار است که ویژگی اصلی آن گرایش در زندگی به انرژی و منابع درونی است (تمرکز بر فعالیت ذهنی و درونی یک شخص). افراد درون‏گرا درپی رضایت درونی خود هستند و این امر سبب می‌‌شود که به قوای محرکه[21] بیرونی کمتری نیاز پیدا کنند. افراد درون‌گرا دارای دیدگاه درونی و ذهنی هستند و آمادگی بیشتری برای خودداری و تسلط بر نفس خویش از خود نشان می‌دهند (Eysenck, 1991: 89). درمقابل، برون‏گرایی به‏مثابه رفتاری در نظر گرفته می‏شود که ویژگی آن تمرکز بر علاقه و هدف بیرونی است (جهان بیرون). درواقع، برون‏گرایی وضعیت اولیه کسب خشنودی از خارج خود است و بنابراین چنانچه توجه افراد به اشیا و امور خارج به‏اندازه‏ای باشد که افعال ارادی و سایر اعمال اساسی آنها معلول مناسبات امور و عوامل خارجی باشد و نه نتیجه ارزیابی ذهنی، برون‏گرا خوانده می‌شوند (سیاسی، ۱۳۷0: 82). درون‏گرایی یا برون‏گرایی صرف، اما به‏سختی قابل اطلاق است و این دو مفهوم اساساً به‏مثابه یک پیوستگی واحد در نظر گرفته می‎شوند و انسان‏ها در طیفی میان این دو در نوسان هستند. بنابراین هر فردی می‏تواند از هر دو وجه درون‏گرایی و برون‏گرایی برخوردار باشد، در حالی‏که یک وجه آن برجسته‏تر است.

پژوهش حاضر، با تعمیم دو مفهوم درون‏گرایی و برون‏گرایی به رفتار دولت‏ها در قبال نظام بین‏الملل، دولتی را دورن‏گرا تعریف می‏کند که ضمن مصروف داشتن توجه خود به داخل و تلاش برای ایجاد تحولات دورنی به‏منظور الگو قرارگرفتن برای دیگر دولت‏ها و ملت‏‏ها، از رفتارهای هیجانی و تنش‏آمیز در نظام بین‏الملل و جلب‏توجه دیگر قدرت‏های بزرگ پرهیز می‏کند. در مقابل، دولتی برون‏گرا خوانده می‏شود که منابع قدرت مادی و معنوی خود را در بیرون مرزها جستجو می‏کند و ضمن استقبال از ماجراجویی در نظام بین‏الملل، شدت انعکاس جهانی رفتار و اعمالش را به قدرت‏مندی تعبیر می‏کند. برای مثال، آلمان زمان پیش و پس از جنگ دوم جهانی را می‏توان به‏ترتیب جزو دولت‏های برون‏گرا و درون‏گرا دسته‏بندی نمود. از آنجا که این دو اصطلاح از نوسان مفهومی و عملیاتی بالایی برخوردار هستند، به اشتباه با برخی واژه‏های نزدیک به آنها یکسان فرض می‏شوند. از این منظر، اگرچه درون‏گرایی در برخی جهات با انزواگرایی، خودبسندگی، حمایت‏گرایی و خودکفایی؛ و برون‏گرایی با مداخله‏گرایی[22]، توسعه‏طلبی[23] و تعهد پویا[24] از نظر عملیاتی هم‏پوشی و قابلیت تلفیق و سازش دارد، اما به این معنا نیست که می‏توان آنها را معادل هم به‏کار برد. این تعاریف نه بسنده است و نه دقیق؛ برخی از این واژه‏ها درواقع تنها ابزار یا پیامدهای رفتارهای درون‏گرا یا برون‏گرا تلقی می‏شوند. کما اینکه در نوع‏شناسی شخصیت انسان نیز افراد درون‏گرا با افراد گوشه‏گیر و خجالتی و دارای دوستان کم یا برون‏گراها با افراد معاشرتی و دارای دوستان زیاد همانند فرض نمی‏شوند. دولت‏های درون‏گرا و برون‏گرا همچنین نسبت همیشگی و مستقیمی با دولت‏های تجدیدنظرطلب یا خواستار وضع موجود ندارند؛ چراکه یک دولت درون‏گرا می‏تواند در عین‏حال دولتی تجدیدنظرطلب و درپی تغییر وضع موجود باشد و یا هدف یک دولت برون‏گرا، حفظ وضع موجود به‏نفع خود باشد.

یک تفاوت عمده اما میان مفهوم درون‏گرایی/برون‏گرایی در پژوهش حاضر با مفهوم مشابه آن در روان‏شناسی وجود دارد: برخلاف انسان‏ها که در یک نقطه از طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی قرار می‏گیرند، طیف دورن‏گرایی/برون‏گرایی در سیاست بین‏الملل پیوستاری است که از درونی‏ترین سطح (یعنی فرد) آغاز شده و در بیرونی‏ترین سطح (یعنی نظام بین‏الملل) پایان می‏یابد و قابل برش یا پرش نیست. از این منظر، هیچ قدرت بزرگی نمی‏تواند بدون طی مراحل درون‏گرایی قدرت‏های کوچک و سپس متوسط و کسب پشتوانه‏های داخلی، به منزلت هژمونی دست‏یابد. قدرت هژمون راهی جز طی نمودن تمام طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی از ابتدا تا انتها ندارد. دولت‏های موفق در عرصه جهانی درطول تاریخ، دولت‏هایی بوده‏اند که قدرت‏شان در درجه نخست برآمده از فردگرایی و کارگزاری انسانی بوده و جامعه مدنی متشکل از افراد در آنها با تجمیع اراده‏های انسانی اقدام به تأسیس دولت نموده و با این پشتوانه درونی به سیاست برون‏گرایی روی آورده و گام در مسیر هژمونی جهانی و منطقه‏ای گذاشته و توانستند ساختار نظام بین‏الملل را در جهت اهداف و منافع خود بنا نمایند.

پرسشی که احتمالاً در اینجا مطرح می‏شود این است که چرا در جهان واقعی برخی دولت‏ها بدون پیمودن مسیرهای ابتدایی طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی، یعنی بدون توجه به منابع قدرت درونی اعم از فرد و جامعه، توانسته‏اند به منزلتی بالاتر دست‏یابند؟ در پاسخ به این پرسش باید سه نکته مهم را یادآوری نمود. نخست اینکه هرم جهانی قدرت، مسیر طبیعی دست‏یابی به منزلت هژمونی جهانی است که براساس شواهد تاریخی تدوین شده است و بنابراین وجود دولت‏هایی که بدون طی فرآیندهای این مسیر به جایگاه قدرت متوسط یا بزرگ و منطقه‏ای نائل شده‏اند، دور از انتظار نیست. دوم اینکه گاهی اوقات برخی دولت‏ها قواعد سیاست قدرت را صرفاً برای بقاء دنبال می‏کنند و نه به‏منظور صعود در هرم جهانی قدرت. «سیاست خارجی بقاءمحور همان‏قدر منابع و انرژی سیاسی می‏طبلد که سیاست‏های بلندپروازنه و برون‏گرایانه قدرت‏های بزرگ نیازمند آن است. در واقع ترس از سرنگونی می‏تواند منجر به اغراق تهدیدهای بیرونی شود و توجهات زیادی را به سیاست‏های دفاعی و خارجی معطوف نماید» (Hill, 2003: 246). این نوع رویکرد که پیامدهای سیستمیک به‏همراه دارد را می‏توان سیاست قدرت و همگرا نامید که دغدغه آن صرفاً پاسخ‏گویی به نیاز بقاء دولت است که منشأ آن نیز عمدتاً ‏به مشکلات داخلی بازمی‏گردد. بنابراین، اغلب دولت‏هایی که قدرت‏مندی را خارج از مسیر هرم جهانی قدرت دنبال می‏کنند، صرفاً برای بقای حاکمانشان که یا از دورن و یا از بیرون و معمولاً از هر دو سو در تهدید قرار دارند، می‏جنگند و نه برای رقابت با دیگر بازیگران در سیاست بین‏الملل.

سوم اینکه مفاهیم بی‏نظمی، پیچیدگی و آشوب در نظام بین‏الملل و نظام‏های منطقه‏ای عمدتاً متأثر از رفتارهای همین دسته بازیگرانی هستند که قدرت را در مسیری خارج از طیف طبیعی درون‏گرایی/برون‏گرایی جستجو می‏کنند. به‏عبارت بهتر، منبع بی‏نظمی و آشوب در سیاست بین‏الملل همان دولت‏هایی هستند که خارج از قاعده هرم جهانی قدرت و بدون لحاظ نمودن سطوح درونی قدرت، سیاست برون‏گرایی را درپیش می‏گیرند و عمدتاً نیز در نهایت ازسوی چرخه نظم بین‏المللی پس زده می‏شوند. شواهد تجربی و تاریخی متعدد نشان‏دهنده آن است که این‏گونه قدرت‏ها هیچ‏گاه نتوانسته‏اند تأثیری عمیق بر الگوی تناوبی هژمونی و نظم جهانی بگذارند و بعضاً تنها در کاهش یا افزایش طول یک چرخه نقش داشته‏اند. به‏همین دلیل نیز چرخه‏های نظم جهانی اساساً به‏صورت خطی-دورانی (یا به تعبیر دقیق‌تر مارپیچ) تعریف می‏شوند و نه دایره‏ای، چراکه بسیاری از متغیرهای مداخله‏گر، ازجمله رفتار دولت‏های بقاءمحور که خارج از هرم جهانی قدرت عمل می‏کنند، انطباق چرخه‏ها را برهم ناممکن می‏سازد. فهم مارپیچی/دیالکتیکی چرخه‏های نظم و هژمونی جهانی همچنین حاوی این نکته است که سیستم‏های نظم بین‏المللی اساساً غیرخطی بوده و شباهت‏های فراوانی میان آنها برقرار است؛ ویژگی‏ای که پیش‏بینی‏پذیری نسبی چرخه‏های آتی را ممکن می‏سازد.

نکته مهم دیگر اینکه شاخص‏های درون‏گرایی/برون‏گرایی را باید باتوجه به تحولات شگرفی که در حقوق بین‏الملل، معادلات بین‏المللی و تقویت جوامع مدنی از زمان شکل‏گیری دولت-ملت‏ها تا به امروز روی داده‏است، مورد محاسبه و ارزیابی قرارداد. در دوره‏های پیشین، تلاش برای برقراری اتحاد فرهنگی، قومی، نژادی و یا زبانی در یک منطقه جغرافیایی خاص حتی ازطریق جنگ، در عرف بین‏المللی به‏مثابه رویکردی داخلی و درون‏گرا تلقی می‏شد، درحالی‏که امروزه حتی اظهارنظر درخصوص قوم یا اقلیتی خاص در مرزهای یک دولت همسایه می‏تواند به جاه‏طلبی و بنابراین برون‏گرایی تعبیر شود. ازسوی دیگر، تشکیل پارلمان و یا به‏رسمیت‏شناختن حق رأی برای جمع کثیری از شهروندان –مثلاً سفیدپوستان آمریکا- در برهه‏ای از تاریخ می‏توانست اوج درون‏گرایی یک دولت را نمایش بگذارد اما امروزه بعضاً کوچک‏ترین تلاشی برای خاموش‏نمودن صدای مخالف یا حتی عدم تلاش دولت‏ها برای ارتقای جامعه مدنی می‏تواند به ضعف درون‏گرایی یک دولت تعبیرشود. ضمناً باید خاطرنشان ساخت که درون‏گرایی هیچ‏گاه به‏معنای بی‏توجهی به تمامیت ارضی یا دفاع مشروع منطقی نخواهدبود.

4. یافته‏های پژوهش و تجزیه‎‏وتحلیل آنها

یافته‏های پژوهش طی پنج گفتار ارائه شده‏است که هر گفتار به مطالعه نسبت میان اتخاذ رویکردهای درون‏گرا/برون‏گرا از سوی قدرت‏های بزرگ طی بازه‏های زمانی مشخص با ظهور و سقوط هژمون‏ها و نظم‏های جهانی در یک دوره خاص تاریخی اختصاص دارد. در هر گفتار، علاوه بر تدقیق در شرایط قدرت هژمون از دوره پیش از ظهور تا زمان افول، وضعیت دیگر قدرت‏های خواستار کسب هژمونی که از رسیدن به این موقعیت بازمانده‏اند نیز مورد مطالعه قرار گرفته‏است تا بتوان به الگویی از رابطه میان درونگرایی/برون‏گرایی با ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی دست‏یافت.

4-1. جنگ‏های ایتالیا و نظم ایبری (به رهبری اسپانیا)

نظم جهانی ایبری (1659-1519)، به هژمونی جهانی اسپانیا طی قرن شانزدهم و نیمه نخست قرن هفدهم اشاره دارد که از دل جنگ‏های ایتالیا (1559-1494) بیرون آمد. داستان هژمونی اسپانیا را اما باید دست‏کم از سه قرن پیش از آن دنبال نمود. در اواخر قرن دوازدهم، پادشاهی‏ها و امیرنشین‏های مسیحی مستقل و پراکنده سرزمین‏های شمالی شبه‏جزیره ایبری واقع در جنوب غربی اروپا (شامل اسپانیا، پرتغال و آندورای امروزی) با کنارگذاشتن رقابت‏های درونی و نیز پرهیز از تکرار هم‏آوردی‏های انفرادی بی‏حاصل با حکومت مسلمان اندلس[25]، امکانات و فرصت‏های موجود جوامع‏شان را درعوض سیاست‏های جنگی، به‏سمت تحصیل ثروت ازطریق بازرگانی معطوف نمودند و سپس از ابتدای قرن سیزدهم در اتحاد با یکدیگر به‏تدریج شروع به پیشروی به‏سمت جنوب نمودند و بین سال‏های 1250-1212 اغلب بخش‎های ایبری به‏جز امارت کوچک گرانادا[26] (امارت غرناطه) را از تصرف حاکمان مسلمان خارج  نمودند. اتحاد دو پادشاهی مسیحی کاستیا و آراگون ازطریق ازدواج ایزابلای یکم کاستیا[27] و فردیناند دوم آراگون[28] در سال 1474 نیز بر دامنه‌های تحت سلطه مسیحیان در شبه‏جزیره ایبری افزود. رشد تدریجی قدرت درونی پادشاهی متحد کاستیا-آراگون، نهایتاً در سال ۱۴۹۲ منجر به سقوط کامل اندلس و تشکیل پادشاهی اسپانیا در قامت کشوری مقتدر و یکپارچه شد (O'Callaghan, 1983: 141-142; Kamen, 2005: 37-38). قدرت اسپانیا در آن زمان بیش از همه متأثر از کنارگذاشتن سیاست خارجی برون‏گرا و اتخاذ رویکرد درون‏گرایی ازسوی امیرنشین‏های مسیحی مستقل و پراکنده شمال ایبری بود که منجر به انباشت منابع کافی برای سلطه بر اروپا گردید. اسپانیا این قدرت را در بعد اقتصادی به‏واسطه ثروت حاصل از بازرگانی درعوض هم‏آوردی با حکومت اندلس و دیگر همسایگانش، در بعد نظامی ازطریق اتحاد نظامی پادشاهی‏های مسیحی ایبری و برقراری پیوندهای خانودادگی میان آنها به‏جای جنگ با یکدیگر، و در بعد هنجاری به‏واسطه احترامی که در میان دول اروپایی و مسیحیان به‏جهت بازپس‏گیر اندلس برانگیخته بود، به‏دست آورده بود.

در اینجا بود که انباشت منابع قدرت، اسپانیا را به تکاپو برای تنوع‏بخشی و گسترش حوزه نفوذ خود انداخت. به این ترتیب، در همان سال بازپس‏گیر اندلس (1492)، کریستف کلمب[29] با سرمایه‌گذاری ملکه ایزابلای یکم کاستیا موفق به کشف دنیای جدید شد و مستعمرات اسپانیا را در قاره آمریکا بنانهاد (Liss, 1992: 316)، میراثی که با گذشت شش قرن هنوز هم به‎شکل سکونت بیش از پانصد میلیون نفر اسپانیایی زبان در این قاره آمریکا مشهوداست. با وجود این، اسپانیا برای نیل به هژمونی علاوه بر قرن‏ها دوری از نبرد با دیگر دول اروپایی و تمرکز بر منابع درونی قدرت و نیز اتحاد علیه فاتحان اندلس، می‏بایست تا لحظه تاریخی مناسب برای درپیش‏گرفتن رویکرد برون‏گرایی به‏منظور تثبیت برتری خویش صبرنماید. این لحظه تاریخی را چارلز هشتم[30]، پادشاه فرانسه در سال 1494 با حمله به امپراتوی مقدس روم[31] که در سراشیبی سقوط قرارگرفته بود، برای اسپانیا رقم زد.

چارلز هشتم که سودای هژمونی را در سر می‏پروراند، تجزیه امپراتوری مقدس روم در اواخر قرن پانزدهم را فرصتی مناسب برای تحقق این آرزو ازطریق درپیش‏گرفتن سیاست خارجی برون‏گرا تلقی نمود، بی‏آنکه پیش‏نیاز انباشت قدرت ازطریق رویکرد درون‏گرایی را گذرانده باشد. به این ترتیب، سیاست خارجی توسعه‏گرایانه قدرت‏های اروپایی به‏ویژه فرانسه منجر به بروز سلسله نبردهایی شد که جنگ‏های ایتالیا (1559-1949) نام‏گرفت (Mallett, 2012: 22). اما تشکیل اتحاد ونیز ازسوی تعداد زیادی از دول اروپایی و صف‏آرایی آن در برابر ارتش فرانسه، امکان تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا را برای این کشور دشوارساخت. مجموع این شرایط، به تسلط هابسبورگ‏های اسپانیا بر جمهوری‏های ایتالیا و تغییر مرکزیت قدرت از امپراتوری مقدس روم به شبه‏جزیره ایبری منجرشد و نظم جهانی ایبری را رقم زد. نظم جهانی ایبری به رهبری اسپانیا از 1519 تا 1588 در اوج خود قرارداشت. طی این سال‏ها، اسپانیا به مهم‏ترین و وسیع‌ترین امپراتوری تاریخ اروپا تا آن زمان دست‏یافت. اسپانیا در سال‏های اوج خود سیاست خارجی برون‏گرای موفقیت‏آمیزی را درپیش‏گرفت و در سال 1559 فرانسه را وادار به متوقف‏نمودن تلاش‏هایش برای کسب برتری و پذیرش نظم جهانی ایبری نمود. طی این سال‏ها، اسپانیا علاوه بر بهره‏گیری از قدرت سیاسی/هنجاری، اقتصادی و نظامی برای تنظیم روابط دول اروپایی، با تکیه بر ناوگان پیشرفته تجاری و جنگی‏اش به تلاش برای کسب مستعمرات بیشتر به‏ویژه در قاره آمریکا ادامه ‏داد. در این راستا، اکتشاف‌گران اسپانیایی در کنار تجارت و فلزات گران‌بها، دانش و اطلاعات ارزشمندی را نیز از دنیای جدید به همراه خود وارد کشورشان نمودند که نقشی محوری در افزایش دانش و قدرت جهانی اسپانیا برعهده داشت؛ به‏نحوی‏که منجر به شکل‌گیری جنبش روشن‌فکری بانفوذی به نام مکتب سالامانکا[32] شد و امروزه از شکوفایی فرهنگی آن دوره با عنوان عصر طلایی اسپانیا[33] یاد می‌شود (Thomas, 2010: 16). اسپانیایی‏ها همچنین در سال 1580 با پرتغالی‏ها دست به اتحاد زدند و اتحادیه ایبری[34] را تشکیل دادند (Fausto, 1999: 40). به این ترتیب، هژمونی اسپانیا درپی اتخاذ سیاست خارجی برون‏گرا و هم‏زمان توجه به منابع درونی قدرت، در اوج قرارداشت تا اینکه از سال 1588 درپی ازهم‏پاشیدن ناوگان بزرگ اسپانیایی آرمادا[35] در جریان حمله به انگلستان در اقیانوس اطلس شمالی دراثر طوفان شدید (Martin and Parker, 2002: 10)، وارد مرحله چالش (1618-1588) شد.

این حادثه باعث شد تا تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا ازسوی اسپانیا با محدودیت مواجه شود و قدرت‏های اروپایی اجازه یابند دربرابر آن دست به موازنه قدرت بزنند. با به‏چالش کشیده شده هژمونی اسپانیا، مردم هلند نیز در اواخر دوران پادشاهی فلیپ دوم[36] (1598-1556)، دربرابر حکومت اسپانیا متحد شدند و با تقویت اتحادیه اوترخت[37] اعلام داشتند که از این پس به دولت اسپانیا وفادار نخواهند بود. کاهش توان اسپانیا برای تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا در ابتدای قرن هفدهم حتی امپراتوری در حال اوج‌گیری عثمانی را نیز علاوه بر فرانسه، انگلیس و جمهوری‏های ایتالیا به صرافت مقابله و موازنه علیه قدرت هژمون انداخته‏بود. در این شرایط، امپراتوری اسپانیا که درگیر نبرد با فرانسه شده‏بود، با احیای جنبش اصلاحات پروتستانی در ابتدای قرن هفدهم و تفرقه در کلیسای کاتولیک، به باتلاق جنگ‌های مذهبی نیز کشیده شد. در نتیجه اسپانیا مجبور بود تا نظامی‌گری را در سراسر اروپا و مدیترانه گسترش دهد، درحالی‏که باتوجه به ضعف قدرت نظامی/بازرگانی دریایی از سال 1588 به بعد و جدایی پرتغال و هلند، که به کاهش توان نظامی و درآمدهای مالیاتی این امپراتوری منجر شده‏بود، امکان تداوم رویکرد برون‏گرایی را برایش ناممکن ساخته‏بود. تا اینکه بروز جنگ سی‌ساله (1648-1618)، هژمونی اسپانیا را وارد مرحله افول (1659-1618) نمود و نهایتاً نیز معاهده پیرنه[38] در سال 1659 پایانی بود بر رویکرد سیاست خارجی برون‏گرای اسپانیا که هم به جنگ ۱۶۳۵–۱۶۵۹ فرانسه و اسپانیا (در تداوم جنگ سی‏ساله) و هم به سیادت اسپانیا بر اروپا خاتمه داد.

4-2. جنگ‏های سی‏ساله و نظم هلندی

ضعف اسپانیا در تداوم راهبرد برون‏گرایی در سال‌های آغازین قرن هفدهم، به شکل‏گیری نظم آنارشی مبتنی بر برابری نسبی قدرت‏های اروپایی منجر شده‏بود که به نوبه خود به افزایش رقابت و ستیز در اروپا دامن زد. در این شرایط، تلاش دول بزرگ اروپایی جهت تثبیت قدرت و تعیین مرزبندی‌های جدید به‏نفع خود، جنگ سی‏ساله (1648-1618) را در اروپای مرکزی رقم زد (Wilson, 2010: 787). جنگ سی‏ساله، در وهله نخست جنگی میان دولت‏های مختلف پروتستان و کاتولیک در امپراتوری چندپاره مقدس روم به‏شمار می‏آمد که در ادامه از شکل مذهبی خود خارج و به استمرار رقابت فرانسه-هابسبورگ برای سلطه بر اروپا نزدیک شد که باتوجه به حضور پررنگ فرانسه در این جنگ و شوق دیرینه این کشور برای کسب منزلت هژمونی ازطریق جانشینی قدرت اسپانیا، به کشمکش فرانسه-هابسبورگ مشهور شده بود. این درحالی بود که فرانسه از زمان شروع جنگ‏های ایتالیا در سال 1494 هیچ‏گاه حاضر به درپیش‏گرفتن سیاست خارجی درون‏گرا در ازای رهاکردن سیاست خارجی برون‏گرا نشده‏بود و بنابراین اساساً زمینه‏ ظهور این کشور به‏مثابه قدرت هژمون فراهم‏نبود. به این ترتیب، برون‏گرایی فرانسوی این‏بار هژمونی را برای جمهوری هلند به‏ارمغان آورد. در آن زمان، حکومت‏های خودمختار سرزمین‏های پروتستان‏مذهب شمالی تحت نام هلند هابسبورگ[39]، بخشی از امپراتوری بزرگ هابسبورگ به‏شمار می‌آمدند. این حکومت‏ها که از وسعت جغرافیایی و توان نظامی محدودی برخوردار بودند، توانسته‏بودند طی تقریباً یک سده، فارغ از سیاست‏های توسعه‏طلبانه ارضی معمول در اروپا، رویکردی درون‏گرایانه برپایه تحصیل حداکثری ثروت از طریق بازرگانی را دنبال نمایند. علاوه بر این، استقلال این حکومت‏ها از یکدیگر و نیز قرارداشتن زیر پرچم امپراتوری هابسبورگ، از حساسیت قدرت‏های اروپایی ازجمله امپراتوری هابسبورگ نسبت به افزایش قدرت اقتصادی آنها می‏کاست.

تا اینکه پیش از شروع جنگ سی‏ساله، فردیناند دوم، پادشاه اسپانیا که همز‏مان امپراتور مقدس روم نیز محسوب می‏شد، با تحمیل کاتولیک‏گرایی رومی بر مردم سراسر امپراتوری هابسبورگ، سعی در ایجاد یکسانی مذهبی در قلمرو خود ازجمله سرزمین‏های خودمختار هلند داشت. به‏عبارت بهتر، درست زمانی‏که هژمونی اسپانیا به‏دلیل کاهش توان این کشور در تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا با چالش مواجه شده‏‏بود، منابع درونی قدرت آن نیز درپی بی‏توجهی به ضروریات درون‏گرایی روبه اضمحلال می‏رفت. درمقابل، حکومت‏های خودمختار هلند درپی این سیاست با یکدیگر متحد شده و با تشکیل جمهوری هلند (استان‏های متحد[40]) و سپس اتحادیه پروتستان[41]، گامی مهم در مسیر انباشت منابع قدرت ازطریق درون‏گرایی برداشتند. در این میان، فرانسه کاتولیک که امپراتوری اسپانیا‏ را در موضع ضعف می‏دید، در سودای کسب هژمونی، با جناح پروتستان‏ها وارد اتحاد علیه هابسبورگ‏‎ها شد. به این ترتیب، جمهوری هلند با تکیه بر منابع قدرت اقتصادی و نظامی که با پیمودن سیاست خارجی درون‏گرا کسب کرده‏بود، در کنار فرانسه وارد جنگ علیه اسپانیا شد، اما برخلاف این کشور که تا 1659 با اسپانیا در جنگ بود، قیامش علیه هابسبورگ‏ها را در 1648 با معاهده صلح وستفالی[42] پایان داد. جنگ سی‏ساله، ساختار قدرت اروپا را دگرگون ساخت. در طول دهه آخر این مناقشه، نشانه‏های واضحی از ضعف شدید اسپانیا و امپراتوری مقدس روم بروزیافت، جمهوری هلند از اقبالی بلند برخوردار شد، و فرانسه نیز اگرچه به آرزوی دیرینه‏اش مبنی بر کسب منزلت هژمونی نائل نیامد اما همچون سوئد توانست بر قدرت خود بیافزاید.

متعاقب این جنگ، جمهوری هلند با درپیش‏گرفتن سیاست خارجی نسبتاً برون‏گرا، از دوره رونق و توسعه بزرگی برخوردار شد که به عصر طلایی هلند[43] معروف است، یعنی سال‏های 1672-1648 که این کشور به‏عنوان بزرگ‏ترین قدرت دریایی و اقتصادی درجه اول جهان مطرح بود (Boxer, 1977: 18). چرخه هژمونی هلند (1713-1648) اگرچه تا حدی متأثر از جنگ فرانسه-هابسبورگ بود، اما پایه‏های آن به سیاست‏های درون‏گرایانه ایالات هلند به‏ویژه به انباشت سریع سرمایه تجاری طی سده شانزدهم و ابتدای سده هفدهم بازمی‏گشت که غالباً نیز ازسوی بازرگانان مهاجر ازطریق آنتورپ[44] و دیگر بنادر وارد این سرزمین‏ها می‏شد. این سرمایه اساساً در شرکت‏های با ریسک بالا مانند هیأت‏های تجاری پیشرو به هند شرقی سرمایه‏گذاری می‏شد، شرکت‏هایی که خیلی زود در کمپانی هند شرقی هلند[45] ادغام شدند. شرکت‏های مشابه دیگری نیز در زمینه‏های مختلف مانند تجارت در روسیه و شرق وجود داشت. صنعتی‏شدن سریع نیز منجر به رشد سریع نیروی کار غیرکشاورزی و افزایش در دستمزد واقعی طی این دوره زمانی شده بود؛ به‏طوری‏که طی سال‏های 1570 تا 1620 عرضه نیروی کار در جمهوری هلند سالانه سه درصد افزایش داشت که رشدی واقعاً شگفت‏انگیز محسوب می‏شد (de Vries and van der Woude, 1997: 668-670). به این ترتیب، هلند درواقع توانست با بهره‏گیری از مهارت‏های کشتی‏رانی و تجارت، انباشت سرمایه و در ادامه، الهام‏گرفتن از پرتغال و اسپانیا در ایجاد مستعمرات و نیز سوارشدن بر امواج ملی‏گرایی که همراه با تلاش برای استقلال از اسپانیا پدید آمده بود، به منزلت هژمونی دست‏یابد. اقدام فرانسه برای جنگ با اسپانیا، تنها این فرصت را برای جمهوری هلند پدیدآورد که چرخشی حساب‏شده از رویکرد درون‏گرایی به برون‏گرایی در سیاست خارجی داشته باشد.

هژمونی هلند اما برخلاف هژمونی گذشته اسپانیا و نیز هژمونی بریتانیا و ایالات متحده در سده‏های بعد، بیشتر اقتصادی بود تا نظامی و به همین دلیل این کشور از بدو هژمونی، ائتلاف‏های مختلفی را تدارک دید تا جلوی فرانسه که از تعقیب سنت برون‏گرایی دست برنداشته‏بود را بگیرد. از این رو، هژمونی هلند اساساً فاقد مرحله اوج بود و از همان ابتدا در مرحله چالش (1672-1648) قرارداشت. قدرت نظامی هلند هیچ‏گاه در حدی نبود که امکان تنظیم مناسبات دول اروپایی بدون نیاز به بهره‏گیری از توان دیگر بازیگران را داشته باشد، واقعیتی که امکان اتخاذ سیاست خارجی برون‏گرای تمام‏وکمال را ازسوی این کشور سلب می‏نمود. در عین‏حال، هلند باتوجه به برتری اقتصادی نسبت به دیگر دولت‏های اروپایی و رشد مستمر آن توانست براساس رویکردی نسبتاً برون‏گرایانه، چرخه هژمونی را تا سال 1672 در مرحله چالش حفظ نماید. در سال 1670، حجم بازرگانی دریایی هلند بالغ بر 568 هزار تن بود که حدود نیمی از کل حمل‏ونقل کالا در اروپا را شامل می‏شد (Blanning, 2008: 96). در این میان، مستعمرات و کمپانی هند شرقی هلند نقش به‏سزایی در پیشرفت اقتصادی و تجاری هلند برعهده داشتند. درمقابل، سایر قدرت‏های اروپایی به‏ویژه بریتانیا نیز از نیمه دوم قرن هفدهم به‏دنبال افزایش قدرت دریایی و بهره‏مندی از مزایای آن درجهت رشد اقتصادی خود برآمده‏بودند، وضعیتی که به‏تدریج امکان تعقیب سیاست خارجی برون‏گرایانه ازسوی هلند را سخت‏تر می‏ساخت. تا اینکه اقدام لوئی چهاردهم، پادشاه فرانسه، در آغاز جنگ محدود فرانسه-هلند (1678-1672) و تا حدودی نیز جنگ‏های دریایی انگلستان-هلند (1674-1652)، هژمونی هلند را وارد مرحله اوفول (1713-1672) نمود. در پایان قرن هفدهم نیز که همزمان با تضعیف قدرت کمپانی هند شرقی هلند، این کشور ناچار به افزایش هزینه‌های نظامی برای رقابت با انگلستان و فرانسه بود، سوءمدیریت در اداره مستعمرات هلند باعث ایجاد شورش‌های مکرر بومیان شد و مجموع این شرایط، تداوم سیاست خارجی برون‏گرا را برای این کشور ناممکن ساخت. پایان جنگ‏های جانشینی اسپانیا (1714-1701) و انعقاد موافقت‏نامه اوتریخت[46] (11 آوریل 1713) عملاً پایانی بر نقش جمهوری هلند به‏عنوان بازیگر برتر به‏شمارمی‏رفت. با وجود کوتاه‏بودن چرخه نظم هلندی به‏دلیل فقدان برتری مطلق نظامی این کشور، به‏دلیل برتری نسبی هلند در تجارت دریایی، نقش آمستردام به‏عنوان یکی از مرکز تجارت جهانی تا پایان قرن هجدهم به قوت خود باقی ماند.

 4-3. جنگ‏های لوئی چهاردهم و نظم بریتانیایی قرن هجدهم

جنگ محدود فرانسه با هلند (1678-1672) که چرخه هژمونی هلند را از مرحله چالش به مرحله افول کشاند، در چارچوب سنت برون‏گرایی فرانسه قرارمی‏گرفت که در امتداد یک دوره درون‏گرایی کوتاه‏مدت در سیاست خارجی لوئی چهاردهم اتفاق افتاد. اما این استثنا نتوانست سنت برون‏گرایی فرانسه که از زمان شروع جنگ‏های ایتالیا در سال 1494 با فرازونشیب‏هایی ادامه داشت را متوقف و یا حتی تعدیل نماید. درواقع، دوران سلطنت لوئی چهاردهم در فرانسه به دو دوره پیشرفت و توقف قابل تقسیم است. در دوره اول، طی سال‏های 1661 تا 1683، لوئی چهاردهم توانست با بسیج امکانات داخلی و تکیه بر رویکرد درون‏گرایی، به هم‏سویی وضعیت مناسب داخلی با وضعیت مناسب بین‏المللی دست‏یابد و شرایط بی‏نظیری را برای فرانسه فراهم آورد که طی آن، فرانسه تقریباً در همه عرصه‏ها پیروز و کامیاب بود. اما در دوره دوم، ضعف نسبی ناشی از برون‏گرایی غیرضروری و نابهنگام از طریق شروع جنگ‏ها و درگیری‏های طولانی که منجر به شکل‏گیری یک ائتلاف بین‏المللی علیه فرانسه شد، عرصه را بر این کشور تنگ نمود (نقیب‏زاده، 1383: 208). برافروختن جنگ نه‎ساله با انگلستان (1697-1688) و جنگ‌های جانشینی اسپانیا (1714-1701) ازسوی لوئی چهاردهم، درواقع سومین تلاش فرانسه برای نیل به هژمونی از سال 1494 بود که این‏بار نیز بدون رعایت تقدم رویکرد درون‏گرایی درپیش گرفته شده‏بود. اقدامات جنگ‏طلبانه لوئی چهاردهم نه‏تنها حساسیت دیگر قدرت‏ها را برانگیخت بلکه در داخل فرانسه نیز به برون‏فکنی و سرپوش‏گذاشتن بر مشکلات داخلی ازجمله شورش مردم گرسنه و آزادی‏خواهان تعبیر می‏شد. درمقابل، انقلاب باشکوه[47] انگلستان (1688) که بدون خشونت به پیروزی رسید و نظامی دموکراتیک تحت عنوان سلطنت مشروطه را جایگزین نظام پادشاهی مطلقه نمود، زمینه‏ساز هژمونی انگلستان طی دهه‏های آتی شد.

انقلاب باشکوه انگلستان، با دگرگونی نظام سیاسی حاکم بر انگلستان، شهروندان را به منبع نخست قدرت این کشور تبدیل نمود. ازجمله دستاوردهای این انقلاب، تحکیم و گسترش قدرت پارلمان بود که عملاً دست خاندان سلطنتی را از قدرت سیاسی کشور کوتاه نمود و نخستین دموکراسی مدرن را در جهان معاصر پایه‌ریزی کرد. این انقلاب اگرچه ازسوی نظریه‏پردازان مارکسیست، انقلابی بورژوازی و به ضرر خرده‏مالکان و روستاییان انگلیسی معرفی می‏شود، اما دست‏کم توانست با توانمندسازی طبقه متوسط شهری و احقاق حقوق سیاسی و اجتماعی شهروندان این کشور، اروپای مدرن و درپی آن، بسیاری از دولت-ملت‏های جهان را به‏سمت حکومت قانون و حکمرانی مردم سوق دهد. به این ترتیب، انقلاب باشکوه انگلستان با خلق معیارهایی جدید برای تعریف درون‏گرایی، دولت برآمده از رأی مردم و مشارکت واقعی شهروندان در حکمرانی را جایگزین مفاهیم مبهم رهبری کاریزما و رعایای فرمان‏بردار نمود. در این راستا، پارلمان انگلستان در 16 دسامبر ۱۶۸۹ با صدور اعلامیه حقوق[48]، ضمن منع پادشاه از حق تصویب و حتی ابطال قوانین، به تعریف و محافظت از حقوق شهروندی و به‏رسمیت شناخت حق آزادی بیان در این کشور اقدام‏نمود (Horwitz, 1977: 12).

نتایج انقلاب باشکوه که بر پایه اندیشه‏های متفکر بزرگ، جان لاک، به ثمر رسید، در ادامه ازسوی آمریکایی‏ها در اعلامیه استقلال ایالات متحده[49] (4 ژوئیه 1776) که نوعی بیان کلی از حقوق بشر است و اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه[50] (26 اوت 1789) مورد تقلید قرارگرفت و به این ترتیب معیارهای درون‏گرایی به‏تدریج در دیگر جوامع نیز متحول گردید. بر پایه این شرایط بود که انگلستان توانست با تکیه بر منابع درونی قدرت و بسیج امکانات داخلی، پایه‏های هژمونی آینده خود را فراهم آورد. در این میان، سیاست خارجی برون‏گرایانه لوئی چهاردهم نیز زمینه‏های کسب هژمونی ازسوی بریتانیا را تسهیل و تسریع نمود. پیمان اوترخت[51] که در ۱۱ آوریل ۱۷۱۳ به جهت پایان دادن به جنگ جانشینی اسپانیا میان اسپانیا و فرانسه منعقد گردید و به تأیید کشورهای اسپانیا، انگلستان فرانسه، پرتغال، و جمهوری هلند رسید، پایانی بود هم بر جاه‌طلبی‌های لویی چهاردهم و سودای فرانسه برای تسلط بر اروپا و هم هژمونی سیاسی و نظامی جمهوری هلند. در مقابل، انگلستان که در سال ۱۷۰۷ در اتحاد با اسکاتلند، پادشاهی متحد بریتانیای کبیر را تشکیل داده بود توانست با آزادسازی ظرفیت‏های درونی‏اش، به قدرت نظم‏دهنده اروپا و جهان تبدیل شود.

به این ترتیب، بریتانیای کبیر در یک تغییر جهت موفقیت‏آمیز از درون‏گرایی به برون‏گرایی، بر تنگه جبل‏الطارق[52]، به‏مثابه دروازه ورود به مدیترانه، مالکیت یافت، بندر هانوفر[53] آلمان که بر دریای بالتیک[54] اشراف داشت را از آن خود نمود و با تعطیلی بندر دانکرک[55] فرانسه و رونق یافتن بنادر انگلستان و نیز اتحادش با پرتغال، قدرت دریایی این کشور به یک‏باره اوج گرفت. انگلستان در ماوراء بحار نیز سرزمین‏هایی مانند ترنو[56]، خلیج هودسون[57] و آکادی[58] را به‏دست آورد. به این ترتیب در این دوره بسیاری از مسایل ارضی، تجاری، مستعمراتی و جانشینی در اروپا به‏نفع بریتانیا پایان یافت که نقش به‏سزایی در شکل‏گیری هژمونی این کشور ایفا نمود (نقیب‏زاده، 1383: 212). در ادامه نیز با به خدمت گرفته شدن نیروهای داخلی درجهت تداوم سیاست خارجی برون‏گرا، هژمونی بریتانیا تا اوخر قرن هجدهم در مرحله اوج خود قرارداشت. در این مرحله، اختراع ماشین بخار ازسوی جیمز وات، دانشمند اسکاتلندی، در سال 1780 همراه با دیگر دستاوردهای انجمن سلطنتی بریتانیا و برزو انقلاب صنعتی متعاقب آن، منجر به رشد بالای تجارت خارجی بریتانیا شد که گسترش نیروی دریایی سلطنتی را درپی داشت.

تا اینکه بروز برخی وقایع ازجمله بروز جنگ هفت‌ساله[59] (1763-1756)، اعلام استقلال سیزده مستعمره مهم این کشور در آمریکای شمالی در سال 1783، شکست ائتلاف‏های پنج‏گانه دولت‏های اروپایی در برابر ارتش ناپلئون بین سال‏های 1814-1795 و سرکوب آزادی‏خواهان ایرلند در ۱۷۹۸ ازسوی ارتش بریتانیا، تداوم سیاست خارجی برون‏گرایی را برای بریتانیا مشکل ساخت و هژمونی این کشور را وارد مرحله چالش نمود. با وجود این، به‏دلایلی همچون توجه به پیوستگی طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی در این امپراتوری (به‏شکل برخورداری سیاست خارجی برون‏گرایانه بریتانیا از پشتوانه‏های مردمی)؛ ثبات و توازن نسبی در ابعاد قدرت نظامی، اقتصادی و هنجاری بریتانیا؛ و نیز بی‏توجهی رقبای بالقوه این کشور به تقدم و تأخر در اتخاذ رویکرد درون‏گرایی/برون‏گرایی که منجر به عدم آمادگی تمامی آنها برای جانشینی هژمون شده بود، هژمونی بریتانیا در این چرخه نظم و هژمونی جهانی وارد مرحله افول نشد و این کشور درپی شکست فرانسه در جنگ هفت‏ساله، اتحاد با ایرلند، گسترش مستعمرات در آسیا، آفریقا و اقیانوسیه و به‏ویژه شکست ناپلئون در سال ۱۸۱4، مجدداً چرخه دیگری از نظم و هژمونی جهانی را برقرارساخت.

4-4. جنگ‏های ناپلئونی و نظم بریتانیایی قرن نوزدهم

فرانسه علی‏رغم برخورداری از ظرفیت‏ها و شرایط مناسب برای نیل به هژمونی، درطول تاریخ هیچ‏گاه موفق به کسب این منزلت نشد که علت اصلی آن به هیجانات و اقدامات شتابزده فرمانروایان این کشور برای قرارگرفتن در رأس قدرت جهانی (اروپایی) بازمی‏گردد. حتی پس از انقلاب فرانسه (1799-1789) که زمینه لازم برای صعود این کشور در مسیر هژمونی جهانی ازطریق دنبال نمودن سیاست خارجی درون‏گرا و انباشت قدرت فراهم آمده‏بود، ناپلئون بناپارت با تداوم سنت برون‏گرایی در سیاست خارجی، مانع از تحقق آن شد. به‏رغم پیروزی ناپلئون بناپارت بر پنج ائتلاف متشکل از قدرت‏های اروپایی علیه این کشور طی سال‏های 1814-1795، ائتلاف ششم توانست ارتش ناپلئون را شکست دهد و با توافق فاتحان جنگ در کنگره وین (نوامبر ۱۸۱۴ تا ژوئن ۱۸۱۵)، نظم جدیدی در اروپا تحت عنوان کنسرت اروپا پدیدارشد که بر پایه اصل موازنه قوا میان پنج قدرت بریتانیا، روسیه، اتریش، پروس و فرانسه قرارداشت (نقیب‏زاده، 1394: 14-16). اغلب دیپلمات‏های حاضر در کنگره وین بر حدود سرزمینی دولت‏های متبوع‏شان در اروپا تمرکز داشتند اما سیاست خارجی برون‏گرایانه بریتانیا در اندیشه تحکیم و توسعه قدرت دریایی‏اش بود و قصدداشت بر متصرفات استعماری دیگر دولت‏ها همچون فرانسه، اسپانیا، پرتغال و هلند چیره ‏شود. کنسرت اروپا اگرچه شکلی از موازنه قدرت محسوب می‏شد، اما درعمل ضامن برتری بریتانیا و نگهدار این کشور در رأس سلسله‏مراتب قدرت جهانی بود. سیاست خارجی برون‏گرایانه بریتانیا که در قالب نیروی موازنه‏گر اعمال می‏شد، چرخه هژمونی و نظم بریتانیایی را بین سال‏های 1871-1815 در مرحله اوج حفظ‏نمود. تا اینکه از زمان یکپارچگی سرزمین‏های آلمانی‏زبان و اعلام تأسیس امپراتوری آلمان در ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱، تعقیب سیاست خارجی برون‏گرایانه برای بریتانیا با صرف هزینه‏های گزاف همراه شد و به این ترتیب، باعث ایجاد مرحله چالش در چرخه هژمونی بریتانیا شد که تا شروع جنگ جهانی اول به‏طول انجامید. در ادامه نیز سودای هژمونی آلمان که منجر به تحمیل جنگ‏های جهانی اول و دوم به جهانیان شد، با تضعیف زیرساخت‏های قدرت در بریتانیا، امکان تداوم سیاست خارجی برون‏گرا ازجانب این کشور را ناممکن ساخت و در فردای جنگ جهانی دوم نظم جهانی جدیدی پدید آمد که چرخه هژمونی را از بریتانیا به ایالات متحده منتقل‏نمود.

آلمان تا پیش از آخرین دهه از قرن نوزدهم، با درپیش‏گرفتن بخش‏هایی از رویکرد درون‏گرایی به موفقیت‏هایی بسیاری نائل شد. جنگ هفت هفته‏ای اتریش-پروس در سال ۱۸۶۶، منجر به فروپاشی کنفدراسیون آلمان[60] به محوریت اتریش و تشکیل اتحادیه کنفدراسیون آلمان شمالی[61] به رهبری پروس شد. در ادامه نیز بیسمارک[62]، نخستین صدراعظم در تاریخ آلمان، با سوارشدن بر امواج ملی‌گرایی آلمانی و انجام یک سری جنگ‏های محدود در اروپای مرکزی، روزبه‏روز بر قدرت و نفوذ پروس افزود تا اینکه با تاج‏گذاری ویلهلم یکم، پادشاه پروس به‏عنوان امپراتور آلمان در ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱، امپراتوری آلمان متولد شد. این حرکت بیسمارک تا به اینجا را می‏توان باتوجه به شرایط خاص آن دوران در قالب رویکرد سیاست خارجی درون‏گرا تفسیر نمود؛ چراکه بیسمارک ازطریق سه جنگ محدود درواقع درپی اتحاد درونی سرزمین‏های آلمانی‏زبان و تجمیع توان آنها بود که در عرف سیاست‏های جاه‏طلبانه آن دوران نمی‏گنجید. صِرف تشکیل امپراتوری آلمان اما چالشی برای نظم بریتانیایی‏محوری محسوب می‏شد که باتوجه به ظهور سیاست‏های توسعه‏طلبانه امپراتور آلمان قادر به جذب این کشور در سیستم موازنه قدرت نبود. رویدادهای متعاقب تشکیل امپراتوری آلمان نیز گویای این واقعیت بود. بیسمارک که توانسته بود در سال 1871 به اتحاد با امپراتوری اتریش-مجارستان دست‏یابد و در سال 1882 با حضور ایتالیا اتحاد سه‏گانه[63] را تشکیل دهد، در مارس 1890 ازسوی ویلهلم دوم برکنارشد؛ چراکه امپراتور آلمان سیاست‏های وی را مانع جاه‏طلبی‏های خود تشخیص داده بود. از این مرحله به بعد، آلمان با اتخاذ رویکرد برون‏گرایی نابهنگام و نابه‏جا، منابع و ظرفیت‏های کشور را در مسیر رقابت تسلیحاتی با بریتانیا به‏ویژه در عرصه نیروی دریایی اختصاص داد و درنهایت نیز جنگ جهانی اول و درپی آن، جنگ جهانی دوم را به دنیا تحمیل نمود که اگرچه به هژمونی بریتانیا خاتمه داد اما آلمان را نیز با خود به ورطه سقوط کشاند و چرخه هژمونی را به دولتی تقدیم نمود که برای دهه‏ها سیاست درون‏گرایی را پیشه ساخته بود.

4-5. جنگ‏های جهانی و نظم آمریکایی قرن بیستم و بیست‏ویکم

مستعمرات سیزده‌گانه بریتانیا در آمریکای شمالی که در طول سده هجدهم، گسترش رفاه و بهبود وضعیت اقتصادی را تجربه کرده‏بودند، از سال‏های آغازین دهه 1770 درپی حقوق سیاسی کامل و کسب استقلال از بریتانیا برآمدند که با مخالفت شدید این کشور همراه شد. با وجود این، جنگ‌های انقلاب آمریکا در آوریل ۱۷۷۵ آغاز و در ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ منجر به صدور اعلامیه استقلال آمریکا و اعلام استقلال آمریکای شمالی از بریتانیا شد (Maier, 2010: 27). قانون اساسی ایالات متحده آمریکا نیز که در 21 ژوئن 1788 به‏تصویب رسید، با صحه‏گذاشتن بر استلزامات رویکرد درون‏گرایی، نقطه عطفی در مسیر نیل این کشور به هژمونی محسوب می‏شود. محورهای غیرقابل تغییر این قانون اساسی عبارتند از تفکیک قوا؛ نظام انتخاباتی؛ و نظام فدرالی. درواقع، از آنجاکه رهبران استقلال و بنیان‏گذاران ایالات متحده از کنترل سیاسی و اقتصادی غیردموکراتیک دولت بریتانیا بر تمامی ارکان و امور متسعمرات ناراضی بودند، تلاش نموند تا در قانون اساسی ایالات متحده ضمن نفی هرگونه استبداد مطلقه، آزادی و برابری -البته ابتدا تنها برای سفیدپوستان- را در اولویت قراردهند. بنیان‏گذاران آمریکا تلاش داشتند تا جای ممکن در اعلامیه استقلال ایالات متحده آمریکا و نیز در سند قانون اساسی این کشور، نظام حکومتی جدید را به‏گونه‌ای پایه‏ریزی نمایند که مانع قدرت گرفتن یک فرد یا گروه شود و اجازه ندهد آزادی‌های فردی و اجتماعی شهروندان خدشه‏دار گردد. به‏علاوه حفظ وحدت میان مستعمرات سیزده‌گانه و نفی سلطه دولت فدرال بر دولت‌های ایالتی نیز جزو دغدغه‌های رهبران استقلال آمریکا بود و به‏همین جهت، این موارد بخش عمده‌ای از اصول و بندهای سند قانون اساسی را به‏خود اختصاص داده‌است (بجورنلوند، 1383: 128).

نخستین رویکرد در سیاست خارجی ایالات متحده نیز بر محور درون‏گرایی قرارداشت که با خطابه خداحافظی جرج واشنگتن[64]، نخستین رئیس‏جمهور ایالات متحده، در پایان دوران هشت‏ساله ریاستش بر قوه مجریه در مارس 1979، رسمیت یافت. جرج واشنگتن، این سخنرانی را زمانی ایراد نمود که جمهوری نوپای ایالات متحده در سایر بخش‏های قاره آمریکا با بریتانیای کبیر، اسپانیا، فرانسه و قبایل سرخپوست سهیم بود و سردمداران آمریکایی دریافتند که استقلال ایالات متحده و امنیت بلافصل آینده آن، تا حد زیادی به رقابت میان قدرت‏های بزرگ اروپایی بستگی دارد. بنابراین به‏رغم وجود گرایش‏ها در این جمهوری نسبت به فرانسه، واشنگتن در منازعه میان قدرت‏های اروپایی، سیاست بی‏طرفی را درپیش‏گرفت؛ چراکه رهبران آمریکایی دریافته بودند که به‏منظور ایجاد و تقویت نهادهای موجود باید به حفظ زمان پرداخت و بدون وقفه به آن درجه از قدرت و انسجام دست‏یافت که برای تسلط بر سرنوشت خود الزامی است (امام‏جمعه‏زاده و تویسرکانی، 1386: 644-643). توجه به رویکرد درون‏گرایی در ایالات متحده در طول جنگ داخلی این کشور نیز مشهود بود، جنگی که پس از پنج سال در ۱۸۶۵ با پیروزی ائتلاف ایالت‏های شمالی طرفدار اتحاد و لغو برده‏داری بر ایالت‏های شورشی خواهان اختیارات مستقل به‏ویژه اقتصاد برده‏داری، پایان گرفت (McPherson, 2007:2-16). رویکرد درون‏گرایی در سال‏های پس از جنگ داخلی نیز تداوم یافت و این سیاست تا سال‏های نخستین جنگ جهانی دوم، راهنمای سیاست خارجی این کشور به‏شمار می‏آمد، رویکردی که براساس آن تمرکز بر امور داخلی و جدایی از درگیری‏های بین المللی، سرلوحه سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا بود و انباشت منابع قدرت را برای این کشور به‏ارمغان آورد.

بر این اساس، در دهه‏های پایانی قرن نوزدهم و سال‏های نخستین قرن بیستم که قدرت‏های بزرگ اروپایی درگیر جنگ با یکدیگر بودند، ایالات متحده با درپیش‏گرفتن لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی، به تقویت امور داخلی و توسعه فکری، صنعتی و اقتصادی مشغول بود. جنگ جهانی اول نیز که درپی کاهش توان برون‏گرایی انگلستان و اتخاذ رویکرد برون‏گرایی نابخردانه ازسوی امپراتوری آلمان صورت پذیرفت، تنها به تضعیف هرچه بیشتر اروپا انجامید، درحالی‏که هیچ لطمه‏ای به ایالات متحده، که به‏صورت محدود و کوتاه در آن شرکت کرده‏بود، وارد نیاورد. جنیفر کین[65]، کارشناس مسایل سیاسی و پژوهش‏گر تاریخ جهان در دانشگاه چاپمن کالیفرنیا[66] در این رابط اظهارداشته بود: «این جنگ، نقطه عطفی برای ایالت متحده در مسیر نیل به قدرت جهانی و شروع تعاملات بین‌المللی برای ترویج دموکراسی به‏شمار می‌رود» (Daily Mail, 1 April 2017). جنگ جهانی اول درواقع به رشد و ترقی هرچه سریع‏تر ایالات متحده دربرابر قدرت‏های اروپایی کمک نمود. به‏همین دلیل حتی رکود اقتصادی پس از 1929 نیز نتوانست اروپا را از ایالات متحده پیش اندازد. در این سال‏ها، اروپا که با جاه‏طلبی‏های رایش سوم آلمان دست‏وپنجه نرم می‏کرد، نهایتاً در سپتامبر 1939 درپی داستان تکراری مماشات رهبران بریتانیا با آلمان و ناتوانی لندن از تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا، درگیر نبردی بزرگ شد که پیامدهای آن برای اروپا بسیار مخرب‏تر از جنگ جهانی اول بود. بارزترین اثر این جنگ در نظام بین‏الملل، دگرگونی چرخه نظم بین‏المللی و تغییر مرکز معادلات جهانی از اروپا به آمریکا و به‏طور مشخص از بریتانیا به ایالات متحده بود. واشنگتن این‏بار برخلاف گذشته، امکان بازگشت به رویکرد درون‏گرایی را نداشت. به این معنی که اگر ایالات متحده نیز به‏فرض در آن برهه زمانی راغب به ایفای نقش رهبری جهانی نبود، معادلات منتج از رعایت یا عدم رعایت تقدم و تأخر در جهت‏گیری درون‏گرایی/برون‏گرایی سیاست خارجی ایالات متحده و دول اروپایی، به‏نحوی پیش رفته بود که این نقش به ایالات متحده تحمیل می‏شد.

همان‏گونه که از فهم مارپیچی الگوهای تناوبی نظم و هژمونی جهانی برمی‏آید، به‏رغم وجود شباهت‏های فراوان و ویژگی‏های تکرارپذیر میان نظم‏های جهانی گوناگون، تلاش برای برقراری انطباق کامل میان چرخه‏ها ممکن نیست. نظم جهانی معاصر به سرکردگی ایالات متحده نیز برخلاف چرخه‏های اول، سوم و چهارم ولی مشابه چرخه نظم هلندی قرن هفدهم، از همان ابتدا وارد مرحله چالش شد. با پایان جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی با تقویت احزاب و نیروهای کمونیست در سراسر جهان و به‏ویژه در کشورهای اروپای شرقی، بلوک شرق را در برابر بلوک غرب به رهبری ایالات متحده شکل داد و با درپیش‏گرفتن یک سیاست خارجی کاملاً برون‏گرا، در نقش هماورد[67] هژمون مستقر ظاهر شد. با وجود این، کلیت نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم همچنان بر مدار استقرار یک قدرت نظم‏دهنده جهانی و چند قدرت نظم‏دهنده منطقه‏ای در گردش بوده است و تنها تفاوت مهم آن با نظم‏های پیشین، به بسط جامعه بین‏المللی از قلمروی محدود اروپایی به سراسر جهان بازمی‏گشت؛ به‏نحوی‏که نظم جهانی معاصر متأثر از حضور هژمونی جهانی در آمریکای شمالی و هژمون‏های منطقه‏ای در اروپا، آسیای جنوب شرقی و اوراسیا بوده‏است. از این منظر در تحلیل نظم جهانی معاصر و معادلات قدرت مربوط به آن، اتحاد جماهیر شوروی را باید به‏مثابه هژمون اوراسیا و یک قدرت نظم‏دهنده منطقه‏ای و نه قدرتی هم‏سنگ با هژمونی ایالات متحده درنظرگرفت.

وضعیت شوروی در الگوی نظم جهانی معاصر تا حد زیادی شبیه وضعیت فرانسه در نظم هلندی قرن هفدهم بود که طی آن جمهوری هلند به‏مثابه هژمون جهانی از همان ابتدا به‏دلیل سیاست خارجی برون‏گرای فرانسه و هماوردی‏های این دولت درمقابل قدرت هژمون، در مرحله چالش قرارگرفت. اتحاد جماهیر شوروی نیز در نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم دقیقاً همان نقشی را ایفا نمود که فرانسه در قرن هفدهم دربرابر قدرت هژمون برعهده داشت. اتحاد جماهیر شوروی همچون فرانسه که پس از پیمان وستفالی 1648 و هژمونی جمهوری هلند توانسته بود بر قدرت نظامی خود بیافزاید، در فردای جنگ دوم جهانی به پشتوانه فتوحاتی که کسب نموده‏بود، در صدد به‏چالش کشیدن قدرت هژمون جهانی برآمد؛ درحالی‏که پیش‏شرط برون‏گرایی برای انباشت منابع قدرت را طی نکرده بود و به‏همین دلیل از ابعاد اقتصادی و هنجاری قدرت، که لازمه نیل به هژمونی جهانی است، بی‏بهره بود. بر این اساس، قدرت هژمون منطقه‏ای شوروی طی یک هماوردی بی‏حاصل و اتخاذ رویکرد برون‏گرایی نابهنگام اگرچه توانست هژمونی جهانی ایالات متحده را از همان ابتدا وارد مرحله چالش نماید اما نه‏تنها در نیل به هژمونی جهانی موفق نبود بلکه با هدررفت منابع و ظرفیت‏هایش درجریان رقابت با ایالات متحده، از منزلت هژمونی منطقه‏ای نیز ساقط شد. ایالات متحده اما برخلاف جمهوری هلند در نظم جهانی قرن هفدهم، نه‏تنها از مرحله چالش وارد مرحله افول نشد بلکه در یک چرخش منحصربه‏فرد به مرحله اوج هژمونی بازگشت و به‏عبارتی الگوی تناوبی هژمونی و نظم جهانی را از نو آغاز نمود که یکی از عمده دلایل آنرا می‏توان درپیش‏گرفتن سیاست خارجی برون‏گرا، بدون خدشه واردنمودن بر استلزامات درون‏گرایی دانست. به‏عبارت بهتر، تداوم موفقیت‏آمیز سیاست خارجی برونگرای ایالات متحده درطول سال‏های جنگ سرد، مدیون ارتقای منابع درونی قدرت در این کشور بود. در این دوران، نه‏تنها آزادی‏های سیاسی فردی و اجتماعی و رشد اقتصادی در این کشور فدای سیاست خارجی برون‏گرا نشد بلکه بر سطح رفاه و آزادی‏های سیاسی (ازجمله برابری سیاه و سفید) نیز افزوده شد.

دیگر علت بازگشت هژمونی ایالات متحده از مرحله چالش به مرحله اوج را باید در ساختار نظم بین‏المللی منحصربه‏فردی جستجو نمود که در سال‏های پایانی جنگ جهانی دوم ازسوی ایالات متحده به لطف انباشت کافی منابع قدرت طی یک دوره طولانی درون‏گرایی، طرح‏ریزی و اجرا شده‏بود. این کشور با ایجاد رژیم‏های بین‏المللی متعدد به‏ویژه رژیم پولی و مالی برتون وودز[68] (ژوئیه 1944) توانست ساختار نظام بین‏الملل معاصر را تحت رهبری خود شکل دهد، ساختاری که به‏رغم دگرگونی‏های بسیار در جهان، همچنان سایه خود را بر بخش بزرگی از روابط بین‏الملل، به‏ویژه در عرصه اقتصادی و پولی، حفظ نموده است. ازلحاظ نظامی نیز چه در دوران جنگ سرد و چه پس از آن، برتری نظامی از آن ایالات متحده بوده‏است. علاوه بر این، ایالات متحده برخلاف هژمون‏های پیشین از قدرت هنجاری تنها برای نیل به هژمونی استفاده نکرد بلکه برای تداوم هژمونی و به‏ویژه در چرخش شگرف معکوس از مرحله چالش به اوج نیز به‏خوبی استفاده نمود؛ با به‏خدمت گرفتن مؤلفه‏های قدرت نرم و فرهنگی و معرفی ایالات متحده به‏مثابه الگوی مردم‏داری، حکمرانی، جامعه‏پذیری و سیاست‏مداری به دیگر ملت‏ها. حتی با اینکه این تلاش‏‏ها در برخی دوران‏ها و طی مدیریت تعدادی از رؤسای جمهور ایالات متحده متوقف و بعضاً معکوس شده‏است، اما افکار عمومی جهانی درمجموع نگاهی ویژه به ایالات متحده دارد که آنرا نسبت به سایر دولت-ملت‏ها متمایز می‏سازد. بی‏شک برتری سیاسی، نظامی و اقتصادی این کشور نقش عمده‏ای در این تصویرسازی داشته اما محدود به آن نبوده است. تداوم هژمونی ایالات متحده منوط به توان این کشور در حفظ رویکرد برون‏گرایی است که نیازمند صرف هزینه‏های مالی و اقتصادی فراوان است. با وجود این، درهم‏آمیختن برون‏گرایی با رویکردهای جاه‏طلبانه‏ای همچون یک‏جانبه‏گرایی و جنگ پیش‏گیرانه، احتمال ایجاد ائتلاف علیه ایالات متحده و ورود چرخه هژمونی معاصر به مرحله چالش و نهایتاً افول را تقویت خواهد نمود؛ کما اینکه در سال 2003 و در جریان جنگ عراق نشانه‏هایی ازاین‏دست بروزیافت.

نتیجه‏گیری

بنا به ماهیت مارپیچی چرخه‏های تاریخی، برقراری این‏همانی میان چرخه‏های هژمونی ممکن نیست و بنابراین وجود برخی تفاوت‏ها ازجمله تقدم و تأخر در مراحل آنها، عادی و به‏لحاظ فلسفه دیالکتیکی تاریخی طبیعی است. در این مقاله، چرخه‏های هژمونی جهانی هم‏راستا با الگوهای تناوبی نظم جهانی و متأثر از امواج جنگ‏های سراسری، به‏منظور تعیین نقش سیاست خارجی درون‏گرا/برون‏گرا در چگونگی شکل‏گیری آنها مورد مطالعه قرارگرفت. چنان‏چه از یافته‏های پژوهش برمی‏آید، در 500 سال گذشته تنها قدرت‏هایی توانسته‏اند رهبری جهانی را به‏دست گیرند که در یک برهه خاص از تاریخ اقدام به آزادسازی ظرفیت‏های بالقوه خود درقالب برون‏گرایی نموده‏اند، ظرفیت‏هایی که به شکل انباشت قدرت اقتصادی، نظامی و بعضاً هنجاری طی یک دوره درون‏گرایی و تا حدممکن پرهیز از مداخلات بیرونی ایجاد شده است. لحظه تاریخی مناسب نیز زمانی بوده‏است که به‏علت کاهش منابع درونی قدرت و برهم‏خوردن تعادل میان توان اقتصادی/نظامی هژمون مستقر با تعهدات جهانی و هزینه‏های حفظ هژمونی، چرخه هژمونی و نظم جهانی رو به فول گذاشته و امکان تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا از هژمون مستقر سلب شده و در عین‏حال، قدرتی وهم‏گرا بدون رعایت استلزامات درون‏گرایی، در آروزی کسب هژمونی به جنگ با هژمون رو به زوال برمی‏خیزد. نتیجه آنکه با فروپاشی هژمون مستقر و قربانی‏شدن دولت وهم‏گرا، قدرتی که پیشتر با اتخاد سیاست خارجی درون‏گرا به انباشت کافی منابع قدرت دست یافته است، خواه‏ناخواه به‏سوی هژمونی سوق داده خواهد شد و چرخه جدیدی از نظم و هژمونی جهانی پدید خواهدآمد.

از این به بعد، حفظ هژمونی در گرو توان هژمون مستقر در تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا به‏منظور ممانعت از ظهور هژمون‏های بالقوه است. با وجود این، از آنجاکه درون‏گرایی/برون‏گرایی، طیفی به‏هم پیوسته را تشکیل می‏دهد، تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا بدون لحاظ‏نمودن منابع درونی قدرت و توجه به شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مناسب در داخل ممکن نخواهدبود. در چهار چرخه اول از پنج چرخه نظم و هژمونی جهانی، فرانسه در نقش قدرت وهم‏گرایی ظاهر گردید که قربانی صعود اسپانیا (چرخه اول)، هلند (چرخه دوم) و بریتانیا (چرخه‏های سوم و چهارم) به هژمونی جهانی شد و تنها در چرخه دوم از نظم جهانی بود که موقعیت نسبی این کشور بهبودیافت. این نقش را در چرخه پنجم، آلمان برعهده داشت.

طبق یک الگوی ازپیش موجود، برای هر چرخه نظم و هژمونی جهانی، سه مرحله اوج، چالش و افول درنظر گرفته شده‏است. یافته‏های پژوهش حاضر ضمن تأیید نسبی این الگو، تفاوت‏هایی را در آن استخراج نموده‏است که می‏توان آنها برپایه همان استدلال دورن‏گرایی/برون‏گرایی توجیه نمود. نخستین دگردیسی این الگو در چرخه نظم جهانی هلندی به‏چشم می‏خورد، نظمی که فاقد مرحله اوج هژمونی بود؛ چراکه جمهوری هلند اگرچه از توان اقتصادی و قدرت دریایی بالایی برخوردار بود اما فاقد نیروی نظامی مقتدر به ویژه در خشکی بود و بنابراین عدم اقتدار نظامی مطلق جمهوری هلند، از همان بدو هژمونی مانع از تعقیب سیاست خارجی برون‏گرای تمام‏وکمال ازسوی این کشور شده بود. دومین اختلاف، به عدم افول هژمونی بریتانیا در چرخه سوم نظم جهانی و عبور از مرحله چالش این چرخه به مرحله اوج چرخه چهارم نظم جهانی بدون تغییر هژمون مستقر بازمی‏گردد که علت آن به تعادل نسبی قدرت دو کشور بریتانیا و فرانسه در تعقیب سیاست خارجی برون‏گرا مربوط می‏شود. به این معنی که فرانسه به رهبری ناپلئون این‏بار برخلاف سه چرخه گذشته، سنت برون‏گرایی مستمر این کشور را زمانی به‏شکل جنگ وسیع علیه بریتانیا به‏مثابه هژمون مستقر به‏کار برد که چرخه هژمونی بریتانیا در مرحله اوج قرارداشت و قاعدتاً، هم قدرت هژمون از ظرفیت برون‏گرایی بالایی برخوردار بود و هم اینکه هیچ قدرت بالقوه دیگری فرصت انباشت منابع کافی برای تغییر رویکرد از درون‏گرایی به برون‏گرایی را نیافته‏بود. به همین دلیل اگرچه جنگ‏های ناپلئونی چرخه نظم و هژمونی جهانی را متحول ساخت، اما جایگزینی جز خود بریتانیا برای استقرار نظم جدید وجود نداشت.

هژمونی ایالات متحده نیز مشابه چرخه نظم هلندی قرن هفدهم، با مرحله چالش آغاز شد اما همچون چرخه نظم بریتانیایی قرن هجدهم، دوباره به مرحله اوج بازگشت، اگرچه این‏بار بدون تغییر چرخه هژمونی. شروع چرخه نظم آمریکایی با مرحله چالش به‏دلیل هماوردی شدید اتحاد جماهیر شوروی در رأس بلوک شرق با ایالات متحده بود، مرحله‏ای که از آن عمدتاً تحت عنوان نظام دوقطبی یادمی‏شود. در حالی‏که اتحاد جماهیر شوروی صرفاً نقش هژمون منطقه اوراسیا را داشت که اگرچه سودای هژمونی جهانی را در سر می‏پروراند اما درپی تحلیل منابع و ظرفیت‏هایش به‏جهت عدم رعایت استلزامات طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی، سرانجام نه‏تنها به هژمونی جهانی نائل‏‏نشد بلکه به مرتبه‏ای پایین‏تر سقوط کرد. ایالات متحده نیز برخلاف جمهوری هلند در نظم جهانی قرن هفدهم، از مرحله چالش به مرحله اوج هژمونی بازگشت و به‏عبارتی الگوی تناوبی هژمونی و نظم جهانی را از نو آغاز نمود.

حال باتوجه به شواهد عینی-تاریخی ارائه‏شد در بخش یافته‏ها و تحلیل آنها، می‏توان ‏درستی فرضیه پژوهش را پذیرفت؛ به این معنی که رابطه مستقیم و معناداری میان اتخاذ رویکردهای درون‏گرا/برون‏گرا ازسوی قدرت‏های جهانی با چرخه‏های نظم و هژمونی جهانی و بنابراین ظهور و سقوط هژمون‏های جهانی برقرار است. حداقل سه توجیه منطقی را می‏توان برای چرایی وجود چنین رابطه‏ای عنوان نمود. نخست اینکه اتخاذ رویکرد درون‏گرایی از سوی دولت‏ها عملاً به آنها امکان انباشت منابع اقتصادی، نظامی و هنجاری قدرت به‏منظور فعیلت بخشیدن به آنها در لحظه‏ای خاص با حداکثر میزان اثربخشی را می‏دهد. اما درپیش‏گرفتن سیاست خارجی برون‏گرا بدون رعایت استلزامات درون‏گرایی، با مصروف‏داشتن تدریجی توان بالقوه نظامی و اقتصادی، مانع از امکان آزادسازی آنها به‎صورت جهشی در لحظه‏های تاریخی خاص می‎شود. دوم اینکه، سیاست خارجی برون‏گرا، ازسوی دیگر بازیگران (چه قدرت‏های هم‏سطح و چه قدرت‏های بزرگ‏تر و کوچک‏تر) با حساسیت زیاد دنبال گردیده و بنابراین راه‏های مقابله با آن توسط جامعه جهانی تدارک دیده شده است، کمااینکه آماده‏نمودن افکارعمومی جهانی برای مواجه با دولت برون‏گرا چندان سخت نیست. درمقابل، افزایش تدریجی قدرت ملی با تکیه بر منابع داخلی و انباشت آنها بدون مصروف‏داشتنشان و یا تحریک دیگر بازیگران، مانع از شناسایی این ظرفیت به‏مثابه یک مشکل فوری ازسوی جهانیان خواهدشد و بنابراین امکان آزادسازی این ظرفیت در لحظه تاریخی خاص وجود خواهدداشت، تا جایی‏که امکان سوق داده‏شدن به‏سوی هژمونی بدون قصدمندی نیز وجود دارد. سوم و مهتر از همه اینکه هیچ دولتی قادر نخواهدبود بدون ایجاد اجماع داخلی به قدرتی باثبات تبدیل‏شود و عدم رعایت استلزامات درون‏گرایی باعث می‏شود نه‏تنها دولت‏ها از پشتیبانی داخلی محروم باشند بلکه بخش بزرگی از امکانات خود را درعوض ارتقای بین‏المللی، متوجه شناسایی و سرکوب تهدیدهای داخلی نمایند. درون‏گرایی/برون‏گرایی طیفی پیوسته را تشکیل می‏دهد و چنانچه سیاست خارجی دولتی از منتهی‏الیه نقطه درون‏گرایی شروع نشود، هرچه در این طیف پیش برود از میزان موفقیت آن کاسته خواهد شد که نتیجه آنرا می‏توان به‏شکل دشواری‏هایی که این تصمیم برای جامعه داخلی، منطقه و جهان به‏همراه دارد، مشاهده‏نمود. حتی یکی از دلایل افول هژمونی می‏تواند بی‏توجهی به ابعاد درونی قدرت ازسوی هژمون، به قمیت افزایش سرمایه‏گذاری بر سیاست خارجی برون‏گرا باشد. در حالی‏که درون‏گرایی/برون‏گرایی یک طیف به‏طورکامل پیوسته بوده و نمی‏توان برون‏گرایی را به قیمت رهانمودن درون‏گرایی به‏کار بست.

فرضیه پژوهش پیامدهای مستقیمی بر چرخه نظم و هژمونی کنونی به رهبری ایالات متحده دارد و می‏توان از آن برای پیش‏بینی آینده نظم جهانی مستقر و رفتار قدرت‏های بزرگ بهره‏برد. همان‏گونه که مرشایمر در نظریه رئالیسم تهاجمی تجویز نموده‏است، ایالات متحده برای تداوم جایگاهش نیازمند ممانعت از ظهور هژمون‏های منطقه‏ای است و بنابراین باید با درپیش‏گرفتن رویکرد برون‏گرایی، هزینه‏های قدرت‏مندی را برای رقبایش افزایش دهد تا فرصت ظهور را از آنها سلب نماید. عدم تداوم برون‏گرایی در سیاست خارجی ایالات متحده یقیناً چرخه نظم و هژمونی جهانی آمریکایی را کوتاه‏تر خواهد نمود. درواقع، از یک‏سو برون‏گرایی ویرانگر در قالب راهبرد یک‏جانبه‏گرایی است که می‏تواند هژمونی ایالات متحده را وارد مرحله چالش نماید، و ازسوی دیگر عدم برون‏گرایی است که می‏تواند با ارتقای سطح قدرت هژمون‏های بالقوه، نظم جهانی آمریکایی را براندازد. رویکرد جورج بوش در جنگ 2003 عراق، نمونه‏ای از رویکرد برون‏گرایی ویرانگر و برخی از تصمیم‏های دونالد ترامپ، نماد بی‏توجهی به رویکرد برون‏گرایی در سیاست خارجی ایالات متحده محسوب می‏شوند. ترامپ، راهبرد دولت خود را با الهام از شعار «نخست آمریکا[69]» تدوین نمود و نه‏تنها در کارزار انتخاباتی بلکه در روز تحلیف و در دروان ریاست‏جمهوری خود نیز بر آن صحه گذاشت. این شعار در سال ۱۹۱۵ ازسوی رهبران آمریکایی برای توجیه عدم مداخله این کشور در جنگ جهانی اول مورد استفاده قرارگرفت و در گفتمان سیاسی ایالات متحده به‏معنای اتخاذ سیاست‌های انزواگرایی و عدم مداخله است. شعار نخست آمریکا به‏درستی در زمانی مطرح شد که این کشور ملزم به درپیش‏گرفتن رویکرد درون‏گرایی برای تنوع‏بخشی به منابع قدرت و ایجاد ظرفیت‏های درونی به‏منظور نیل این کشور به منزلت هژمونی بود، درحالی‏که ایالات متحده امروزه برای تداوم هژمونی ناگزیر به پذیرش تعهدات گسترده فرامرزی و مداخله در معادلات حساس بین‏المللی در هر نقطه از جهان است که مستلزم صرف هزینه‏های هنگفت و اتلاف منابع اقتصادی این کشور است.

بنابراین، تطویل چرخه هژمونی ایالات متحده منوط به توانایی این دولت در حفظ برتری خود دربرابر دیگر قدرت‏های بزرگی است که از هیچ کوششی برای تصاحب حایگاه این کشور فروگذار نمی‏کنند. با وجود این، براساس شواهد تاریخی، هژمون‏های جهانی نهایتاً به‏دلیل مصروف‏داشتن بیش‏ازحد منابع و ظرفیت‏های اقتصادی درپی افزایش تعهدات جهانی است که سقوط می‏کنند. بنابراین، تطویل یک چرخه هژمونی اگرچه ممکن، اما مشروط به درپیش‏گرفتن رویکرد برون‏گرایی ازسوی هژمون درعین حفظ تعادل میان افزایش تعهدات و مسئولیت‏های بین‏المللی و افزایش قدرت اقتصادی، نظامی و هنجاری است. در هر صورت، چرخه هژمونی از حرکت بازنمی‏ایستد و در این میان قدرتی مستعد هدایت چرخه نظم جهانی آینده خواهدبود که اولاً توانسته‏باشد طی دهه‏های گذشته و پیش‏رو با اجماع دموکراتیک و تکیه بر ظرفیت‏های انسانی و اجتماعی داخلی به انباشت منابع اقتصادی، نظامی و هنجاری قدرت دست یافته‏باشد، و ثانیاً تا هنگامی‏که چرخه نظم کنونی در مراحل اوج و چالش قراردارد، ضمن پرهیز از ایجاد تنش و حساسیت‏های غیرضروری، منابع قدرت خود را تحلیل نبرده‏باشد. چنین قدرتی قادر خواهدبود با تغییر جهت تدریجی از درون‏گرایی به برون‏گرایی در مرحله افول هژمونی، با آزادسازی همه ظرفیت‏های قدرت خویش در انتهای مرحله افول هژمونی ایالات متحده، نظم جهانی آینده را مستقرسازد. با تکیه بر درس‏های تاریخ می‏توان پیش‏بینی نمود که بازهم دولتی متوهم پیش خواهد افتاد و بدون توجه به رعایت تقدم و تأخیر طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی، با هماوردی دربرابر هژمون روبه‏افول، قربانی طمع خود و زمینه‏ساز کسب هژمونی ازسوی قدرتی خردگرا خواهد شد. بالحاظ‏داشتن استلزامات رویکرد درون‏گرایی، توزیع کنونی قدرت جهانی و مناسبات قدرت‏ها در سیاست بین‏الملل، می‏توان احتمال قربانی‏شدن چین و روسیه و هژمونی آلمان را متصوربود.

علاوه بر این، ازآنجاکه درون‏گرایی/برون‏گرایی طیفی پیوسته درنظر گرفته شده‏است، امکان تعمیم فرضیه پژوهش به ظهور و سقوط قدرت‏های بزرگ و متوسط جهانی نیز وجود خواهد‏داشت. بنابراین از پیامدهای غیرمستقیم درستی فرضیه پژوهش می‏توان به احتمال سقوط قدرت‏های متوسطی اشاره نمود که در طلب ارتقای جایگاه خویش در نظام بین‏الملل، سیاست خارجی برون‏گرا را بدون لحاظ‏نمودن رویکرد درون‏گرایی درپیش گرفته‏اند. ایتالیا و ژاپن بین دو جنگ جهانی و عراق، لیبی و کره‏شمالی نمونه‏هایی از این دست به‏شمار می‏آیند. طبق آنچه از فرضیه پژوهش برمی‏آید، هرگونه ارتقایی در سلسله‏مراتب قدرت جهانی نیازمند اتخاذ سیاست خارجی برون‏گرا است، اما چنانچه این سیاست بر مراحل پایین‏تر طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی استوار نباشد، تلاش برای ارتقا، یا به قیمت سقوط تمام خواهدشد و یا بسیار بی‏ثبات خواهدبود. برای هر ملتی، لحظاتی خاص در تاریخ پدیدمی‏آید که امکان تنظیم مسیر آینده کشور برای پیشرفت براساس طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی فراهم می‏شود. این لحظات تاریخی می‏تواند دوران گذار میان دو چرخه نظم بین‏المللی، تغییر هژمون منطقه‏ای، جنگ، کودتا، انقلاب و غیره باشد. در همین لحظات بود که آلمان و ژاپن با پشت‏کردن به رویکرد برون‏گرایی و اصالت دادن به مؤلفه‏های داخلی، به جستجوی قدرت در لایه‏های زیرین طیف دورن‏گرایی/برون‏گرایی برآمدند و با ارزش‏بخشیدن به اندیشه، خلاقیت و خواست فردی و اجتماعی و ایجاد اجماع دموکراتیک میان این خواسته‏ها، به‏تدریج و بدون هیاهو قدم در راه قدرت‏مندی گذاشتند. با وجود این، توقف یک‏باره سیاست خارجی برون‏گرا و بازگشت به رویکرد درون‏گرایی ازسوی دولت‏هایی که رویکرد برون‏گرایی بی‏پشتوانه را اتخاذ نموده‏اند، توصیه نمی‏شود؛ چراکه امکان به‏خطرافتادن بقای آنها ازسوی بازیگران رقیب وجود دارد. این دسته از دولت‏ها می‏توانند با توقف سیاست‏های برون‏گرایانه خود و حرکت تدریجی در خلاف مسیر طی‎شده، با کاهش تنش و بنابراین کاهش حساسیت‏های منطقه‏ای و بین‏المللی و افزایش پشتوانه‏های مردمی از دولت، به سطح قابل قبولی از امنیت دست‏یابند تا در ادامه، شرایط برای تدوین راهبردهای اساسی کشور از ابتدای طیف درون‏گرایی/برون‏گرایی فراهم آید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

ابن‏خلدون، عبدالرحمن (1366)، مقدمه، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

ارگانسکی، ای. اف. ک (1348)، سیاست جهان، ترجمه حسین فرهودی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

امام‏جمعه‏زاده، سیدجواد و تویسرکانی، مجتبی (1386)، «درآمدی بر سیاست خارجی ایالات متحده: از دکترین واشنگتن تا یک‏جانبه‏گرایی»، فصلنامه سیاست خارجی 21(3): 661-637.

بجورنلوند، لیدیا (1383)، بنیانگذاری آمریکا و قانون اساسی آن، ترجمه مهدی حقیقت خواه، تهران: ققنوس.

س‍ی‍اس‍ی‌، ع‍ل‍ی‌اک‍ب‍ر (1370)، ن‍ظری‍ه‌ه‍ای‌ ش‍خ‍ص‍ی‍ت‌ ی‍ا م‍ک‍ات‍ب‌ روان‌ش‍ن‍اس‍ی‌، ‏‫ت‍ه‍ران‌‏‫: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

مرشایمر، جان (1390)، تراژدی سیاست قدرت‏های بزرگ، ترجمه غلامعلی چگنی‏زاده، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‏المللی

نقیب‏زاده، احمد (1383)، «بازخوانی نظم برخاسته از معاهدات وستفالی»، فصلنامه سیاست 65(پائیز): 214-187.

نقیب‏زاده، احمد (1394)، تاریخ دیپلماسی و روابط بین‌الملل از پیمان وستفالی تا امروز، تهران: قومس.

Blanning, T. W. (2008), The Pursuit of Glory: Europe, 1648–1815, London: Penguin.

Boxer, C. R. (1977), The Dutch Seaborne Empire, 1600-1800, London: Hutchinson.

Bull, H. (1977), The Anarchical Society: A Study of Order in World Politics, London: Macmillan.

Cox, R. W. (1981), “Social forces, states, and world orders: beyond international relations theory”, Journal of International Studies 10(2): 155-126.

Cox, R. W. (1987), Production, Power, and World Order: Social Forces in the Making of History, New York: Columbia University Press.

Daily Mail (1 April 2017), “When America joined WWI and became a global power”, Available: http://www.dailymail.co.uk/wires/afp/article-4372294/When-America-joined-WWI-global-power.html

de Vries, J. and van der Woude, A. (1997), The First Modern Economy: Success, Failure, and Perseverance of the Dutch Economy, 1500-1815, Cambridge: Cambridge University Press.

Eysenck, H. J. (1991), Dimensions of personality: The biosocial approach to personality, In J. Strelau and A. Angleitner (eds.), Explorations in Temperament; Perspectives on Individual Differences (pp. 87-103), Boston: Springer.

Farrar, l. l. (1977), “Cycles of War: historical Speculations on Future International Violence,” International Interactions 3(1): 161–179.

Fausto, B. (1999), A Concise History of Brazil, Translated by A. Brakel, Cambridge: Cambridge University Press.

Fukuyama, F. (1989), “The End of History”, National Interest 16(1): 3–18.

Gilpin, R. (1981), War and Change in World Politics, Cambridge: Cambridge University Press.

Goldstein, J. S. (1987), “The emperor’s New genes: Sociobiology and War,” International Studies Quarterly 31 (March): 33–43.

Goldstein, J. S. (1988), Long Cycles: Prosperity and War in the Modern Age, New Haven: Yale University Press, 1988.

Gündüz, G. (2016), “The dynamics of the rise and fall of empires”, The dynamics of the rise and fall of empires 27(11): 1-41.

Hill, C. (2003), “What is to be done? Foreign policy as a site for political action”, International Affairs 79(2): 233-255.

Horwitz, H. (1977), Parliament, Policy and Politics in the Reign of William III, Manchester: Manchester University Press.

Huntington, S. P. (1993), “The Clash of Civilizations?”, Foreign Affairs 72(3): 22-28.

Jackson, R. and Sørensen, G. (2010), Introduction to International Relations: Theories and Approaches, Oxford: Oxford University Press.

Jung, C. G. (1995), Memories, Dreams, Reflections, London, Fontana Press.

Kamen, H. (2005), Spain, 1469-1714: A Society of Conflict, Oxford: Routledge.

Liss, P. K. (1992), Isabel The Queen: Life and Times, New York: Oxford University Press.

Maier, P. (2010), Ratification: The People Debate the Constitution, 1787–1788, New York: Simon & Schuster.

Mallett, M. and Shaw, C. (2012), The Italian Wars: 1494–1559, Harlow: Pearson Education Limited.

Martin, C. and Parker, G. (2002), The Spanish Armada: Revised Edition, Manchester: Manchester University Press.

McPherson, J. M. (2007), This Mighty Scourge: Perspectives on the Civil War, Oxford: New York: Oxford University Press.

Modelski, G. and Thompson, W. R. (1989), “long Cycles and global War”, In M. Midlarsky (ed.), Handbook of War Studies (pp. 23–54.), Boston: Unwin hyman

Modelski, George (1978) “The long Cycle of global Politics and the Nation-State,” Comparative Studies in Society and History 20(April): 214–235.

Mosser, G. (2009), “Why Great Powers Rise and Fall: History’s Lessons for the United States”, U.S. Army War College, Strategy Research Project, Available: ww.dtic.mil/cgi-bin/GetTRDoc?AD=ADA500924

Mowat, R. B. (1928), A history of European diplomacy (1451-1789), Volume 1, New York and London: Longmans, Green & Co.

O'Callaghan, J. F. (1983), A History of Medieval Spain, New York: Cornell University Press.

Oxford Dictionary (2010), “Definition of order in English”, Available: https://en.oxforddictionaries.com/definition/order

Poulantzas, N. (1976), The Crisis of the Dictatorships, London: New Left Books.

Spengler, O. (1926), The Decline of the West (Vol. 1: Form and Actuality), Translated by C. F. Atkinson, New York: Alfred A. Knopf.

Sutch, P. and Elias, J. (2007), International Relations: The Basics, London: Routledge.

Thomas, H. (2010), The Golden Age: The Spanish Empire of Charles V, London: Allen Lane.

Toynbee, A. J. (1987), A Study of History, Vol. I-VI, London: Oxford University Press.

Wallerstein, I. (1984), The Politics of the World-Economy: The States, the Movements and the Civilizations (Studies in Modern Capitalism), Cambridge: Cambridge University Press.

Weiss, L. (1998), The Myth of the Powerless State: Governing the Economy in a Global Era, Cambridge: Polity.

Wilkes, C. D. (2017), “Writing the Revolution: Poulantzas and the Political Project”, Pacific University: Department of Sociology, Anthropology and Social Work, No 5, Available: http://commons.pacificu.edu/cgi/viewcontent.cgi?article=1005&context=sasw

Wilson, P. H. (2010), Europe's Tragedy: A New History of the Thirty Years War, London: Penguin.

Wright, Q. (1965), A Study of War, Chicago: University of Chicago Press.

 



[1] نویسنده مسئول                                                                                  Email: m_touiserkani@ut.ac.ir

 

[2] . Oswald Spengler

[3] . Robert Balmain Mowat

[4] . Arnold Toynbee

[5] . Quincy Wright

[6] . Lancelot Farrar

[7] . George Modelski

[8] . Robert Gilpin

[9] . Joshua Goldstein

[10] . Immanuel Wallerstein

[11] . William Thompson

[12] . Introversion

[13] . Extraversion

[14] . Francis Fukuyama

[15] . Samuel P. Huntington

[16] . John Mearsheimer

[17] . Structural Marxism

[18] . Louis Althusser

[19] . Nicos Poulantzas

[20] . Carl Jung

[21] . Stimulation

[22] . Interventionism

[23] . Expansionism

[24] . Active Engagement

[25] . Al-Andalus

[26] . Emirate of Granada

[27] . Isabella I of Castile

[28] . Ferdinand II of Aragon

[29] . Christopher Columbus

[30] . Charles VIII

[31] . Holy Roman Empire

[32] . School of Salamanca

[33] . Spanish Golden Age

[34] . Iberian Union

[35] . Spanish Armada

[36] . Philip II

[37] . Union of Utrecht

[38] . Treaty of the Pyrenees

[39] . Habsburg Netherlands

[40] . United Provinces

[41] . Protestant Union

[42] . Peace of Westphalia

[43] . Dutch Golden Age

[44] . Antwerp

[45] . Dutch East India Company

[46] . Treaty of Utrecht

[47] . Glorious Revolution

[48] . Bill of Rights

[49] . United States Declaration of Independence

[50] . The Declaration of the Rights of Man and of the Citizen (French: Déclaration des droits de l'homme et du citoyen)

[51] . Treaty of Utrecht

[52] . Strait of Gibraltar

[53] . Hanover

[54] . Baltic Sea

[55] . Dunkirk

[56] . Terre Neuve

[57] . Hudson Bay

[58] . Acadie

[59] . Seven Years' War

[60] . German Confederation

[61] . North German Confederation

[62] . Otto von Bismarck

[63] . Triple Alliance

[64] . George Washington

[65] . Jennifer Keene

[66] . Chapman University in California

[67] . Antagonist

[68] . Bretton Woods system

[69] . America First

منابع

ابن‏خلدون، عبدالرحمن (1366)، مقدمه، ترجمه محمد پروین گنابادی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

ارگانسکی، ای. اف. ک (1348)، سیاست جهان، ترجمه حسین فرهودی، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

امام‏جمعه‏زاده، سیدجواد و تویسرکانی، مجتبی (1386)، «درآمدی بر سیاست خارجی ایالات متحده: از دکترین واشنگتن تا یک‏جانبه‏گرایی»، فصلنامه سیاست خارجی 21(3): 661-637.

بجورنلوند، لیدیا (1383)، بنیانگذاری آمریکا و قانون اساسی آن، ترجمه مهدی حقیقت خواه، تهران: ققنوس.

س‍ی‍اس‍ی‌، ع‍ل‍ی‌اک‍ب‍ر (1370)، ن‍ظری‍ه‌ه‍ای‌ ش‍خ‍ص‍ی‍ت‌ ی‍ا م‍ک‍ات‍ب‌ روان‌ش‍ن‍اس‍ی‌، ‏‫ت‍ه‍ران‌‏‫: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.

مرشایمر، جان (1390)، تراژدی سیاست قدرت‏های بزرگ، ترجمه غلامعلی چگنی‏زاده، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‏المللی

نقیب‏زاده، احمد (1383)، «بازخوانی نظم برخاسته از معاهدات وستفالی»، فصلنامه سیاست 65(پائیز): 214-187.

نقیب‏زاده، احمد (1394)، تاریخ دیپلماسی و روابط بین‌الملل از پیمان وستفالی تا امروز، تهران: قومس.

Blanning, T. W. (2008), The Pursuit of Glory: Europe, 1648–1815, London: Penguin.

Boxer, C. R. (1977), The Dutch Seaborne Empire, 1600-1800, London: Hutchinson.

Bull, H. (1977), The Anarchical Society: A Study of Order in World Politics, London: Macmillan.

Cox, R. W. (1981), “Social forces, states, and world orders: beyond international relations theory”, Journal of International Studies 10(2): 155-126.

Cox, R. W. (1987), Production, Power, and World Order: Social Forces in the Making of History, New York: Columbia University Press.

Daily Mail (1 April 2017), “When America joined WWI and became a global power”, Available: http://www.dailymail.co.uk/wires/afp/article-4372294/When-America-joined-WWI-global-power.html

de Vries, J. and van der Woude, A. (1997), The First Modern Economy: Success, Failure, and Perseverance of the Dutch Economy, 1500-1815, Cambridge: Cambridge University Press.

Eysenck, H. J. (1991), Dimensions of personality: The biosocial approach to personality, In J. Strelau and A. Angleitner (eds.), Explorations in Temperament; Perspectives on Individual Differences (pp. 87-103), Boston: Springer.

Farrar, l. l. (1977), “Cycles of War: historical Speculations on Future International Violence,” International Interactions 3(1): 161–179.

Fausto, B. (1999), A Concise History of Brazil, Translated by A. Brakel, Cambridge: Cambridge University Press.

Fukuyama, F. (1989), “The End of History”, National Interest 16(1): 3–18.

Gilpin, R. (1981), War and Change in World Politics, Cambridge: Cambridge University Press.

Goldstein, J. S. (1987), “The emperor’s New genes: Sociobiology and War,” International Studies Quarterly 31 (March): 33–43.

Goldstein, J. S. (1988), Long Cycles: Prosperity and War in the Modern Age, New Haven: Yale University Press, 1988.

Gündüz, G. (2016), “The dynamics of the rise and fall of empires”, The dynamics of the rise and fall of empires 27(11): 1-41.

Hill, C. (2003), “What is to be done? Foreign policy as a site for political action”, International Affairs 79(2): 233-255.

Horwitz, H. (1977), Parliament, Policy and Politics in the Reign of William III, Manchester: Manchester University Press.

Huntington, S. P. (1993), “The Clash of Civilizations?”, Foreign Affairs 72(3): 22-28.

Jackson, R. and Sørensen, G. (2010), Introduction to International Relations: Theories and Approaches, Oxford: Oxford University Press.

Jung, C. G. (1995), Memories, Dreams, Reflections, London, Fontana Press.

Kamen, H. (2005), Spain, 1469-1714: A Society of Conflict, Oxford: Routledge.

Liss, P. K. (1992), Isabel The Queen: Life and Times, New York: Oxford University Press.

Maier, P. (2010), Ratification: The People Debate the Constitution, 1787–1788, New York: Simon & Schuster.

Mallett, M. and Shaw, C. (2012), The Italian Wars: 1494–1559, Harlow: Pearson Education Limited.

Martin, C. and Parker, G. (2002), The Spanish Armada: Revised Edition, Manchester: Manchester University Press.

McPherson, J. M. (2007), This Mighty Scourge: Perspectives on the Civil War, Oxford: New York: Oxford University Press.

Modelski, G. and Thompson, W. R. (1989), “long Cycles and global War”, In M. Midlarsky (ed.), Handbook of War Studies (pp. 23–54.), Boston: Unwin hyman

Modelski, George (1978) “The long Cycle of global Politics and the Nation-State,” Comparative Studies in Society and History 20(April): 214–235.

Mosser, G. (2009), “Why Great Powers Rise and Fall: History’s Lessons for the United States”, U.S. Army War College, Strategy Research Project, Available: ww.dtic.mil/cgi-bin/GetTRDoc?AD=ADA500924

Mowat, R. B. (1928), A history of European diplomacy (1451-1789), Volume 1, New York and London: Longmans, Green & Co.

O'Callaghan, J. F. (1983), A History of Medieval Spain, New York: Cornell University Press.

Oxford Dictionary (2010), “Definition of order in English”, Available: https://en.oxforddictionaries.com/definition/order

Poulantzas, N. (1976), The Crisis of the Dictatorships, London: New Left Books.

Spengler, O. (1926), The Decline of the West (Vol. 1: Form and Actuality), Translated by C. F. Atkinson, New York: Alfred A. Knopf.

Sutch, P. and Elias, J. (2007), International Relations: The Basics, London: Routledge.

Thomas, H. (2010), The Golden Age: The Spanish Empire of Charles V, London: Allen Lane.

Toynbee, A. J. (1987), A Study of History, Vol. I-VI, London: Oxford University Press.

Wallerstein, I. (1984), The Politics of the World-Economy: The States, the Movements and the Civilizations (Studies in Modern Capitalism), Cambridge: Cambridge University Press.

Weiss, L. (1998), The Myth of the Powerless State: Governing the Economy in a Global Era, Cambridge: Polity.

Wilkes, C. D. (2017), “Writing the Revolution: Poulantzas and the Political Project”, Pacific University: Department of Sociology, Anthropology and Social Work, No 5, Available: http://commons.pacificu.edu/cgi/viewcontent.cgi?article=1005&context=sasw

Wilson, P. H. (2010), Europe's Tragedy: A New History of the Thirty Years War, London: Penguin.

Wright, Q. (1965), A Study of War, Chicago: University of Chicago Press.